بازی وبلاگی...

به پیشنهاد بچه ها این بازی رو راه انداختم ...

چیزهایی رو که دوست میدارم:قلبقلب

1-سکوت

2-پختن غذاهای خوشمزه و سالم

3-پاکی و صداقت کودکانه

4-موفرفری ها ! مثل این و این البته این یارا شهیدیه در کل خود یارا شهیدی رو هم دوست دارم she 's so cute! I love her

5-پیاده روی در یک جای دنج و خلوت

6-چشمان پر از حماقت کودکان!ماچ

7-بیرون ریختن هیجان و شادی خنده

8-خرید...مژه

9-صحبت کردن و چالش

10-موزیک و رقص

11- خوش پوشی و خود آرایی

12-آدمایی که آروم و شمرده صحبت میکنند

13-آدم های شوخ و شنگ و بامزه و مجلس گرم کن

14-فارست گامپ و تام هنکس

15-آل پاچینو

چیزهایی که دوست نمیدارم:کلافه

1-غلو کردن و پز دادن الکی

2-بدخلقی و قهر کردن بدون کلام

3-چشم چرونی های چشمان هیزهیپنوتیزم

4-کسی تو کارم فضولی کنه یا دارم یه کاری رو با تمرکز و دقت انجام میدم رو سرم وایسه و غرولند کنهخیال باطل

5-امر و نهی شنیدن های بیجا

6-بدقولی

7-دروغ گفتن و شنیدن و اینکه آدم رو خر فرض کنند...

8-یکنواختی

9-هیاهو

10-بد رفتاری با بچه ها

11- بد رفتاری با خانم ها

12-بی ادب و با لحن بد صحبت کردن و توهین

13-بلاتکلیفی

14-داد کشیدن بخصوص مردونه اش(رسما تا 2-3 ساعت بدنم لرزش داره بعد از دادهای بیهوده یک مردنگران)

15-موذی گری و مرموزی بیجا ...

البته خوب این یه گوشه ای از علائق و نکات دوست نداشتنیه که دارم البته اولویت بندی خاصی نداره صرفا جهت شماره گذاری مرتب شدندبغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۳٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٧
تگ ها : بازی وبلاگی

...

سلام

امروز حالم خیلی بهتره. البته خوب اول صبحی خیلی بغض داشتم و دلم بدجور گرفته بود. اما حدود ۴٠ دقیقه رفتم پیش یکی از خانم های کارمند اینجا که همیشه ازش خوشم میومد و یکم حرف زدیم حالم بهتر شدش و به قول خودش روزم ساخته شد حالا بهتر میتونم امروز رو سر کنم. فردا هم که برنامه های خاص خودم رو دارم و جمعه و شنبه هم که بگذره یکشنبه بیاد که بی صبرانه منتظر یکشنبه ام. تا حالا اینقدر منتظر یک یکشنبه نبوده ام.منتظر ...  پاز افتاد بین نوشتارم الان دیگه ظهره کارای متعدد پیش اومد و خرده فرمایش های خواهر گلم که خدا رو شکر انجام شد. رشته کلام رفت... بمونه بعد. بازی وبلاگی هم باشه بعد مژهبغل

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٦
تگ ها :

میلاد...

سلام ! امروز که تولدمه قاعدتا باید خوب و شاد و پر انرژی باشم. خوب... پس سعیمو میکنم که همینطور باشه. مگه قرار نشد منطقی باشی خوب پس... خیلی خوب آفرین چند روز دیگه...هوم؟ آفرین!!! ماچ قرار که نیست واقعی تولد بگیرم خوب پس همین جا یه کارایی میکنیم. قلب

اول شعر " میلاد " معین رو که خیلی دوستش دارم میذارم اینجا. دارم گوشش میکنم.

برای روز میلاد تن من،
نمی خوام پیرهن شادی بپوشی
به رسم عادت دیرینه حتی،
برایم جام سرمستی بنوشی
برای روز میلادم اگر تو،
به فکر هدیه ای ارزنده هستی
منو با خود ببر تا اوج خواستن،
بگو با من که با من زنده هستی
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

نمی خوام از گلهای سرخابی،
برایم تاج خوشبختی بیاری
به ارزشهای ایثار محبت،
به پایم اشک خوشحالی بباری
بذار از داغی دستهای تنها،
بگیره هرم گرما بستر من
بذار با تو بسوزه جسم خستم،
ببینی آتش و خاکستر من
ای تنها نیاز زنده موندن،
بکش دست نوازش بر سر من
به تن کن پیرهنی رنگ محبت،
اگه خواستی بیایی دیدن من
که من بی تو نه آغازم نه پایان،
تویی آغاز روز بودن من
نذار پایان این احساس شیرین،
بشه بی تو غم فرسودن من

 

نمیدونم چی باید بگم...

اکشال نداره خودم یه عالمه پست کارت خوشگل میذارم  اینجا. بگیر که اومد خانوم خوشگله:

wow !!مژه

و باز:

oh my god! thanks... and again:زبان

وای الهی قربونشون بشم من! بغل

OK! I 'll try ...thanks

      and cake...mmmm

خوب دیگه ... ممنونم ...

شاد باشیدماچ بغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٥
تگ ها : میلاد

عروسک کوکی

سلاملبخندنمیخوام خیلی شکوه کنم. اما خوب یه وقتایی حرفایی رو که هیچگاه به زبون نمیتونی بیاری یه جا بنویسی بهت کمک میکنه یکم سبک شی. از بار سنگینشون کم شه و بتونی راحت تر پیش بری. بهرحال داریم زندگی میکنیم دیگه. مگه قول نداده بودی که جا نزنی که محکم باشی؟ که به یکسرس مسائل اصلا فکر نکنی؟   _آره خوب اما گاهی بعضی چیزا گهگداری خودشون رو مثل پتک میکوبونند تو سرت که فراموش نکنی که زنی که فراموش نکنی که مسلمون زاده ای و فراموش نکنی که تو ایرانی. از اینها که راه گریزی نیست. البته بگم که من به زن بودنم و وجود زنانگیم افتخار میکنم و هیچوقت و تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم که جنس قوی!باشم. تمام مشکلات زن بودن تو یه کشور عقب افتاده رو هم پذیرفتم نه تنها من که همه زنها. همیشه حامی زنها بودم و عاشق دختر بچه ها. هنوز اما افکار احمقانه پسر پرستی رو ما داریم. پیر و جوون هم نداره ها. آقاهه رفته یورین بگ بگیره (یه مرد ماگزیمم ٢۴-٢۵ساله) میپرسند که دخترونه یا پسرونه؟ میگه پسسسر ر ر  خدا رو شکر! اه ه ه آخه مردک این پسرررری که با افتخار ازش یاد میکنی نهایت میشه یکی لنگه خودت که  ... ووووه. آه بس کنم دیگر!

آره بابا چه اصراریه دختر میکنی تو زن ها که همگی مایه فتنه و فساد و زلزله و ایدز و سیفلیس و سوزاک و ... یه ذره بدبینانه تر هم آلزایمر و سرطان و ام اس و ... هستند. دیگه جدی جدی STOP

خوب یه شعر هم از فروغ فرخزاد جونم که واقعا جونمه و عاشق شعرای تلخشم بذارم اینجا و تکمیل کنم این پست رو.

عروسک کوکی

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
تگ ها : عروسک کوکی ، زن

صادق چوبک ...

سلام !

خوب نوبتی هم باشه نوبت صادق چوبک جونمه. بله دوست دارم از داستان کوتاه های صادق چوبک بذارم تو وبلاگم.


سالشمار زندگی صادق چوبک

تولد: تیرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعیل بازرگان

همسر: قدسی(1296).

فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش.)

آموزش ابتدایی: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303)

نقل مکان به شیراز، تحصیل در مدارس شفاعیه، باقریه، سلطانیه و حیات شیراز و کالج آمریکایی در تهران

در سال 1316

ازدواج با قدسی، استخدام در وزارت فرهنگ و آغز تدریس در مدرسه شرافت خرمشهر، سال تحصیلی 17-1316

احضار به خدمت سربازی. سال اول سرباز معمولی می شود و در سال دوم به دلیل تسلط به زبان انگلیسی به عنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پایان می آورد(1319).

در سال 1324 شمسی

چاپ اولین کتاب با عنوان خیمه شب بازی حاوی 11 قصه. به علت قصهً اسائه ادب ده سالی از انتشار این کتاب جلوگیری می شود. در این مجموعه " اسائه ادب " به صادق هدایت و " بعدازظهر آخر پائیز " مسعود فرزاد هدیه شده است.

در سال 1328 شمسی

انتشار دومین مجموعه قصه با عنوان " انتری که لوطیش مرده بود " حاوی سه قصه و یک نمایشنامه.

در سال 1329 شمسی

چاپ قصه ها در نشریات مختلف و از نخستین دوره مجله سخن به بعد.

در سال 1334 شمسی

انتشار چاپ دوم خیمه شب بازی پس از ممنوعیت ده ساله. در این چاپ " اسائه ادب " حذف و به جای آن " آه انسان " آمده بود. سفر به آمریکا برای شرکت در سمیناری در دانشگاه هاروارد. سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجیکستان به دعوت کانون نویسندگان شوروی. ترجمه پینوکیو اثر کارلو کولودی به نام آدمک چوبی.

در سال 1336 شمسی

ترجمه انتری که لوطیش مرده بود توسط پیتر لوری و چاپ آن در مجله دنیای جدید نویسندگی شماره 11.

در سال 1338 شمسی

ترجمه شعر " غراب " ادگار آلن پو در نشریه کاوش

در سال 1341 شمسی

تهیه فیلم دریا بر اساس قصه " چرا دریا توفانی شده بود "، از مجموعه انتری که لوطیش مرده بود به وسیله ابراهیم گلستان و با شرکت فروغ فرخزاد که ناتمام ماند.

در سال 1342 شمسی

چاپ رمان تنگسیر که به قدسی خانم چوبک هدیه است. این رمان به زبان های مختلف ترجمه شده است.

در سال 1344 شمسی

چاپ کتاب چراغ آخر که حاوی 8 داستان کوتاه و یک شعر است. انتشار کتاب روز اول قبر که به روزبه چوبک هدیه شده است. حاوی ده قصه و یک نمایشنامه " هفتخط " است. این نمایش توسط دانشجویان ژاپنی دانشگاه شیراز به روی صحنه رفته است.

در سال 1345 شمسی

انتشار رمان سنگ صبور که آن را به زادگاهش بوشهر هدیه کرده است.

در سال 1346 شمسی

مصاحبه صدرالدین الهی با پرویز ناتل خانلری ( درباره چوبک )

در سال 1348 شمسی

چاپ نوشته ای از نصرت رحمانی با عنوان " درازنای سه شب پرگو " در روزنامه آیندگان.

در سال 1349 شمسی

تدریس در دانشگاه یوتا به مدت یک سال به عنوان استاد مهمان.

در سال 1351 شمسی

قبول دعوت برای شرکت در کنفرانس نویسندگان آسیایی و آفریقایی در آلماتا، قزاقستان شوروی. چاپ برگزیده آثار چوبک به زبان روسی در مسکو توسط کمیساروف و بانو عثمانووا. انتشار ضمیمه ای در روزنامه اطلاعات با عنوان ویژه صادق چوبک.

در سال 1353 شمسی

نمایش فیلم سینمایی تنگسیر به کارگردانی امیر نادری بر اساس نوشته چوبک. ترجمه " مسیو ایلاس " توسط پروفسور ویلیام هناوی، استاد زبان فارسی دانشگاه پنسیلوانیا. چوبک در این سال خود را بازنشسته می کند؛ بعد از مدتی راهی انگلستان می شود و سپس به آمریکا می رود. آقا اسماعیل پدر چوبک در سن 79 سالگی در لندن فوت می کند.

در سال 1358 شمسی

ترجمه سنگ صبور به انگلیسی توسط محمد رضا قانون پرور. این ترجمه در سال 1368 به وسیله انتشارات مزدا در کالیفرنیا انتشار یافت.

تر جمه روز اول قبر در سال 1359

در سال 1361 شمسی

ترجمه برگزیده ای از آثار چوبک.

در سال 1369 شمسی

بزرگداشت چوبک در دانشگاه کالیفرنیا(برکلی)(19 فروردین برابر با 8 آوریل).

در سال 1370 شمسی

انتشار کتاب مهپاره(ترجمه)، انتشارات نیلوفر، تهران.

در سال 1371 شمسی

اختصاص نشستی در کنفرانس مطالعات خاور میانه در شهر پورتلند آمریکا، به قصه نویسی چوبک. سخنرانان: محمد رضا قانون پرور، فریدون فرخ، و محمد مهدی خرمی.

در سال 1373 شمسی

اختصاص بخشی از مجله ایرانشناسی به صادق چوبک.

در سال 1377 شمسی

خاموشی در بیمارستانی در شهر برکلی کالیفرنیا در 13 تیرماه 1377.



صادق چوبک، در سال 1295 هجری خورشیدی در بوشهر بدنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولین مجموعه و داستانش را با نام " خیمه شب بازی " در سال 1324 منتشر کرد. در این اثر و " چرا دریا طوفانی شد " (1328) بیشتر به توصیف مناظر می پردازد، ضمن اینکه شخصیت های داستان و روابط آنها و روحیات آنها نیز به تصویر کشیده می شود. اولین اثرش را هم که حاوی سه داستان و یک نمایشنامه بود، تحت عنوان " انتری که لوطیش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهای " تنگسیر " و " سنگ صبور " بود. تنگسیر به 18 زبان ترجمه شده است. امیر نادری، فیلمساز معروف ایرانی، در سال 1352 بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته. در " سنگ صبور " جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، این اثر بحث زیادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار داستانی چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه).

چوبک به زبان انگلیسی مسلط بود و دستی نیز در ترجمه داشت. وی قصه معروف " پینوکیو " را با نام " آدمک چوبی" به فارسی برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نیز به همت وی ترجمه شد. آخرین اثر منتشره اش هم ترجمه حکایت هندی عاشقانه ای به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گردید.

چوبک از اولین کوتاه نویسان قصه فارسی است و پس از محمد علی جمالزاده و صادق هدایت می توان از او بعنوان یکی از پیشروان قصه نویسی جدید ایران نام برد. فرم قصه های جمالزاده بیشتر حکایت گونه و شبیه نویسندگان فرانسوی قرن نوزدهم بود. قصه های صادق هدایت هم فراز و نشیب بسیار داشت، گاهی از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معیارهای قصه نویسی جدید بود و گاهی هم در واقع همان حکایت نویسی، بود که با چاشنی طنز همراه می شد. در این میان البته " بوف کور " استثنایی و بی بدیل بود و از جهات مختلفی مورد توجه قرار گرفت. گروهی آن را قصه ای روانشناختی و نو دانستند و پیشرفتی در فرم قصه نویسی ایران به سوی قصه نویسی غربی، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همین نظر بود و از همین جا آغاز کرد. وی در قصه هایش ذهن و روان قهرمانهایش را مورد توجه قرار داد و سعی کرد به شخصیت هایش عمق ببخشد. همین تلاش برای عمق بخشیدن به شخصیت ها، بر نحوه بیان وی تاثیر گذاشت.

در سنگ صبور قصه را از زبان شخصیت های مختلف می خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملا تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیت ها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن می گوید، کودک، کودکانه می اندیشد و کودکانه هم حرف می زند، زن زنانه فکر میکند و زنانه هم حرف میزند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت ها به بهترین وجه شکل می گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان میدهد.

وی در توصیف واقعیتهای زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی های آثار وی است. چوبک به سبب همین دقت نظر در جزئی نگری ها و درون بینی ها، رئالیست افراطی وگاهی حتا ناتورالیست خوانده اند.

آثار چوبک از سالها پیش مورد نقد و بررسی جدی قرار گرفته و در کتابهای مختلفی از جمله " قصه نویسی " (رضا براهنی)، " نویسندگان پیشرو ایران " (محمد علی سپانلو) و "نویسندگان پیشگام در قصه نویسی امروز ایران"(علی اکبر کسمایی)، نوشته هایش تحلیل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان 1377، در آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشتهای منتشر نشده اش را سوزاندند.


http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?9926-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9 


قفس

قفسی پر از مرغ و خروس‌های خصی و لاری و رسمی و کله‌ماری و زیره‌ای و گل‌باقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دم‌کل و پاکوتاه و جوجه‌های لندوک مافنگی، کنار پیاده‌رو، لب جوی یخ بسته‌ای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه‌ شده و انار آب‌لمبو و پوست پرتقال و برگ‌های خشک و زرت و زنبیل‌های دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.

لب‌جو، نزدیک قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده‌ی یخ‌بسته که پرمرغ و شلغم گندیده و ته‌سیگار و کله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.

کف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ‌ارزن، قاتی فضله‌ها بود. پای مرغ و خروس‌ها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه‌های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تک می‌زدند و کاکل هم را می‌کندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه‌جا گند بود. همه چشم به ‌راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ‌کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.

آن‌هایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین می‌آوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم می‌شدند، خواه ‌ناخواه تکشان توی فضله‌های کف قفس می‌خورد. آن‌وقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمی‌چیدند. آن‌هایی که حتی جا نبود تکشان به فضله‌های ته قفس بخورد، به ‌ناچار به سیم دیواره‌ی قفس تک می‌زدند و خیره به بیرون می‌نگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک ‌غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم‌آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهم‌زدن، راه فرار نمی‌نمود؛ اما سرگرمشان می‌کرد. دنیای بیرون به آن‌ها بیگانه و سنگ‌دل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آن‌ها کمک نمی‌کرد.

تو هم می‌لولیدند و تو فضله‌ی خودشان تک می‌زدند و از کاسه‌ی شکسته‌ی کنار قفس آب می‌نوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا می‌کردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس می‌نگریستند و حنجره‌های نرم و نازکشان را تکان می‌دادند.

در آن‌دم که چرت می‌زدند، همه منتظر و چشم‌ به ‌راه بودند. سرگشته و بی‌تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آن‌ها با یک محکومیت دسته‌جمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم ‌به ‌راهی برای خودشان می‌پلکیدند.

به ناگاه در قفس باز شد و در آن‌جا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه‌سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه ‌بسته تو قفس رانده شد و میان هم‌قفسان به کند و کو درآمد. دست با سنگ‌دلی و خشم و بی‌اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم‌قفسان بوی مرگ‌آلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می‌چرخید و مانند آهن‌ربای نیرومندی آن‌ها را چون براده آهن می‌لرزاند. دست همه‌جا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آن‌را راهنمایی می‌کرد تا سرانجام بیخ ‌بال جوجه‌ی ریقونه‌ای چسبید و آن ‌را از آن میان بلند کرد.

اما هنوز دست و جوجه‌ای که در آن تقلا و جیک‌جیک می‌کرد و پروبال می‌زد، بالای سر مرغ و خروس‌های دیگر می‌چرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آن‌ها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم‌ به‌ راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بی‌اعتنا و بی‌مهر، بربر نگاه می‌کردند و با چنگال، خودشان را می‌خاراندند.

پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروس‌ها از توی قفس می‌دیدند. قدقد می‌کردند و دیواره‌ی قفس را تک می‌زدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می‌نمود، اما راه نمی‌داد. آن‌ها کنجکاو و ترسان و چشم ‌به ‌راه و ناتوان، به جهش خون هم‌ قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.

همان‌دم خروس سرخ‌روی پر زرق و برقی، تک خود را توی فضله‌ها شیار کرد و سپس آن‌ را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره‌ای پاکوتاهی کوفت. در دم مرغک خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ تو سری‌خورده و زبون تو فضله‌ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پر باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت و کمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.

قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتاب‌زده میان قفس چندک زد و بیم‌خورده، تخم دلمه بی‌پوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه‌سوخته‌ی رگ درآمده‌ی چرکین شوم پینه ‌بسته‌ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آن‌را بلعید. هم ‌قفسان چشم ‌به ‌راه، خیره جلو خود را می‌نگریستند.

از مجموعه انترى که لوطیش مرده بود، چاپ ششم، ۱۳۵۵

http://www.sharghian.com/mag/archive/005719.html

این البته شروع کاره و قصد دارم سایر داستان کوتاه های صادق چوبک رو هم به این وبلاگ اضافه کنم. اگه از توی نت هم پیدا نکنم خودم مینویسمبغلچطوره؟ از خود راضی

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳

PULP FICTION

 حتم دارم خیلی ها این فیلم رو دیدند. باز همون جمله تکرار مکرراته رو میگم . اما جالبه فیلم داستانش یه خطی نیست. مثل خطوط دایره واری میمونه که به مرکز نرسیده قلمت رو برمیداری و شروع به کشیدن خطوط مشابه میکنی. و باز هم... بازی اوما تورمن رو اینجا خیلی دوست داشتم. قلب

آشنایی با یک فیلم جالب دیگه در تاریخ سینما

Pulp fiction یا همان قصه های عامه پسند



کارگردان: کوئنتین تارانتینو

ژانر: جنایی ، مهیج

فیلمنامه: کوئنتین تارانتینو ، راجز اوری

زمان فیلم: 154

محصول 1994 آمریکا

 

بازیگران:

جان تراولتا (وینسنت)

ساموئل ال جکسون (جولیس)

تیم راث (پامپکین)

اما تورمن (میا)

بروس ولیس (بوچ)

 

خلاصه داستان فیلم:

مارسلوس والاس (وینگ ریمس) رئیس یک باند تبهکاری است. وینسنت وگا (جان تراولتا) باید برای او چند جوان را ادب کند، از طرفی باید همسر والاس را نیز یک شب برای شام بیرون ببرد و برای او شب خوبی را فراهم کند. بوچ (بروس ویلیس) بکسوری است که به والاس قول داده است تا امشب در مسابقه ببازد. پامپکین (تیم راث) مردیست که با دوست دخترش به مشروب فروشی ها دستبرد می زنند و تصمیم گرفته اند تا برای اولین بار به یک رستوران حمله کنند. وینسنت ماشینش را با جنازه ای بدون سر در آن به خانه جیمی (کوئنتین تارانتینو) پسر خواهر مارسلوس آورده است. همسر جیمی تا نود دقیقه دیگر باز می گیردد و اگر این وضع را ببیند طلاق جیمی حتمی است. در لحظاتی حساس و سرنوشت ساز هر کدام از این افراد به هم می رسند و باید تلاش کنند تا از معرکه جان سالم به در ببرند...

 

نقد فیلم:

کوئنتین تارانتینو، جری لوئیس سینما است. اجرا کننده ای که مسئله اش نیست هنگام زدن پیانو گریه کند، در حالی که تمام دوروبریهایش با ساز راک اند رول مشغول رقص باشند. فیلم جدید او "قصه های عامه پسند"، کمدی است درباره خون، جرات، خشونت، سکس عجیب، مواد، مبارزه، سر به نیست کردن جسد مردگان و یک ساعت چرمی که دست به دست در بین اعضای یک نسل منتقل می شود.

 

تارانتینو فیلم ساز بسیار با استعدادی است که بخواهد فیلمی خسته کننده بسازد، ولی شاید او هم فیلمی بد ساخته باشد، مثل ادوارد د جونیور که به عنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما شناخته شده است و مشهور است که هر صحنه ای را که می گرفت عاشقش می شد و با دیدن صحنه ها فیلم برداری شده اش از خود بیخود می شد. قصه های عامه پسند دارای یک درون گرایی و هوشیاری است، و ما با کارگردانی طرف هستیم که می خواهد در یک اسباب بازی فروشی گم شود و تمام شب را بازی کند.

 

فیلم نامه که توسط تارانتینو و راجر اوری نوشته شده است که فیلم نامه ای بسیار ماهرانه نوشته شده است. همانند فیلم "همشهری کین"، فیلم نامه در راهی غیر خطی بیان شده است که شما ممکن است آنها را چند بار ببینید ولی قادر نباشید بیاد آورید که چه صحنه ای بعد می آید. فیلم داستانهای را درباره کاراکترهایی است که در دنیایی پر از توطئه، دسیسه، نو میدی و لعزان سکنی گزیده اند. فیلم دنیایی را می سازد، جایی که هیچ آدم نورمال و هیچ روز معمولی در آن وجود ندارد. جایی که اگر بخواهی آتشی را خاموش کنی، به داخل جهنمی از اتش می افتی. فیلم نه تنها بر خی ژانرها را بلکه چند دوره را احیا کرده است.

 

جان تراولتا در نقش وینسنت وگا بازی می کند، قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد. در ابتدا ما او را با شریک اش جولس (ساموئل ال جکسون) می بینیم که در حال رفتن پیش چند جوان فروشنده مواد هستند و آنها را تهدید می کنند، آنها در این را ه به همان اندازه ای بی گناهند که هاک (Huk) و جیم (jim) بودند، در حالی که در رود می سی سی پی شناور هستند، به این می اندیشند که چطور مقدور است خارجی ها همدیگر را درک کنند.

 

پیشه تراولتا یک سری وظایفی است که او کاملا از پس آنها بر نمیاید، نه اینکه او به طور غیر عمدی مردم را می کشد (در ماشین یک نفر را می کشد) ولی نمی داند که چطور بعد از انجام کارش خودش را تمیز کند. چیزی که خوب است این است که او دوستانی نظیر آقای وولف ( هاروی کیتل) را دارد که متخصص پاک کردن آلودگیهای ناشی از جنایات است. و یا دوستانی مثل اریک ستوارز که داروخانه موادی را دارد و می تواند در موارد اورژانسی هوایش را داشته باشد.

 

تراولتا و اوما تورمن سکانسی را با هم دارند که هم جالب است و هم عجیب و غریب. تورمن زن رئیس تراولتا موب ( وینگ رازر) است. کسی که به تراولتا دستور می دهد که زنش را شب به بیرون ببرد. آنها به رستورانی دهه پنجاهی جک رابیت اسمیت می روند، جایی که اد سالیوان مدیر تشریفات آنجا وبادی هولی گارسون است. آنها مسابقه ای را برنده می شوند، بعد از آن تورمن به دلیل اینکه در مصرف مواد زیاده روی کرده است حالش خراب می شود و تراولتا فورا او را پیش ستولز می برد و به او آدرنالین تزریق می کنند. بعد ستولز سر تراولتا داد می زند و می گوید " تو اونو اینجا آوردی خودت هم باید سرنگ را به سینه اش بزنی، وقتی من کسی را به خانه تو میارم خودم هم سرنگ را تزریق می کنم"

 

بروس ویلیس و ماریا د مدوری نقش های یک زوج دیگر را بازی می کنند. ویلیس بوکسوری است به نام بوچ که از او خواسته شده است مسابقه ای را ببازد ولی اینطور نمی شود و او مسابقه را برنده می شود. ماریا د مدورس نقش دوست دختر ساده و شیرین او را بازی می کند و نمی فهمد که چرا مجبورند "فورا" شهر را ترک کنند. ولی بوچ باید اول سفری بسیار خطرناک به آپارتمانش، برای برداشتن یک ساعت مچی بی ارزش خانوادگی داشته باشد، داستان سرگذشت این ساعت در یک فلاش بک توضیح داده می شود، کهنه سربازی (کریتوفر واکن) به بوچ (هنگامی که بچه بود) می گوید که چطور پدربزرگش ساعت را خریداری نموده است و اینکه چطور نسل به نسل این ساعت در میان تمام خطرات به بوچ جوان رسیده است. مونولوگ های کریستوفر واکن خنده دارترین صحنه فیلم را می سازد.

 

متد فیلم، درگیر کردن شخصیت هایش در موقعیت هایی دشوار است و بعد به آنها اجازه داده می شود که از جاهای دشوارتری سر در بیاورند. مثلا ببینید که چطور بوکسور و رئیس موب در زیر زمین یک اسلحه فروشی اسیر و گرفتار می شوند. یا چطور کراکترهای ابتدایی فیلم که تیم راث و آماندا پلامر نقش آنها را بازی می کنند و به پایانی نافرجام بر می خورند.

 

اگر موقعیت ها اصلی و مبتکرانه هستند، دیالوگ ها هم همینطور هستند. بسیاری از فیلم های این روزها از دیالوگ هایی بسیار سطحی و وضیفه ای دارند که صرفا برای این بیان می شوند که داستان پیش برود و هیچ ارزش دیگری ندارد. اما مردم درون "قصه های عامه پسند" عاشق کلمه های به کاربرده خودشان هستند. دیالوگ هایی که توسط تارانتینو و آواری نوشته شده است در بعضی وقتها غیر معمول هستند ولی بی ارزش نیستند و مفرح هستند.  همچنین به این معنی که تمام آن دیالوگ ها یک صدا ندارند. تراولتا مختصر گو و کم حرف است، ال جکسون دقیق است، پلامر و تیم راث عاشق و معشوقی هوایی و احمق هستند، هاروی کیتل به مانند یک حرفه ای پرکار تند گو است و.........

 

شیوه فولکلوری که تارانتینو به عنوان متصدی یک مغازه فیلم فروشی کار کرده است و آن الهام "قصه های عامه پسند" از فیلم های قدیمی است. تارانتینو جایی گفته بود تمام مجله های عامه پسند را، به عنوان یک سرگرمی می توان با خود داشت و آن را در جیب عقب شلوار خود بذارید.  آره، و نمی توانید تا وقت نهار منتظر بمانید، چون باید آنها را دوباره بخوانید.

بغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢

22 خرداد ...همینطوری!

سلام سلام صبح بخیر! 22 خرداده امروز آره یک سال گذشت با همه بالا پایین هاشو و کش و قوس هاش. پارسال عجب روزی بود این 22 خرداد. ما که کلی مهمون داشتم اون هم ناهار(جمعه بود خوب) تازه خیال داشتم فسنجون هم بپزم. از رو هم نمیرم که نیشخند.  یه مدرسه پیدا کردیم که به نسبت خلوت بودش تو صف ایستادیم  تا رای خود را به صندوق بیاندازیم و ایده مون این بود که دوتا رای هم دوتا رایه و با این نظر خیلی ها اومده بودند با وجود اول صبح بودنش باز مجبور بودیم تو صف بمونیم.  من هم زنگ به بچه ها که خوب عجله ای نیست ها بخوابید خوشگلای من قشنگ استراحت کنید سرحال و قبراق بیای پیش خاله قربونتون برم (یواشکی ... اینجا یکم شلوغه...) تازه خیلی ها هم تشویق کرده بودیم که حتما رای بدید و... دادیم دیگه چقدر هم نتیجه مثبت داشتش. نات اونلی یک رای هم یک رای نبود بات السو یک شهر رای هم یک رای نبود. آه بس کنم دیگر...عادت کرده بودم یادآوری نکنمش اما خوب گاهی پیش میاد حرفی زده بشه بغضی خالی بشه...

از صبح ویرم گرفته این آهنگ  time for Africa ی شکیرا رو گوش کنم حالا هم داره میخونه. بذار بخونه باحاله! نه؟ چی کارش داریم؟

این هم شکیرا خانوم


http://news.oneindia.in/2010/06/11/fifa-world-cup-shakira-waka-waka-official-song.html 

تکرار مکرراته اما خوب ... . بغل

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢
تگ ها :

کارامل...

این فیلم رو چند وقت پیش یه روز جمعه که خیلی حوصله نداشتم اما یه فیلم خوب دلم میخواست از تو فیلم های ندیده مون این فیلم رو انتخاب کردم گذاشتم. جالب بود. بیننده رو تا انتها همراه میبره . ساده و بی پیرایه. بد ندیدم درباره فیلم بیشتر بدونم و بذارم همه با هم بخونیم. اینجوری بهتره. من که خوشم اومد. دیگران هم مونده بعه سلیقه فیلم پسندیدنشون. هورا

کارگردان: نادین لبکی. فیلمنامه: نادین لبکی، راندی الحداد، جهاد هوجیلی. موسیقی: خالد مزنر. مدیر فیلمبرداری: إیو ‏سحنوی. تدوین: لور گاردت. طراح صحنه: سینتیا زهر. بازیگران: نادین لبکی[لیال]، عادل کرم[پلیس]، یاسمین ‏المصری[نسرین]، جوانا مکرزل[ریما]، جیزیل عواد[جماله]، سهام حداد[رز]، إسماعیل قنطار[بسام]، عزیزة سمعان[لی ‏لی]، فادیا ستیلا[کریستین]، فاطمة صفا[سیهان]، دیمیتری استانکوفسکی[شارل]. 96 دقیقه. محصول 2007 لبنان، ‏فرانسه. نام دیگر: ‏Caramel‏. فیلم منتخب دو هفته کارگردان ها، برنده جایزه جوانان و جایزه تماشاگران ازجشنواره سن ‏سباستین، جایزه مروارید سیاه ابوظبی برای بهترین بازیگر زن/نادین لبکی/یاسمین المصری/ جوانا مکرزل/جیزیل ‏عواد/سهام حداد از جشنواره بین المللی فیلم های خاورمیانه، نامزد جایزه بهترین فیلم-بهترین کارگردانی و گروه ‏بازیگران از جشنواره آسیا اقیانوسیه. ‏
لیال به همراه نسرین و ریما در یک سالن آرایش و زیبایی در بیروت کار می کند. هر کدام مشکلاتی دارند: لیال درگیر ‏رابطه ای نافرجام با مردی متاهل است، نسرین در آستانه ازدواج با مسلم است. جماله هنرپیشه ای دست چندم و یکی از مشتریان همیشگی آنها نیز حکم دوست این سه زن را دارد، ‏مرتب در انتخاب بازیگر شرکت می کند و سخت نگران پیر شدن است. پیرزنی به نام رز نیز که در همسایگی سالن ‏آرایش مغازه خیاطی دارد، زندگی اش را وقف مراقبت از خواهر شیرین عقل خود لی لی کرده است. تا اینکه برای ‏اولین بار مردی در زندگیش پیدا می شود. مردی سالخورده به نام شارل که به بهانه تعمیر کت و شلوارش چند بار به ‏مغازه وی می آید و سرانجام از وی می خواهد تا در ملاقاتی با هم داشته باشند. ‏

لبکی متولد 1974 در ‏شهر بعبدات لبنان[22 کیلیومتری بیروت] است. از سال های آغازین دهه 1990 وارد تلویزیون شده و شروع به ساختن ‏ویدئوکلیپ کرد. اولین ویدیوکلیپ اش را با شرکت باسکال مشعلانی ساخت و بعدها با نورا رحال و کاتیا حرب همکاری ‏کرد. اما شهرت با ساختن کلیپ "اخصمک آه/آره مسخره ات می کنم" با نانسی عجرم به سراغش آمد. این همکاری در ‏کلیپ های یا سلام، انت ایه و لاون عیونک ادامه یافت. این سه کلیپ جدا از استقبال گسترده مردمی، موفق به کسب ‏جوایزی هم شد. ‏
یقین دارم شما هم مانند من با دیدن این کمدی عاشقانه از زندگی پنج زن مسیحی لبنانی شگفت زده شده خواهید شد. چون ‏نه از تیر و تفنگ در آن خبری هست و نه از گروههای چریکی نشانی در فیلم یا خیابان های بیروت به چشم می خورد. همه ‏چیز ساکت و آرام و حتی اندکی ساکن است. پس چه چیز آن باعث شده تا کارامل[ماده اصلی نزد آرایشگران لبنانی برای ‏زدودن موهای اضافی به قول اهل بخیه اپیلاسیون] در لبنان و خاورمیانه به فروشی دور از انتظار[10 میلیون دلار] ‏دست یابد؟
شاید دلیل اصلی آن اشاره لبکی به مشکلات روزمره زندگی پنج شخصیت خود باشد که جهان شمول تر و عمومی تر ‏است تا ناآرامی های لبنان یا مشکلات سیاسی که مردم کشورهای دیگر از شنیدن مداوم آنها در اخبار خسته شده اند. ‏
کارامل حکایت تلخ و شیرین و زنانه عشق های ممنوعه، رسوم دست و پاگیر، جنسیت سرکوب شده و حتی مقاومت در ‏برابر امری طبیعی چون سال خوردگی و هوس است. و لبکی چنین داستانی را در محله ای زیبا از بیروت بازگو می ‏کند که گویی می تواند نماینده همه جهان و دست کم ما آسیایی ها باشد. کارامل که از ترکیب شکر، آب و آب لیمو ‏ساخته می شود نامی پر معنا برای این فیلم است که ترش و شیرین را یک جا در خود جای داده است. اگر بخواهم فیلم ‏را در یک جمله خلاصه کنم آن را اثری در ستایش خواهری و اصلاح مو نام می دهم. چون کمتر چیزی مانند یک ‏اصلاح خوب می تواند شما را شاداب کند. ‏
لبکی فیلم خود را فقط در 9 روز با بودجه ای نزدیک به یک میلیون و 300 هزار یورو ساخته است. جدا از بازی های ‏فوق العاده خوب همه بازیگران آن چه تماشاگر را تکان می دهد موسیقی تصنیف شده توسط خالد مزنر-همسر لبکی- ‏است[اعتراف می کنم که بعد از مدت ها حاصل کار خالد مزنر مرا با موسیقی عربی آشتی داد]. فیلم نماینده سینمای ‏لبنان در مراسم اسکار امسال بود. آرزو می کنم شانس دیدار از کارامل را که در 40 کشور جهان پخش شده و لقب ‏موفق ترین فیلم لبنانی تا به امروز را به دست آورده، داشته باشید!‏
ژانر: کمدی، درام. ‏

چشمک

http://forum.patoghu.com/thread12262.html

آنها با چیزی به اسم کارامل اپیلاسیون می‌کنند. ولی کارامل فقط برای این کار نیست؛ در فیلم سوکر بنات کارگردان لبنانی برای بیان احساسات آدم‌ها از این عنصر استفاده می‌کند؛ شکرداغ همراه با آب و آبلیمو که در اثر چسبندگی به کار آرایشگران لبنانی در فیلم کارامل می‌آید، چندین کاربرد دارد.

فیلم کارامل که کارگردان و یکی از نویسندگانش زن است، در مورد مشکلات زنانگی و حس‌های زنانه‌ای است که حجم بزرگی از این حس‌ها، در یک آرایشگاه جمع شده.
روش کاراملی گویا کاری است که در بیشتر کشورهای خاورمیانه برای اپیلاسیون استفاده می‌شود و کارگردانش معتقد است اسم فیلمش ایهام از ترشی و شیرینی دارد که زندگی زنان فیلمش را گرفته.


چهار زنی که در آرایشگاه کار می‌کنند هر کدام با چیزی درگیرند؛ لیال (که نقشش را خود کارگردان بازی می‌کند)، زن مسیحی که عاشق و درمانده مردی است که زن و بچه دارد، ریما حالت‌های همجنس‌گرایانه دارد، نسرین دختر خانواده مسلمانی‌ست که در کش‌وقوس‌های ازدواج است و جمال که درگیر مسائل میان سالی و یائسگی‌ست و عاشق بازیگری در سینما.
روبه‌روی آرایشگاه " رز" زندگی می‌کند؛ خیاط مسنی که با خواهر غیرعادی و دیوانه‌اش می‌سازد و وابسته به مشتری پیرش می‌شود.

خوبی کارامل این هست که ما را با موارد زیاد و خط قرمزهای لبنان در بیروت آشنا می‌کند که شبیه ایران است؛ می‌بینیم که آنجا هم دختران قبل از ازدواج دردسرهای دوخت و دوز دارند و باید مرد زندگیشان مرد اولشان باشد.

به زن مجرد کسی اتاقی در هتل نمی‌دهد. به خانواده و پلیس باید جواب بدهی که چه نسبتی با زن یا مرد همراهت داری.
مردها می‌توانند به آرایشگاه زنانه بروند برای کار بند و ابرو!
رو کردن موضوع همجنس‌خواهی اصلا ساده نیست و سنت بیش از مذهب زنان را محدود می‌کند.

اما بدی‌اش این است که با زندگی پنج شش زن به شکل سرسری آشنا می‌شوی. انگار کارگردان فقط به هر موضوع نوک زده تا گفته باشد. برای همین است که نمی‌توانی دقیق شوی یا با یک شخصیت زیادی نزدیک شوی.

فیلم کارامل که به زبان فرانسه و عربی هست، جایزه‌های مختلفی از جشنوارهای اسپانیایی، فرانسوی، آسیایی و آمریکایی گرفته است.

فیلمبرداری کارامل درست چند روز قبل از جنگ لبنان در سال 2006 تمام شده و تقریبا از بخش‌هایی از شهر که در فیلم می‌بینیم بعد از جنگ خبری نیست.

آهنگساز فیلم خالد مزنّر(Khaled Mouzanar) است که به محض تمام شدن فیلم، خانم کارگردان زیبا (نادین لباکی)، با او ازدواج کرد.

موسیقی این فیلم ماجرایش فرق می‌کند؛ می‌تواند از شروع فیلم در مراحل پخت "کارامل" در یک فضای کاملا زنانه، خودش یک فیلم باشد.

اسم این آهنگ هست؛" آینه، آی آینه"

http://iranwiki.blogspot.com/2008/07/blog-post_2354.html

بغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٢:٢۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
تگ ها : کارامل ، فیلم

چیزی بگو...

سلام صبح بخیرقلب

امروز شارپ شارپم. سرحال سرحال. آره خدا رو شکر. صبح خیلی زود پا شدم، دیشب آخه زود خوابیدم. چشمم رو که باز کردم هوا تاریک تاریک بود نه حتی گرگ و میش. فقط صدای خواب عزیزم میومد نه اما خرو پفش، آروم آروم. لبخندی از سر رضایت زدم و شاکر شدم خدا رو که باز یه روز دیگه رو با سلامتی کنار هم شروع کردیم. یکم دراز کشیدم و پا شدم. ذهنم هم که قربونش برم توش ترافیک... هر چی میومدم یکم مدیتیشن کنم ...دینگ دینگ ...بپر از روی این تخته سنگ روی اون یکی از روی رودخونه ... صدای شرشر قشنگ آب...یهو بقیه افکارم مثل یه هلی کوپتر مزاحم و پر صدا ویژ میومدند و تمرکزم رو بهم میزدند. داستان دارم با این افکار بابا من.اما این ابی رو بگو تو سرم از صبح داره میخونه این ترانه اش: چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره...آخه کی قراره بره شما که اگه قرار باشه برید هم با هم میرید. حالا برای اینکه ذهنم یکم سبکتر شه تکستشو میذارم اینجا چون  این ترانه رو هم خیلی دوست میدارمقلب

OK... let 's go:

چیزی بگو

دلبرکم چیزی بگو
به من که از گریه پرم
به من که بی صدای تو
از شب شکست می‌خورم

دل‌برکم چیزی بگو
به من که گرم هق‌هق‌ام
به من که آخرینه
آواره‌های عاشقم


چیزی بگو که آینه
خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه‌ها
نه هق‌هق دل‌واپسی

نذار که از سکوت تو
پرپر بشن ترانه‌ها
دوباره من بمونم و
خاکستر پروانه‌ها
چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه‌های من بره
چیزی بگو اما نگو
قصه ما به سر رسید
نگو که خورشیدک من
چادر شب به سر کشید


دقیقه‌ها غزل می‌گن
وقتی سکوت رو می‌شکنی
قناری‌ها عاشق می‌شن
وقتی تو حرف می‌زنی
دل‌برکم چیزی بگو
به من که خاموش توام
به من که هم‌بستر تو اما فراموش توام

چیزی بگو که آینه
خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه‌ها
نه هق‌هق دل‌واپسی

نذار که از سکوت تو
پرپر بشن ترانه‌ها
دوباره من بمونم و
خاکستر پروانه‌ها
چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه‌های من بره
چیزی بگو اما نگو
قصه ما به سر رسید
نگو که خورشیدک من
چادر شب به سر کشید

چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه‌های من بره


چیزی بگو اما نگو
قصه ما به سر رسید

بغل قلب بغلقلب


 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
تگ ها : چیزی بگو

شاعر زباله ها

 مژهباز هم...

اوه راستی از توی سایت محسن مخملباف فیلمنامه شاعر زباله ها رو پیدا کردم. نمیدونستم فیلمنامه اش مال مخملبافه. دوست دارم بذارم تو وبلاگمون زیباست.

 

شاعر زباله ها
محسن مخملباف

خیابانهای تهران، شب

یک کامیونت حمل زباله در حرکت است و دو رفتگر با پای پیاده، ماشینی را که به آرامی حرکت می کند، همراهی می کنند. یکی از رفتگران کیسه های زباله را از جلوی در خانه ها برمی دارد و رفتگر دیگر آن ها را به داخل کامیونت می اندازد. یکی از رفتگران واکمنی به گوش دارد و در حالی که موسیقی می شنود آشغال ها را جمع می کند . رفتگر دیگر جوانی است، عینک ته استکانی زده، که سرش را از ته تراشیده است. صدای او بر تصاویر جمع آوری زباله می آید.

صدای رفتگر: دیشب 25 ساله شدم، اما تا هفته پیش نمیدانستم که 3 میلیون بیکار در ایران وجود دارد. تا ماه گذشته من هم یکی از این 3 میلیون بیکار بودم. چندی پیش شهرداری برای 3 هزار نفر از بیکاران کار ایجاد کرد. یعنی به جای هر هزار نفر بیکار، یک شغل. و من اکنون در ازای 999 بیکار بدشانس، یک نفر خوش شانس هستم. اما این شانس را به آسانی به دست نیاوردم. در سه امتحان سخت قبول شدم :اول امتحان علمی.

محل آزمون علمی، روز

رفتگر جوان در لباسی ساده اما مرتب و در هیأت یک جوان شهرستانی در مقابل میز ممتحن ایستاده است. پشت شیشه سالن امتحان جمعیتی به انتظار نوبت خود ایستاده اند.

ممتحن علمی: تحصیلاتت چیه؟
رفتگر: دیپلم ریاضی.
ممتحن علمی: انیشتین رو می شناسی؟
رفتگر: بله آقا.
ممتحن علمی: پس فرمول نسبیت رو بنویس.

و رفتگر فرمول نسبیت را روی تخته سیاهی که کنار پنجره نصب شده می نویسد.
ممتحن علمی: مساحت کهکشان ها را بلدی محاسبه کنی؟
و رفتگر مشتی عدد را روی تخته سیاه مینویسد.

خیابانهای تهران، شب

رفتگر خم شده حجم بزرگی از آشغال هایی را که کنار جوی آب ریخته به سختی بغل می کند و به سمت کامیونت می برد. از آشغال ها آب لجن می چکد.

رفتگر: [به رفتگر همکارش] دوم امتحان ایدئولوژیک.

محل آزمون ایدئولوژیک، روز

نمازخانه ای دارای محراب. جماعتی منتظر ایستاده اند. رفتگر آستین هایش را بالا زده و دست هایش از آب وضو خیس است. با دست هایش مسح سر و مسح پا می کشد.

ممتحن ایدئولوژیک: دینت چیه؟
رفتگر: اسلام.
ممتحن ایدئولوژیک: مذهبت؟
رفتگر: تشیع.
ممتحن ایدئولوژیک: روزی چند بار نماز می خونی؟
رفتگر: سه بار. قبل از طلوع خورشید ، وقتی خورشید وسط آسمونه ، وقتی خورشید غروب می کنه.
ممتحن ایدئولوژیک: رکود و سجود را بلدی انجام بدی؟
رفتگر به رکوع و سجود می رود.

خیابانهای تهران، شب

رفتگر زیر پلی خم شده و انبوهی از زباله های جوی آب را بیرون می کشد و به سختی آن را به همکارش تحویل می دهد. رفتگر: [به رفتگر همکارش] سوم امتحان سیاسی.

محل آزمون سیاسی، روز

رفتگر در حال امتحان است
ممتحن سیاسی: طرفدار چپی یا راست؟
رفتگر: وسط آقا.من دنبال کارم.سیاسی نیستم آقا.
ممتحن سیاسی: وسط دیگه چیه؟! بی تفاوتی!
رفتگر: من طرفدار کارم آقا. می خوام زندگی کنم.
ممتحن سیاسی: چپ یا راست؟
رفتگر: نمی دونم آقا به خدا. چون چپ و راست هی جاشون عوض می شه.منم هی گیج می شم. اونایی که دیروز چپ بودن، امروز راست می شن، فردا دوباره چپ می شن. اونایی که دیروز راست بودن، امروز چپ...نه امروز راست... یعنی خب اونی که راسته، گاهی چپه ، گاهی راسته... گیج می شم دیگه آقا.
ممتحن سیاسی: ما به آدم گیج احتیاج نداریم. رفوزه شدی، برو بیرون.
رفتگر ناامید به سمت در می رود اما پشیمان شده با شرم برمی گردد
رفتگر: معذرت می خوام. می شه یه راهنمایی ام بکنین که الان چپ خوبه یا راست آقا؟

خیابان های تهران، شب

رفتگر تابلوی گردش به چپی را از سر چهارراه در می آورد و چون زباله ای در آشغال های کامیونت می اندازد و رفتگر دیگر که هدفون واکمنی را بر گوش دارد، تابلوی گردش به راست را به جای تابلوی قبلی نصب می کند.

محل تجمع زباله ها در خارج از شهر، روز

صدها رفتگر، چوب های جارو را بر دوش گرفته اند و از کنار تل زباله ها رژه می روند و به فرمان سرکرده رفتگران خبردار می ایستند . سرکرده رفتگران: [در بلندگوی دستی] شما مأمور نظافتین و باید با هر نوع آلودگی مبارزه کنین.همگی ما با آشغال هایی که با تجمع شون، زیر پل ها، مانع از عبور آب های زلال می شن مبارزه می کنیم .
رفتگران دسته های جارو را بالا برده و هورا می کشند.

سرکرده رفتگران: ما با رشد بی رویه موش ها در شهر عزیزمون مبارزه می کنیم .

ـ تصویری کوتاه از دویدن موش ها در حالی که جاروی رفتگران در تعقیب آن ها به این سو و آن سو می خورد اما موش ها بدون آن که جارویی به آن ها اصابت کند می گریزند.

سرکرده رفتگران: ما با اون آدم های کثیف و آشغالی که نظافت اجتماعی شهر را به هم می زنند، مبارزه می کنیم.
رفتگران دسته های جارو را بالا برده فریاد کنان حمله می کنند.

خیابانهای شهر، عصر چهرشنبه سوری.

رفتگران با چوب های برافراشته به دنبال مشتی جوان که به خاطر چهارشنبه سوری آتش روشن کرده اند می دوند و آن ها را با دسته های جارو سرکوب می کنند و یکی از آن ها را که مجروح شده، به ماشین حمل زباله پرتاب می کنند.

تپه های جمع آوری آشغال در خارج از شهر، شب

رفتگران برای رفع خستگی دور آتش نشسته اند. در دوردست کامیونت های حمل زباله، آشغال های شهر را بر تل زباله ها خالی می کنند. چندین اتاقک حلبی، جسته و گریخته این سو و آن سو دیده می شود. یکی از رفتگران در حال عق زدن است. دو رفتگر دیگر پشت او را می مالند.
رفتگری که عق می زند: من ریدم به این زندگی. درس خوندم خلبان بشم، حالا باید یه عمر بوی تعفن بشنوم. [باز هم عق می زند.]
رفتگر دیگر: برو براش چایی بیار.
رفتگر به اتاقک حلبی می رود. درون اتاقک پر از طرح دخترانی است که با مداد طراحی شده اند. نرمه بادی که می وزد، یکی از طرح ها را طوری به حرکت در آورده که در حال کنده شدن است. رفتگر آدامسی را که می جود، به عنوان چسب به طرح می چسباند و از روی اجاقی که از چیده شدن چند سنگ ساخته شده، قوری چای را برمی دارد و چند استکان را از داخل روزنامه مچاله شده ای برداشته و از اتاقک حلبی بیرون می رود. در بیرون اتاقک کسی روی دست و صورت رفتگری که عق می زد و حالا گریه می کند، با آفتابه آب می ریزد و هر یک می کوشند او را با گفته ای آرام کنند.
رفتگر همکار: منم می خواستم آهنگ ساز بشم ولی الان چند ساله بی کارم. سه میلیون دیگه هم هنوز بی کارند. آدم بهتره جزو 3 میلیون بی کار باشه، یا جزو 3 هزار نفر رفتگر؟ بابا ناشکری نکن، خدا دلخور می شه، اینم از دستت درمی آره بدبخت می شی ها.
رفتگر: پدرم دوست داشت من مهندس بشم. مادرم دوست داشت من دکتر بشم. خودم می خواستم شاعر بشم. اما بابام مرد، ننه ام مرد، من موندم تنها و بی حامی،رفتگر شدم.

حالا دور هم نشسته اند و چایی می خورند.
رفتگر سوم: [ با لهجه ترکی] منم می خواستم هنرپیشه بشم، ولی امکانات نیست. حالا که امکانات نیست، باید خوش بود دیگه. [ پیت حلبی را به سوی رفتگر دوم پرت می کند.] دمبک بزن حال کنیم بابا.
رفتگری که واکمن به گوش دارد روی پیت حلبی ضرب می گیرد و رفتگری که می خواسته است بازیگر شود، می رقصد و رفتگران دیگر دست می زنند و چای می نوشند. رفتگر رقصنده، یک باره دست از رقصیدن برمی دارد، و به سوی کسی که عق می زد و هنوز گریه می کند، می آید.

رفتگر رقصنده: ول کن بابا دیگه، خدای نکرده یه جور گریه می کنی که انگار می خواستی خلبان بشی، رفتگر شدی. پاشو بیا ببینم. یاالله همه پاشین می خواهیم فال آشغال بگیریم. هر کسی واسه خودش نیت کنه، یه بسته آشغال ورداره، باز کنه ببینیم در آینده چی کاره می شیم.
رفتگران هر یک چشم هایشان را می بندند و نیت می کنند و در تاریکی کورمال کورمال از لابلای کیسه های زباله بسته ای را برمی دارند. رقصنده ابتدا خودش کیسه فالش را باز می کند. یا شانس و یا اقبال.
رفتگر رقصنده:ببینم سرنوشت من چی می شه. [کیسه آشغال فال او پر از قوطی های آبجوست. همه می خندند و او قوطی های آبجو رایکی یکی بر سر دیگران می کوبد.] می خندین؟ بدبخت ها من در آینده یک عرق خور خوشبخت می شم. بعد از تنهایی توی جوی آب زلال می میرم. آب زلال منو می بره به دریا... تو کیسه فال تو باز کن ببینم.

کیسه زباله فال جوانی که عق می زد را باز می کنند. کیسه پر از پوشک بچه درمی آید. همه از خنده روده بر می شوند.
رفتگر رقصنده: خدا شاهده به سرنوشتت ریدن. پس پاشو برقصیم.
پسری که عق میزد و می گریست ، حالا با چشمان گریان، خنده اش گرفته است و به رقص می زند. هریک از رفتگران کیسه فال خود را باز کرده است. رفتگر نیز کیسه فال خود را باز می کند. کیسه فال او حاوی پوست تخم مرغ و اوراق پاره شدة کاغذ کاهی است. رفتگر تکه های کاغذ را چون پازلی به هم می چسباند و می خواند. همه رفتگران دور او جمع می شوند تا از محتوای فال او باخبر شوند.


صدای رفتگر: [ روی تصاویر آن ها]در زبالة سرنوشت من، نامة پاره شدة دختری ناامید پیدا شد. دختری که نامزدش را در قتل های زنجیره ای کشته بودند. و او به برادرش که در خارج از ایران زندگی می کرد، در نامه اش نوشته بود که از ترس این که او را هم نکشند، هر روز با ترس و لرز از خانه خارج می شود و به دنبال ویزا به در سفارتخانه های مختلف می رود، اما هیچ کجا حاضر نشده اند به او ویزا بدهند. پول هایی که داشته دیگر تمام شده، صاحب خانه اش او را جواب کرده و تلفن خانه اش به دلیل عدم پرداخت پول تلفن قطع شده است.

رفتگر رقصنده: [نامه دختر را که روی زمین چون پازل به هم چسبیده با لگد به هم می ریزد] سرنوشت تو یک عاشق الافه که چون کسی حاضر نیست زنت بشه، دل به بیوة این و اون می بندی.

و دوباره در رقص غرق می شود. رفتگر به سمت او حمله می کند و با هم روی زمین غلت می خورند. رفتگران دیگر می روند تا آن ها را از هم دیگر سوا کنند.

تپه های جمع آوری آشغال در خارج از شهر، روز

خیل رفتگران، جارو بردوش، از جلوی سرکردة رفتگران به صف عبور می کنند و بعد به فرمان سرکرده رفتگران، جارو بردوش خبردار می ایستند.
سرکرده رفتگران: شعار ما اینه: در ازای هر ماشین یک درخت. شما آزادین هر درختی رو که دوست دارین، هر جایی که دوست دارین بکارین .
رفتگران دسته های جارو را بالا آورده هورا می کشند.

خیابان های تهران، روز

ماشین ها با چراغ های روشن در حالی که از پنجره هر کدام درختی بیرون زده است بوق زنان عبور می کنند. در روبرو تابلوی آلودگی هوا به ماکزیمم خود رسیده است.

جلوی اتاقک حلبی، روز

رفتگر بید مجنونی را از تل زباله ها به سختی با خود حمل می کند و آن را جلوی اتاقک حلبی در خاک فرو می کند. رفتگر همکار با آفتابه به پای درخت بید آب می دهد.

خیابان های تهران، شب

رفتگر کیسه زباله هایی را که جلوی در هر خانه ای گذاشته اند برمی دارد و با ماژیک شمارة آن خانه را روی کیسه آشغال یاداشت می کند. یکی از خانه ها کیسه آشغالش را بیرون نگذاشته است. رفتگر به طبقه دوم آن خانه نگاه می کند. چراغ طبقه دوم روشن است. رفتگر دوباره زنگ می زند. لحظه ای بعد پنجره باز می شود و مردی با تردید و ترس سر بیرون می کند .
رفتگر: مگه نمیدونین آقا که ساعت 9 آشغالاتونو باید توی خیابون بذارین؟
مرد: ببخشید .
رفتگر: آقا من شمارو میشناسم. [فکرمی کند.] شماروکجا دیدم؟
مرد: عکس منو روی شیشه شیر ندیدین؟
رفتگر: روی شیشه شیر؟
مرد: آره، آخه من یک گاو به تموم معنام. والا الان توی این کشورنمونده بودم. [بعد لبخند زنان کیسة آشغال را به بغل رفتگر می اندازد.]
شوخی کردم. نه این که گاو نیستم. گاوم، اما هیچ گاو اصیلی وطن‌شو ترک نمی‌کنه تا سرشو به افتخار هموطنان عزیزش از بیخ بِبٌرند.
و پنجره را می بندد و می رود. رفتگر شماره خانه مرد را روی کیسه زباله اش با ماژیک می نویسد و آن را روی زباله های درون کامیونت می اندازد و در پی ماشین می دود. در جای دیگری کیسه آشغالی را کنار یک تیر چراغ برق می یابد. رفتگر با ماژیک روی کیسه مینویسد: بدون شماره.

تپه های جمع آوری آشغال در خارج از شهر، شب

رفتگر کیسه های شماره زده را در اتاقک حلبی خود خالی کرده، به دنبال کیسه زباله دختری است که دیروز نامه ای از او را یافته بود. در اولین کیسه زباله، ته مانده لوازم آرایش می یابد. هنوز در شیشه ادوکلن داخل زباله ها قطراتی مانده است. رفتگر به صورتش ادوکلن میزند و نفس عمیقی می کشد. در بیرون اتاقک حلبی، رفتگران دیگر آتش روشن کرده اند و همان رفتگر رقصنده در حال رقص است. همکار رفتگر به سراغ او می آید.

همکار رفتگر: چه بوی خوبی می دی؟
رفتگر: ادوکلنه، بیا بزن.
و ادوکلن را به صورت همکارش می زند. همکار رفتگر نیز نفس عمیقی می کشد تا بر بوی آشغالی که مشام او را پر کرده غلبه کند.
همکار رفتگر: پاشو بیا بیرون، همه دور هم جمع اند.
رفتگر: نه، تنهایی رو ترجیح میدم.
همکار رفتگر: هنوز فال می گیری.
رفتگر: نه دنبال بقیه فال دیشبم می گردم.
همکار رفتگر: قوری چای و استکان ها را برداشته، از اتاقک حلبی می رود و رفتگر ابتدا کیسه بدون شماره را باز می کند. کیسه پر از قوطی آبجو و شیشه های مشروب است. بعد زباله مرد را باز می کند. درون کیسه یک شیشه شیر است، با تصویری از یک گاو روی شیشه. درون شیشه قطراتی از شیر باقی مانده است که رفتگر آنها را روی آتش می چکاند. صدای جلز شیرهایی که در آتش پرتاب شده اند، شنیده می شود. بعد کاغذهای کاهی خردشده را چون پازل به می چسباند.

صدای رفتگر: وقتی کاغذهای دست نویس خرد شده را چون پازل به هم چسباندم، شعری ساخته شد که تازه سروده شده بود و زیرش امضای شاعر مشهوری بود که نامش را می دانستم و تازه به یاد آوردم که در نوجوانی شعرهایش را از حفظ می کردم، شعر عاشقانه بود: وقت آن است که دندان هایت را چون شیر گرم بنوشم.
در کیسه زبالة دیگر، طرح های مربوط به خانه ای بود که جلویش تابلوی آموزشگاه طراحی نصب شده.

- رفتگر در حال چسباندن طرح های جدید، روی دیوارهای اتاقک حلبی است.
و سرانجام کیسه مربوط به آن دختر را یافتم. کیسه ای پر از پوست تخم مرغ و دست نویس نامه های پاره شده. به نظر می‌رسید که پاکنویس نامه ها برای برادر دختر در خارج از کشور پُست شده و چرکنویس آن پاره شده است.
در نامه جدید دختر نوشته شده است. امروز به دنبال ویزا رفتم. سفارت هلند تنها جایی است که حاضر شده در صورت آن که اثبات کنم نامزدم توسط تروریستها کشته شده و جانم در خطر است به من ویزای پناهندگی بدهد، اما هی امروز و فردا می کند و من می ترسم قبل از آن که ویزا بگیرم کشته شده باشم.
از وقتی نامزدم کشته شد همه ترسیدند یا گم و گور شدند، دیگر هیچ کس درِ خانه مرا نمی زند جز گدای رهگذر یا آشغالی یا مأمور برق. حتی دیگر پستچی نامه های ترا هم به من نمی رساند. آیا خواهرت را فراموش کرده ای؟ آیا مرده ای؟ اگر تو مرده باشی، تنها کسانی که دیگر به من فکر می کنند، تروریستها هستند و من باید از تنهایی خودم را بکشم.
- تصویر رفتگر در حال نوشتن نامه:
تصمیم گرفتم از روی شعر شاعر، به نام خودم، برای دختر نامه ای بنویسم و او را امیدوار کنم که هنوز کسی به او فکر می کند. کسی که از دوستان نامزدش بوده و او را دوست داشته و اگر پا پیش نگذاشته به خاطر دوستی با نامزد او بوده است.کسی که همه شعرهایش را به یاد او می گوید.
رفتگر از روی پاکتی که از کیسه‌های زباله یافته، تمبر مهرخورده‌ای را می‌کَند و آن را با آب قند روی پاکتی دیگر می‌چسباند و با خودکار می‌کوشد مُهری که تمبر را باطل می کند را باطل نشده جلوه دهد. بعد با ادوکلن نامه را خوش بو می کند و آن را جلوی بینی اش می گیرد تا بویی که از نامه شنیده می شود را استشمام کند.

خیابان خانه دختر، صبح روز بعد

رفتگر جارو به دوش و نامه به دست، خود را به در خانه دختر می رساند و از لای در، نامه اش را به داخل خانه می اندازد.
صدای دختر: [از آیفون] کیه؟
رفتگر[انگشتش را در دهانش فرو می برد تا صدایش تغییر کند.] پستچیه خانوم. نامه دارین.
و بعد در حالی که مشغول جارو کردن کوچه می شود، منتظر عکس العمل دختر و یا خروج دختر از خانه می ماند اما اتفاقی نمی افتد. رفتگر لحظه ای دسته جارو را به دست می گیرد و به آسمان نگاه می کند. نور خورشید از لای برگ درختان خودنمایی می کند. برگی زرد از درخت رقص کنان به زمین می افتد. رفتگر مسیر برگ را نگاه می کند. بعد مدتی به برگ روی زمین افتاده خیره می شود، سرانجام برگ را جارو کرده در جوی آب می اندازد و عبور برگ را در جوی آب دنبال می کند و گه گاه سر می چرخاند و به در خانه دختر نگاه می کند اما خبری نیست، نه در خانه گشوده می شود، نه دختر بیرون می آید. سرانجام برگ در پشت مشتی زباله که مانع رفتن آب در جوی شده اند گیر می کند و این جا درست روبروی خانه مرد شاعر است.
پیرمردی که زنبیل به دست دارد، به جلوی خانه شاعر می رسد، زنگ را می زند، لحظه ای بعد پنجره خانه شاعر باز می شود و شاعر طنابی که از آن چنگکی آویخته را به پائین می فرستد و پیرمرد نان و روزنامه و شیشة شیری را که داخل سبد است را بالا می فرستد. شاعر محتویات سبد را خالی می کند و برای پیرمرد داخل سبد پول می گذارد و سبد را پس می فرستد و طناب را می کشد و در را می بندد اما قبل از آن که برود نیم نگاهی به رفتگر می اندازد که خود را مشغول جمع آوری آشغال های جوی کرده است .
در خانه دختر باز می شود و دختر در حالی که به اطراف نگاه می کند تا اگر خطری او را تهدید می کند، باخبر شود، از خانه بیرون می آید. رفتگر خود را مشغول تمیز کردن کوچه می کند و زیرچشمی می بیند که دختر نامه را در دست دارد. وقتی دختر از خیابان می پیچد، رفتگر دوان دوان به دنبال او می دود و در پیچ کوچه در پی دختر گم می شود. شاعر که ناظر این صحنه بوده است لای پنجره نیمه باز را می بندد.

خیابان های دیگر، ادامه

رفتگر جارو به دست در تعقیب دختر می رود. در جایی دختر نامه ای را به صندوق پست می اندازد و صدای عبور آمبولانس از دور می آید. از نزدیک شدن موتورسواران دختر می ترسد، خود را از خیابان به پیاده رو می اندازد و جیغ می کشد. اما موتورسواران تنها مزاحمان ولگردی بوده اند و می روند.

جلوی سفارتخانه، ادامه

عده زیادی جلوی سفارت صف بسته اند. دختر در صف می ایستد و رفتگر خود را مشغول جارو کردن برگ های پائیزی می شود که تمام خیابان را پر کرده اند. دختر در فرصتی که در صف پیش آمده، نامه ای را که در خانه یافته بود باز کرده می خواند. بین کسانی که در صف ایستاده اند، دعوا می شود و دو نگهبان مردی را با توهین از در سفارت بیرون می اندازند و کس دیگری از روی لیست چند اسم را می خواند. در بین آنها نام دختر برده می شود و دختر به همراه چند متقاضی ویزا، به داخل سفارت می روند.
رفتگر وسط خیابان مسیری را که فکر می کند راه بازگشت دختر است، جارو می کند. اما دختر بیرون نمی آید. حالا در بین خیابان پر از برگ پائیزی، گویی جاده ای باز شده است که رو به گام های دختری که خواهد آمد آغوش گشوده است. دوباره رفتگر به دسته جارویش تکیه داده به آسمان نگاه می کند. خورشید از لای درختان پرتو می افشاند و برگی رقص کنان جلوی پای رفتگر می افتد. سرانجام دختر خارج می شود و رفتگر با دیدن او عقب عقب راهی را که او طی می کند با جارو از چپ و راست تمیز می کند. و دختر از وسط راهی که با جاروی رفتگر باز شده می آید و بی اعتنا از کنار او می گذرد و نامه او را که پاره کرده در جوی آب می ریزد. رفتگر از پشت به او می نگرد و دختر از کنار دیوار از زیر نوشته ای که بر دیوار حک شده است عبور می کند. وقتی دختر دور می شود، رفتگر پاره های نامه خود را از جوی آب می گیرد. بعد خود را به نوشته روی دیوار می رساند و با تکه چوبی به دیوار علامتی می کشد. بعد خودش زیر علامت می ایستد و با چوبی قد خودش را هم اندازه می گیرد بعد فاصلة این دو خط را با انگشتان دست می سنجد. دوباره به دنبال دختر می دود و از پشت، اندازه پاشنه پای او را تخمین می زند و بعد کفش خودش را درآورده پاشنة آن را اندازه می گیرد.

صدای رفتگر: مادرم می گفت ازدواج مناسب، ازدواجی است که سن مرد پنج تا هفت سال از زن بزرگ تر باشد و قد مرد ده تا پانزده سانت از زن بلندتر باشد .من نمی دانم سن او چند سال است. اما قد من از او کوتاهتر است و این موضوع از پائیز غمناکتر است.

خیابان خانه دختر، شب

رفتگر و هم کارش در پی ماشینی که به آرامی حرکت می کند راه می روند و کیسه های زباله را از جلوی در خانه ها جمع می کنند و درون ماشین می ریزند. رفتگر یک باره مردی را می بیند که کیسه آشغالی را کنار تیر چراغ برق گذاشت، به اطراف نگاه کرد و دور شد. رفتگر از پی او می دود و دست بر شانه او می زند. مرد با وحشت می ایستد.

رفتگر: مگه شما خونه نداری آقا. چرا آشغالاتو جلوی خونه ات نمی ذاری؟
مرد: [از این که رفتگر شهرستانی ای را جلوی خود می بیند آرام می گیرد. دست در جیب می کند و پولی در مشت او می گذارد.] نمی خوام کسی بفهمه این کیسه زباله مال کدوم خونه است.

مرد می رود و رفتگر کیسه او را باز کرده وارسی می کند.کیسه پر از شیشه های خالی مشروب و قوطی های خالی آبجوست.
باز هم شاعر زباله هایش را جلوی در خانه نگذاشته است. رفتگر زنگ می زند و منتظر مرد شاعر می ایستد. لحظه ای بعد پنجره با تردید باز می شود و مرد شاعر ترسان سر بیرون می کند.
رفتگر: سلام آقا
شاعر: سلام
شاعر لبخند می زند و می رود و لحظه ای بعد با کیسه زباله می آید و آن را به بغل رفتگر پرتاب می کند.
شاعر: ببخشید
رفتگر: من فهمیدم شما شاعرین. منم شعر خونم آقا.
رفتگر کیسه زباله را در بغلش گرفته است. انگار نه انگار که این کیسه زباله است.
من تمام شعرهایی رو که دوست داشتم حفظ می کردم اقا.

به انتظار تصویر تو
این دفتر خالی
تا چند
تا چند
ورق خواهد خورد؟
جریان باد را پذیرفتن،
و عشق را
که خواهر مرگ است.
یه وقتی می خواستم برم دانشکده ادبیات شاعر بشم، ولی نشد آقا.

شاعر: خوب شد نرفتی
رفتگر: چرا؟
شاعر: چون دانشکدة ادبیات، الاغ می ده بیرون. اگه می خوای مثل من گاو بشی، راهش اینه که صبح تا شب روزنامه بخونی، یعنی روزنامه بخوری و شعر تولید کنی. گاو، مصرفش علفه، تولیدش شیر. شاعر مصرفش، روزنامه است ، تولیدش شعر.
رفتگر که از شوخی شاعر سر در نیاورده، به کلام او چون کلام فیلسوفی فکر می کند. بعد از این که ماشین آشغال بری دور شده، مجبور به دویدن می شود.
رفتگر: خداحافظ آقا تا فردا شب.
از یکی دو خانه ، به همراه آشغال، پولی به عنوان انعام ماهانه به رفتگر می دهند، تا سرانجام رفتگر جلوی در خانه دختر می رسد و زباله های او را بغل می کند و بعد آن را در قسمت جلوی ماشین کنار راننده قرار می دهد و به جلوی در خانه دختر برمی گردد و زنگ خانه را به صدا در می آورد. از آیفون صدای دختر می آید. رفتگر سرفه می کند که صدایش صاف شود و لباسش را مرتب می کند.
رفتگر: سلام خانوم
صدای دختر: شما؟
رفتگر: من رفتگرم.
صدای دختر: آشغال ها رو که گذاشتم دم در .
رفتگر: ببخشیدها. آخه امروز آخر برجه. تشریف نمی آرین دم در به ما انعام ماهانه بدین؟
صدای دختر: ببخشید من شرمنده ام. الان پول ندارم، می شه ماه دیگه بپردازم.
رفتگر: دشمنتون شرمنده باشه.
دور می شود.

رفتگر: [به رفتگر همکارش] صداشو شنیدم. باهام حرف زد.
رفتگر همکار: [که هدفون را در گوش دارد و صدای او را نشنیده دستکش را از دستش درمی آورد و هدفون را کنار می زند . صدای موسیقی رمانتیک لحظه ای به صحنه می ریزد.] چی گفتی؟
رفتگر: [هدفون او را می کشد.] هیچی فقط موسیقی می توونه حال الان منو توصیف کنه.
واکمن را از جیب هم کارش درمی آورد و هدفون را به گوشش می زند و رقص کنان به جمع آوری زباله ها می پردازد و آشغال ها را با حرکتی موزون به درون کامیونت می اندازد.

یکباره گویی از همان حوالی صدای تیراندازی شنیده می شود. رفتگر همکار به این سو و آن سو نگاه می کند. از سرچهارراه دو سه نفر از شنیدن صدای تیراندازی می گریزند.
پنجره ای گشوده می شود و مردی در جستجوی صدای تیر سرش را بیرون می کند. زنش او را به داخل کشیده پنجره را می بندد و چراغ را هم خاموش می کند. اما رفتگر که واکمن به گوش دارد هم چنان رقص کنان زباله ها را درون کامیونت می ریزد و از خوشحالی آن که توانسته است صدای دختر محبوبش را از آیفون بشنود، به همکارش چشمک می زند و به دنبال کامیونت حمل زباله که دور می شود،رقص کنان می دود.

اتاقک حلبی، شب

رفتگر کیسه زباله دختر را خالی کرده است و مشغول چسباندن تکه های پاره شدة نامه دختر است. همکار رفتگر به اتاق او آمده است. در بیرون صدای شادی و رقص می آید.
همکار رفتگر: [هدفون را از گوشش برداشته] اون پسره می خواد باهات آشتی کنه.

نگاه می کند. پسر رقصنده در دوردست ایستاده است.
رفتگر: لازم نکرده.
همکار رفتگر: دختره دیگه چی نوشته؟
رفتگر: به برادرش نوشته یه کسایی مثل سایه منو تعقیب می کنند، تا منو بکشند .
همکار رفتگر: لابد فکر کرده تو تروریستی.

رفتگر: نه یه کسان دیگرو نوشته. شاید فکر کرده موتورسوارها تروریستن.
همکار رفتگر: آخرش این دختر افسرده برای تو یک عشق به درد بخور نمی شه.
رفتگر: بیچاره پولش هم تموم شده، کسی رم نداره ازش پول قرض کنه.

رفتگر پول هایی را که به عنوان انعام ماهانه از خانه ها گرفته است می شمرد و بعد آن را نصف می کند و نصف آن را درون پاکت می گذارد. بعد تردید می کند و مقدار بیشتری از پول خودش را هم داخل پاکت برای دختر می گذارد. وقتی همکارش هدفون را به گوشش می گذارد و بیرون می رود، رفتگر بقیه پول ها را نیز درون پاکت می گذارد و در آن را می بندد و با ادوکلن نامه را خوش بو می کند و مشغول اتو کردن لباس رفتگری اش می شود و ریشش را در آینه می تراشد.
صدای رفتگر: شعر عاشقانه ای را که شاعر سروده بود، به جای شعری که خودم برای او گفتم نوشتم. به او نوشتم که موقعیت او را درک می کنم. چون من هم شاعری هستم که تهدید به مرگ شده ام اما من حاضر نیستم کشورم را ترک کنم. به او نوشتم تا عشق هست زندگی باید کرد. به او نوشتم خوراک من نان و شیر و روزنامه است و تولیدم شعر و او را نصیحت کردم که اینقدر تخم مرغ نخورد، به قول مادرم هر کس بیش از دوبار در هفته تخم مرغ بخورد، خطر سکته کردن دارد. آدم بهتر است مثل یک قهرمان ترور شود تا این که از تخم مرغ سکته کند. به او نوشتم تعجب نکن که من همه چیز ترا میدانم. مثل شعر همه چیز تو به من الهام می شود. حتی به من الهام شده که تو دیگر هیچ پولی نداری. من هم هیچ پولی ندارم. ثروت من چیزی جز شعر و عشق نیست اما مختصر پولی را که داشتم با تو تقسیم می کنم. و از او خواستم جواب نامه مرا بدهد. حتی اگر شعرهای مرا دوست ندارد و حتی اگر با عشق من مخالف است. آدم چپ باشد یا راست بهتر از این است که بی تفاوت باشد.

خیابان خانه دختر، روز بعد

رفتگر زنگ خانه دختر را می زند.و صدایش را عوض می کند و خود را پستچی معرفی می کند و نامه را لای در خانه می گذارد و در حوالی آموزشگاه طراحی خودش را سرگرم نظافت می کند. دخترها از کلاس طراحی خارج شده به همراه پسرانی که گوشه و کنارمنتظر آن ها هستند می روند.
دوباره پیرمرد با سبدش برای شاعر ، نان و شیر و روزنامه می آورد و از طریق طناب سبد را بالا می فرستد.
لحظه ای بعد دختر از خانه بیرون می آید. به نظر می رسد تازه نامه را دیده است. نگاهش بین نامه ای که یافته است و این سو و آن سوی کوچه مردد است. بعد نامه را باز می کند و در حالی که به اطراف نگاه می کند نامه را می خواند و پولها را از داخل پاکت در می آورد و از کنار رفتگر می گذرد. رفتگر که خود را مشغول جارو کردن نشان می دهد، اندازة قد او را با نوشته ای که روی دیوار است می سنجد و بعد از دور شدن دختر دوباره قد خود را با قد دختر از روی علامت دیوار اندازه می گیرد. بعد به دنبال دختر دوان دوان در پیچ کوچه گم می شود.

خیابان های تهران، به سمت سفارت، ادامه

دختر در جایی دوباره نامه‌ای را در صندوق پُستی می اندازد. بعد در کنار خیابان تاکسی می گیرد و می رود. رفتگر جیب هایش را می گردد اما پولی نمانده است تا با تاکسی سوار شدن او را تعقیب کند. در خیابان شروع به دویدن می کند. خیابان های مختلف را می دود و وقتی که دیگر درمانده و خیس عرق شده است به مقصد می رسد.

جلوی در سفارتخانه، ادامه

صف هست. دختر نیست. تاکسی ای که دختر را برده بود، منتظر ایستاده است. رفتگر از خستگی و گرما پاهایش را در جوی آب روان می گذارد. بعد برمی خیزد و با جاروکردن می کوشد راه عاشقانه ای در بین برگهای پائیزی باز کند. لحظه ای بعد مأمور سفارت که رفتگری با او همراه است جلو می آیند.
رفتگر جدید: کی گفته بیای خیابون منو جارو کنی؟
رفتگر:مگه خیابونو خریدی؟
مامور سفارت: اینجا سفارتخونه است و رفتگر مخصوص داره.
رفتگر: [رو به رفتگر جدید] کمکت خیابونو جارو کنم از آشغالات کم می آد؟
رفتگر جدید: توآخه خیابون تمیز نمی کنی که، مثل بچه ها بازی می کنی و فقط این وسط رو جارو می کشی. [ادای او را در می آورد و وسط خیابان را جارو می کند.] این جارو کردنه؟[او را هل می دهد.] برو وای نسا.
دختر می آید و سراسیمه سوار تاکسی می شود و می رود. رفتگر نیز به دنبال تاکسی می دود.

خیابان خانه دختر، شب

رفتگر سر می رسد. کیسه زباله دختر جلوی خانه است، اما در کیسه زباله باز است. رفتگر داخل کیسه را جستجو می کند. پوست تخم مرغ هست اما از کاغذها خبری نیست. رفتگر زنگ می زند. صدای دختر از آیفون می آید.
رفتگر: خانوم آشغالاتونو بیرون نذاشتین؟
صدای دختر: یه ساعته کیسه آشغال هارو گذاشتم دم در.
رفتگر: ببخشید خانوم کیسه آشغالتونو زودتر از ساعت 9 بیرون نگذارین. خدای نکرده مشکلی پیش بیاد برای ما هم مسئولیت داره.
صدای دختر: باشه از فردا شب ساعت 9 می ذارم بیرون.
رفتگر کیسه زباله را دوباره نگاه می کند و چون جز پوسته تخم مرغ چیزی نمی بیند، پوسته تخم مرغ ها را درمی آورد و آن ها را به پشت همکارش می کوبد. همکارش برمی گردد و چون از موضوع چیزی سردرنیاورده، هدفون واکمنش را برمی دارد و موسیقی غمگینش به گوش می رسد.
همکار رفتگر: چیزی گفتی؟
رفتگر: واکمن تو بده من، حال منو فقط موسیقی می توونه خوب کنه.
همکار رفتگر: امشب ازم موسیقی رو نگیر. از مادرم یه نامه اومده نوشته خاک توی سرت!تو توی دانشگاه قبول نشدی، اما پسر همسایه توی دانشگاه رشته آهنگ سازی قبول شده.
به سمت خانه شاعر می رود. به خلاف همیشه، این بار کیسه زبالة شاعر دم در خانه قرار دارد. اما در این کیسه نیز باز است. رفتگر کیسه را نگاه می کند. جز شیشه خالی شیر چیزی درون آن نیست. از یکی دو تکه کاغذ که در کنار کیسه ریخته شده به نظر می رسد کسی آشغال ها را بازرسی کرده و کاغذهای آن را برده است. رفتگر زنگ خانه شاعر را به صدا در می آورد. لحظه ای بعد، مثل همیشه، شاعر با تردید ابتدا کمی سرش را بیرون می کند و بعد که مطمئن می شود رفتگر است سرش را کامل بیرون می دهد و لبخند می زند.

شاعر: امشب شرمنده ات نشدم زباله رو زودتر بیرون گذاشتم.
رفتگر: تو کیسه تون فقط یه شیشه شیر بود آقا.
کیسه را برداشته به سمت پنجره می گیرد تا شاعر بتواند داخل آن را ببیند.
شاعر: دو تا شیشه شیر بود و یه مشت خرده شعر..
رفتگر: شعراش به سرقت رفته آقا. شما نباید زودتر از ساعت 9 آشغالاتونو بیرون بذارین. تو شهر دزد زیاده از خیر آشغال هم نمی گذرن. شاعر: مگه آشغال هم سارق داره.
رفتگر: مملکت 3 میلیون بیکار داره آقا،3 هزار نفرش رفتگر شدن، سی هزار نفرش هم دزد شدن دیگه. خدا شاهده دیشب توی خواب دیدم آشغالای شمارو می دزدن. حالا آشغالای یه بقال رو بدزدن، یه چیزی. اما آشغال های یه شاعر احترام داره آقا. [شاعر تبسم می کند.] خدا شاهده خیلی دوست دارم شعر گفتن رو یاد بگیرم. اما شما منو قابل نمی دونی.
شاعر: شعر گفتن کاری نداره که.
رفتگر:چی چی رو کاری نداره! مگه الکیه.
شاعر: درخت کاری بلدی؟
رفتگر: بله.
شاعر: باید خودتو مثل یک درخت وحشی توی زمین بکاری، بگذاری آب و خاک و آفتاب کار خودشونو بکنند .
رفتگر: شما این جوری شاعر شدی؟
شاعر: [ فکر می کند] نه من مثل یک گاو تو این خراب شده عذاب کشیدم تا قطره قطره خونم و لحظه لحظه رنجم شد شعر.

 

اتوبان، شب

رفتگر کنار راننده نشسته و در اتوبان می آیند. صدای آژیر آمبولانس ها از دور شنیده می شود. یکی دو جا به دلیل ریخته شدن زباله می ایستند و آنها را برمی دارند و دوباره راه می افتند. دوباره در وسط اتوبان کیسه ای را می بینند. وقتی نزدیک تر می شوند. مردی را برهنه می یابند که خود را به وسط خط سبقت می کشاند.ماشین زباله روی ترمز می زند.

اتاقک حلبی، شب

رفتگر مشغول نوشتن نامه است. بعد طرح های روی دیوار را جمع می کند و همگی را داخل پاکت بزرگی می گذارد.
صدای رفتگر: برایش نوشتم امروز نتوانستم شعری بگویم اما درعوض دربارة این که چطور توانستم شاعر شوم برایت حرف می زنم. من مثل یک درخت وحشی جنگلی یک عمر خودم را کاشتم و بالاخره آب و خاک و آفتاب کار خودش را کرد. ضمناً امروز به در و دیوار اتاقم نگاه می کردم و دیدم که من صدها طرح از تو در خیالم تصور کرده ام اما هیچ کدام از آن ها شبیه تو نشده اند. اگر یکبار سر قرار ملاقات با من بیایی تا من طرح واقعی ترا بکشم دیگرترا رها می کنم و با طرح واقعی تو زندگی خواهم کرد. از این که برایت کرایه تاکسی گذاشتم مرا ببخش. برگ سبزی است تحفه درویش.
و دوباره به پاکت زباله ها اودکلن می زند.

خیابان خانه دختر، صبح روز بعد

رفتگر پاکت بزرگی را که پر از طرح های دختران است از درز بالای در خانه داخل می اندازد و زنگ می زند و دستش را در دهانش می کند که لحن صدایش عوض شود و خود را پستچی معرفی می کند اما هر چه آن سوی خیابان منتظر می شود دختر بیرون نمی آید. رفته رفته مسیر نظافت او که بهانه منتظر ایستادن است را جارو می کند تا به زیر پنجرة شاعر می رسد.
شاعر مدتی او را از پشت پنجره نگاه می کند. بعد پنجره را می گشاید.
شاعر: سلام.
رفتگر: سلام آقا.
شاعر: خسته نباشی.
رفتگر: حیف شد آقا. از دیشب تو فکر آشغال های دزدیده شده شما هستم.
شاعر: دزدیده شدن آشغال که اینقدر تأسف نداره .
رفتگر: آقا آشغال داریم تا آشغال. اونا که آشغال گوشت نبود، آشغال شعر بود .
شاعر: چرا اینقدر شعرو دوست داری؟
رفتگر: شعر عشقه آقا. اگه من جای شما شاعر بودم ...
می شه یکی از کتابهای شعرتونو برای من امضاء کنین.
شاعر از پنجره کنار می رود و لحظه ای بعد با کتابی جلوی پنجره ظاهر می شود.
شاعر: این گزیده شعر بقیه شاعرهاست
و کتاب شعر را برای رفتگر پرت می کند. کتاب گویی پروانه ای است در پرواز. از پرواز کتاب صدای شاعر که شعر می خواند بیرون می ریزد. رفتگرکتاب را می گیرد و می بوسد بعد در می یابد که دختر از کنار او عبور کرد.
رفتگر:دیگه مزاحم نمی شم آقا.
و جارو کنان خود را به دنبال دختر می کشاند و در پیچ خیابان گم می شود.

خیابان های تهران، روز

دختر می رود و رفتگر جارو بردوش تعقیب کنان در پی او می رود.
صدای رفتگر:امروز ترا تعقیب می کردم. [دختر نامه ای را به صندوق پستی می اندازد و می رود.] تو نامه های هر روزه ات را برای کسی که نمی دانم کیست، به صندوق پست انداختی و رفتی. [دختر از خیابان عبور می کند.] از خیابان عبور کردی و از موتورسواری که به سمت تو یورش برد، گریختی . [[تازه موتورسوار سررسیده و به سمت دختر یورش می برد و دختر می گریزد.] بااضطراب به سفارتخانه رسیدی [تازه دختر به سفارتخانه می رسد] در صف ماندی. بعد در باز شد و داخل شدی و دیگر بیرون نیامدی و من از خیابانی که تو در آن قرار بود قدم بزنی، تمام برگهای پائیز را روفتم. [دختر هنوز در صف ایستاده است که رفتگر خیابان را جارو می کند. تصویر در سیاهی می رود.] عصر من به پارک رفتم. روی همان صندلی که قرار بود، نشستم و به هر کس که از کنارم عبور کرد، نگریستم اما تو نیامدی و دست آخر ناامید از دیدار تو برخاستم و رفتم.

پارک رفتگر، عصر

رفتگر که لباس های غیر رفتگری اش را پوشیده برمی خیزد و در عمق کادر به تنهایی دور می شود.

خیابان دختر، شب

رفتگر زنگ خانه دختر را می زند. صدای دختر از آیفون شنیده می شود. اما رفتگر جوابی نمی دهد. و کیسه زبالة او را برمی دارد و می رود و به جلوی خانه شاعر می رسد، کیسه زبالة شاعر جلوی خانه نیست. به بالا نگاه می کند، پنجره باز است و نردبانی از جوی آب تا داخل پنجره رفته است. رفتگر بارها زنگ می زند و بعد از دوستش که نگران او را نگاه می کند می خواهد تا منتظرش بماند و او از طریق نردبان بالا برود و در حالی که مدام شاعر را آقای شاعر صدا می کند، وارد خانه او می شود. در خانه صدایی نمی آید. اما همه چیز به هم ریخته است. قفسة کتاب های شاعر روی زمین برگشته، نشانة آن که درگیری ای رخ داده است. یک دفترچة جلد چرمی با کاغذ کاهی روی زمین افتاده است. رفتگر آن را برمی دارد و می نگرد. شعرهای شاعر درون دفتر کاهی پاکنویس شده است. صدای شیر آب حمام می آید. رفتگر به سمت حمام می رود و در می زند، کسی جز صدای آب حمام جواب او را نمی دهد. در حمام را باز می کند. شاعر خونین در وان افتاده است. کتابچة شعر شاعر از دست رفتگر می افتد .

تپه های جمع آوری آشغال،شب

رفتگر در دستی کتابچة شاعر و در دستی کیسه زبالة دختر رادارد و وارد محوطه می شود. صدای غرش هواپیما می آید و جوانی که رؤیای خلبان شدن را داشت، بلند بلند گریه می کند. رفتگر به اتاقک حلبی خود می رود
کمی آن سوتر رفتگر همکارش هدفون بر گوش ایستاده است و چون آهنگ سازی که ارکستری را رهبری می کند، دست هایش را به این سو و آن سو حرکت می دهد. روبروی او جرثقیل هایی که آشغال ها را جا به جا می کنند ارکستر خیالی اویند.

اتاقک حلبی، ادامه

کیسه زباله دختر باز می شود. این بار به جای پوست تخم مرغ، یک شیشه شیر دیده می شود و نامه هایی که پاره شده است. مدتی طول می کشد تا پازل نامه ها مرتب می شود.
صدای رفتگر: دختر به برادرش نوشته است که دوباره موافقت با ویزای او را به روز دیگری موکول کرده اند. دختر نوشته است اگر این بار به او جواب رد بدهند، ترجیح می دهد خودش را بکشد. در ضمن نوشته است که کسی که نمی داند کیست، برای او نامه های عاشقانه می نویسد و برایش در پاکت نامه پول تاکسی می گذارد و خودش را دوست شاعر نامزدش معرفی می کند و شاید این یک توطئه است. یک بار هم با من قرار گذاشت که ترسیدم و نرفتم. اگر فردا جواب ویزایم منفی باشد و اگر آن کسی که برایم نامه می نویسد دوباره با من قرار بگذارد به سرقرارش می روم. حتی اگر این توطئه برای کشتن من باشد. برایم دیگر ترس از کشته شدن دشوارتر از خود کشته شدن است. برایش نوشتم من شاعری هستم که تهدید به مرگ شده ام. اما من این جا را ترک نمی کنم تا در وطنم بمیرم. از آنجا که ممکن است به زودی کشته شوم ترا به خدا یک بار هم که شده برای دیدار من به سر قرار بیا. تا آخرین دفتر شعرم را به تو تقدیم کنم. اگر نیایی دیگر مرا نخواهی یافت.
رفتگر همکار به داخل اتاقک می آید. هدفون واکمنش را از گوشش برمی دارد، موسیقی به اتاقک می ریزد. کنار او پسر رقصنده ایستاده است .

رفتگر همکار: اومده باهات آشتی کنه.
رفتگر برمی خیزد و او را در آغوش می کشد و به گریه می زند.
رفتگر: عمر کوتاهه. ما برای دشمنی فرصت کوتاهی داریم و برای بخشیدن فرصت کمتری.
رفتگران دیگر نیز آرام آرام جمع می شوند و دست می زنند و بساط رقص را راه می اندازند و پسر رقصنده به رقص می زند. رفتگر صورتش از گریه خیس شده است. اودکلنش را برمی دارد و به صورت یک یک بچه ها ادوکلن می زند. آن ها می کوشند با بوییدن ادوکلن بوی آشغال فضا را فراموش کنند.

تپه‌های جمع‌آوری آشغال،شب

رفتگر در حالی که در دستی کتابچة شاعر را دارد و در دستی کیسه زبالة دختر را، وارد محوطه می‌شود. صدای غرش هواپیما می‌آید و جوانی که رؤیای خلبان شدن را داشت، بلند بلند گریه می‌کند. رفتگر به اتاقک حلبی خود می‌رود. کمی آن سوتر رفتگر همکار هدفون بر گوش ایستاده است و چون آهنگ سازی که ارکستری را رهبری می‌کند، دست‌هایش را به این سو و آن سو حرکت می‌دهد. روبروی او جرثقیل‌هایی که آشغال‌ها را جا به جا می‌کنند به سان سازهایی درحرکتند.

جلوی خانه دختر، روز

رفتگر نامه را به داخل خانه می‌اندازد. اما این بار لباس رفتگری اش را به تن ندارد. از لب جوی آب راه می‌رود و پاهایش را چسبیده چسبیده به هم می‌گذارد. چون بندبازی با بازکردن دست‌هایش می‌کوشد که به جوی آب نیفتد.

خیابان و جلوی کیوسک روزنامه فروشی، روز

رفتگر با دست‌هایی که از دو طرف باز است از روی جدول جوی آب می‌آید. ماشین‌ها در حالی که درختانی از پنجرهایشان بیرون آمده در حال عبورند. رفتگر به کنار کیوسک یک روزنامه فروشی می‌رسد. تصویر شاعر در صفحه اول روزنامه‌ای چاپ شده و نوشته‌ای آن را همراهی می‌کند. [قتل‌های زنجیره‌ای / نویسندة دیگری ترور شد.] رفتگر روزنامه را برداشته تکه‌ای از آن را به دهان می‌گذارد و چنان که نانی است آن را می‌جود .
روزنامه فروش: [سرش را از کیوسک بیرون می‌کند.] آقا پولش.
یک خریدار: بیا من پولشو می‌دم ولش کن، بیچاره خل بود.

پارک، روز

رفتگر به محل قرار می‌رود. مجسمه بزرگی از یک رفتگر که در حال جارو کردن برگ‌های پائیزی است، در جایی از پارک تعبیه شده. سرانجام دختر به پارک می‌آید و روی همان نیمکتی که زیر مجسمه رفتگر قرار دارد می‌نشیند. باد چنان می‌وزد که برای چند لحظه دختر و رفتگر در طوفان برگ‌ها گرفتار می‌شوند. رفتگر نیز در حال جارو کردن برگ‌هاست که به دلیل طوفان از جارو کردن دست برمی‌دارد و آرام آرام به دختر نزدیک می‌شود. دختر به این سو و آن سو نگاه می‌کند و از این که از ساعت قرار هر لحظه می‌گذرد، گویی دچار تشویش شده است. دست آخر رفتگر در مقابل دختر قرار می‌گیرد.

رفتگر: سلام خانوم. [دختر حیرت می‌کند. رفتگر دفترچة شعر را به سوی او دراز می‌کند.] این دفترچه شعر مال شماست.
دختر: [دفترچه شعر را بی آن که بگیرد نگاه می‌کند. حتی هنوز از ترس به اطراف نگاه می‌کند.] شما مزاحم من می‌شدین.
رفتگر: یه آقایی این دفترچه رو داد که من بدم به شما.
دختر: اون آقا کجاست؟
رفتگر: رفت.
دختر: اون کی بود؟
رفتگر: [ لحظه‌ای به مجسمة رفتگر نگاه می‌کند.] یه آقای خوش تیپ، قد بلند،... عینکی... فهمیده
دختر: شما بازم می‌بینیش؟
رفتگر: خدا می‌دونه ... می‌گفت به مرگ تهدیدش کردن.
دختر: حالا من این دفترچه رو خوندم چی کارش کنم؟
دوباره طوفان برگ به راه می‌افتد و نزدیک است باد دفترچه را ببرد .
رفتگر: نیگرش دارین خانوم. مال خودتونه. یکی یک عمر خون دل خورده تا شاعر شده که این شعررو برای شما بگه و از تنهایی درتون بیاره.
دختر: مرسی.
رفتگر: قابلی نداره.
دختر برمی‌خیزد و در طوفان برگ می‌رود و در عمق کادر دور می‌شود و رفتگر برگ‌های پائیزی ی را در دل طوفانی که همه چیز را به هم می‌ریزد بی‌اعتنا جارو می‌کند و آرام آرام از کادر بیرون می‌رود. طوری که در نهایت جز مجسمه رفتگر چیزی در کادر طوفانی پر برگ نمی‌ماند.

بهمن ۱۳۸۰
محسن مخلملباف     

 

همیشه عاشق فیلمنامه های مخملباف بودمقلب.

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:٢٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸

به خاطر آور!

سلااااام بغل صبح بخیر

دیشب داشتم یکی از دفترهایی رو که توش نوت و برخی خاطراتم رو نوشته بودم میخوندم. خاطرات نوستالژیک دوران دانشجوییم برام تداعی شد. حس کردم چقدر خوبه که اینها رو نوشته بودم. در ضمن از کتابهایی که میخوندم نوت برمیداشتم. فکر کردم عجب وقتی داشتم و حوصله ای من بابا! ولی خوشم اومد چه کتابهایی خونده بودم. یه اتفاقی توی دانشکده مون افتاده بود به کل یادم رفته بودش. خوندم کلی خندیدم اما بگم تو اون موقعیت پر از استرس بودم ها. آه بگذریم دیگر ... یکی از ترانه های پینک فلوید هم اونجا بودش هوس کردم تکستش رو بنویسم اینجا.پس بزن بریم.

"Remember A Day"

Remember a day before today
A day when you were young.
Free to play alone with time
Evening never came.
Sing a song that can't be sung
Without the morning's kiss
Queen - you shall be it if you wish
Look for your king Why can't we play today
Why can't we stay that way Climb your favorite apple tree
Try to catch the sun
Hide from your little brother's gun
Dream yourself away
Why can't we reach the sun
Why can't we blow the years away
Blow away
Blow away
Remember
Remember

تکست فارسیش:

روزی را به یاد آور

پیش از امروز یک روز را به یاد آور

روزی که بچه بودی

آزاد بودیکه تنهایی زمان را به بازی بگیری

هرگز شب نشد

ترانه ای بخوان  که نتوانش سرود

بی بوسه صبحگاهی

ملکه_خواهی شد اگر آرزو کنی

پس شاهت را جستجو کن

چرا امروز دیگر نمیتوانیم بازی کنیم؟

چرا نمیتوانیم همانطور بچه بمانیم؟

از درخت سیب دلخواهت بالا برو

و سعی کن خورشید را بگیری

از تیررس تفنگ برادر کوچولویت خودت را پنهان کن

خودت را غرق رویا کن

چرا نمیتوانیم به خورشید برسیم؟

چرا نمیتوانیم خورشید را از میان برداریم؟

چرا نمیتوانیم سالها را از میان برداریم؟

رها شو

رها شو

به خاطر آور

به خاطر آور


 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱۸

فارست گامپ

امروز میخوام از فارست گامپ بنویسم. آره همون فارست گامپ ساده و خوش قلبی که شاید دور و برمون باشه و ما بهش توجه نکنیم. فارست گامپی که بدون اینکه بخواد موقعیت های خاصی تو زندگیش پیش میان و باز بدون اینکه بخواد از اونها استفاده میکنه. به نظرم شخصیتی قابل تحسین داره و روحی عظیم. عاشق این فیلمم. فیلمی ماندگار با بازی بی نظیر تام هنکس قلبکه شخصیت فارست رو صد چندان باورپذیر و ماندگار میکنه.حالا با کمک گرفتن از چند منبع، مختصری از این فیلم زیبا و ماندگار که محصول ١٩٩۴ و ساخته رابرت زمکیس است مینویسم. توصیه میکنم اگر به فیلم و سینما علاقمندید و هنوز ندیدید این فیلم رو حتما ببینید.

فارست گامپ ( تام هنکس)، مرد ساده‌دلی است که در ایستگاه اتوبوسی منتظر نشسته‌است. با آمدن خانمی، او خود را معرفی می‌کند و داستان زندگیش را تعریف می‌کند. فارست کودکی با بهره‌ی هوشی پایینتر از همسالانش است و تمام دنیایش مادرش (سالی فیلد) که حوادث اطرافش را با زبانی ساده برایش توصیف می‌کند. او در کودکی مجبور به استفاده از اسکلت و داربست فلزی بود که به پایش بسته می‌شد. بچه‌های همسالش او را دوست نداشتند. اما یکی با او همبازی شد، جنی. طی حادثه‌ای، آن اسکت مزاحم فلزی در هم می‌شکند و توانایی فارست در دویدن پدیدار می‌شود. فارست کاملا اتفاقی به ارتش می‌پیوندد و به جنگ می‌رود و بدون آن که به دنبال قهرمان‌بازی باشد، مدال «افتخار» کسب می‌کند! او چنان که به دوست دوران کودکی‌اش، «جنی» قول داده است، هر جا که خطری احساس کند، از آن فرار کرده و دور می‌شود. ولی قهرمان‌بازی هیچ ارتباطی با آن ندارد که او به دوستان و زخمی‌ها کمک نکند و کسب افتخار او نیز به همین سبب است.
فارست برای پینگ‌پنگ بازی کردن هیچ انگیزه‌ی شخصی ندارد. او کاملن اتفاقی با بازی پینگ‌پنگ آشنا می‌شود. بازیگری که خود نمی‌تواند چون گذشته با دوستش بازی کند، توپ و راکت را در اختیار فارست قرار می‌دهد، و به او فقط می‌گوید که چشمانش را از توپ برندارد. فارست گامپ به گونه‌ای دقیق می‌آموزاند که برای فهمیدن، تنها خواستن و داشتن پشتکار کافی‌ست و آموزش‌های ویژه، امکانات خاص و مواردی نظیر آن‌ها، عوامل اساسی و تعیین‌کننده نیستند و چه بسا تنها اشارتی کافی باشد. فارست با «انگیزه‌ی شخصی» به دانشگاه می‌رود. او اصلا نمی‌فهمد چگونه تحصیلات دانشگاهی را به پایان می‌رساند و چنان‌که خود می‌گوید، پس از بازی کردن با تیم فوتبال دانشگاهش، تحصیلاتش نیز با آن به پایان رسید! در جایی که عموما برای تحصیلات دانشگاهی، حسابی ویژه باز می‌کنند و برنامه‌ریزی، پشتکار و سخت‌کوشی را عامل‌هایی اساسی در اتمام آن می‌بینند، فارست آن را باخاطراتی عجین می‌سازد که همچو تفریحی به پایان رسید! برای او که حقیقتا چنین بود!؟ 

فعلا عجله دارم بقیه شو فردا مینویسم باشه؟ماچ

تا بعد

اوه داشت یادم میرفت منابعی رو که استفاده کردم ذکر کنم :چشمک

http://simple.blogfa.com/post-456.aspx

http://1pezeshk.com/archives/2009/04/forrest-gump.html

  

 ادامه فارست گامپ... امکان نداره اسم فارست گامپ بیاد و من در دنیای بی پیرایه و بزرگ او سیر نکنم.

فارست هیچ شناختی از بازی فوتبال آمریکایی ندارد، و حتی هنگامی که در این رشته به قهرمانی تبدیل می‌شود، هنوز بسیاری از قواعدش را نمی‌داند و در بسیاری از موارد تماشاچیان هستند که به او می‌گویند تا کجا باید بدود و کجا بایستد! ولی او کاری را که دوست دارد، انجام می‌دهد. او دویدن را دوست دارد و وقتی آن را به خوبی انجام می‌دهد، نقشی را در بازی فوتبال به دست می‌آورد که در تخصص اوست و او از آن لذت می‌برد و راضی‌ست. این راز «رضایتمندی» در زندگی است: آن چه را که می‌پسندیم انجام دهیم؛ چه به موفقیت ختم شود، چه نشود و چه دیگران بپسندند و چه نپسندند.


فارست به صید میگو علاقه‌ای ندارد و آن را تنها به خاطر دوستش «بابل» انجام می‌دهد. در این‌جا حتا رضایتمندی شخصی نیز تبیین‌کننده‌ی رفتار او نیست، زیرا فارست کاری را انجام می‌دهد که زمانی دوستش، بابل، آرزوی آن را برای خود و خانواده‌اش داشت و او با راه‌اندازی شرکتی برای صید میگو، کاری را تنها به خاطر دیگری انجام می‌دهد و «رضایت او» در «رضایت دیگری» خلاصه می‌شود. این‌سان زیستن، زندگی «به طریق» و «به خاطر» دیگری است.

«انگیزش»، که یکی از مهم‌ترین عوامل هر موفقیتی ارزیابی می‌شود، در بسیاری از دستاوردهای زندگی فارست گامپ، هیچ ارتباطی با موفقیت ندارد! بسیاری از موفقیت‌هایی را که فارست گامپ به دست می‌آورد، در جریانی عاری از هدف و بی انگیزه‌ی شخصی تحقق می‌یابد؛ ورود به تیم فوتبال آمریکایی، پیوستن به ارتش، دویدن، فراگیری و موفقیت در پینگ‌پنگ، آشنایی با برخی از افراد و... جملگی به گونه‌ای اتفاق می‌افتد که عاری از هرگونه هدف‌یابی و انگیزش فردی از پیش تعیین شده است. او هنگامی که تصمیم می‌گیرد بدود، می‌دود. در حالی که دیگران درک نمی‌کنند که چگونه ممکن است کسی بدون هدف خاصی بدود. اعتراض به جنگ، حقوق زنان، وضع بی‌خانمان‌ها و همه‌ی اهدافی که خبرنگاران به عنوان انگیزه‌ی اصلی دویدن فارست گامپ می‌جویند، با جمله‌ی «من فقط می‌دوم» فارست، کنار گذاشته می‌شود.


جنی به دانشگاه می‌رود، ولی آن را رها می‌کند. او می‌گوید که برای موفقیت نیاز به حمایت ثروتمندان و آدم‌های بانفوذ دارد، اما کمکی که موجب تغییر زندگی‌اش شود، از آن‌ها دریافت نمی‌کند! به آواز روی می‌آورد، ولی از جایگاهی که انتظارش را داشته است، برخوردار نمی‌شود! با گروه‌های دوره‌گرد و عیاش دمخور می‌شود، ولی آن، او را تا ورطه‌ی نابودی پیش می‌برد، و آن تجارب با وجود تمامی رهاوردهایی که برای شخصی مثل او داشته‌اند، رضایتمندی از زندگی را برایش به ارمغان نیاورده اند! تمام شهرت و موفقیتی که جنی در پی‌اش است و از آن روی شرایط و نحوه‌های مختلفی از زندگی را تجربه می‌کند، و دچار دغدغه، ناامیدی، کلافگی و ناخرسندی از زندگی‌اش می‌شود، فارست بدون این که در جست‌وجوی آن‌ها باشد کسب می‌کند، و این به درستی نشان می‌دهد که آن‌چه در زندگی دست‌نیافتنی و دور از دسترس به نظر می‌رسد، چه بسا که در نزدیکی ما مستقر بوده و در همان وقایع عادی و پیش پاافتاده‌ی زندگی نهفته است!؟ تلاش‌های جنی را می‌توان نمونه‌ی آشکار کوشش‌هایی دانست که برای رسیدن به اهدافی شکل می‌گیرد که «چون در جست‌وجویش است، هرگز بدان دست نخواهد یافت». فارست مدال افتخار خود را نیز به جنی می‌بخشد تا شاید آن‌چه را که جنی در پی‌اش است به او هدیه کرده باشد!! او قلب عظیم و پاکی دارد.

«اتفاق» در فارست گامپ برای ما نیز ارمغانی را به همراه داشته است! فارست گامپ ابتدا در ایستگاه اتوبوسی نشسته و درصدد است تا با اتوبوسی به منزل جنی برود، در حالی که طی صحبت با یکی از مسافران متوجه می‌شود که اصلن نیازی نبوده تا او منتظر اتوبوس بماند و آدرس منزل جنی در همان نزدیکی‌هاست. اما این «اشتباه» و «اتفاق» موجب شد تا او با نشستن در ایستگاه اتوبوس برای ما داستان زندگی‌اش را تعریف کند که فیلمی با نام فارست گامپ را برای‌مان به ارمغان آورد. در ابتدای فارست گامپ، حرکت رقص‌گونه‌ی یک پر را می‌بینیم که جلوی پاهای فارست می‌افتد و او آن را برداشته و در میان کتابی می‌نهد و در انتها، همان پر از داخل کتابش به پایین افتاده و از پیش پای وی به هوا می‌رود، تا جلوی شخص دیگری فرود آید؛ تا او با آن اتفاق به چه سان برخورد کند.

 بله و این حرکت پر مانند همان موقعیت هایی است که در زندگی ما پیش می آید و به ما بستگی دارد که چه نگرشی داریم و از آنها به چه صورت استفاده میکنیم.

                                       

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٧

در کنیسه ما

 

داستان کوتاهی از فرانتس کافکا بنام "در کنیسه ما" که توسط صادق هدایت ترجمه شده شاید این داستان توسط خیلی ها خونده شده باشه و خیلی ها هم نقدهای متفاوتی بر اون نوشته باشند.

داستان جالبیه خلاصه داستان اینه که در یک کنیسه جانور عجیب و غریبی زندگی میکنه که تقریبا باندازه یک سموره و چهره وحشت آوری داره اما چون سالهای خیلی زیادیه که توی کنیسه بوده یه جورایی مثل حیوان خانگی اونجاست و دیگه همه به چهره ترسناک و عجیبش عادت کردند و فقط زن ها گاهی از او میترسند و مردها مدتهاست که دیگر به او توجهی نشان نمیدهند حتی زنان هم از ته قلب نمیترسند! در روزهای شلوغ کنیسه گویی استرس خاصی بهش وارد میشه و از مخفیگاهش که هنوز کسی کشفش نکرده بیرون میاد و جالبه که بعد از این همه سال هنوز به سرو صدای عبادت کنندگان عادت نکرده و میترسه...

این چکیده کوچکی از این داستان کوتاه اما پر معنای کافکا بود. حالا تفسیری هم بر آن نوشته شده که آن را نیز نقل میکنم.

 در آثار کافکا در خلال استعاره و رمز، یک نگرانی ثابت از مذهب که به حد درد میرسد به چشم میخورد. سکوت عجیبی در مورد نام خدا حکمفرماست که به هیچ وجه به دودلی یا حجب ناشی از زبونی وی برنمیگردد:کافکا میداند که فقدان کلمه خدا ،بواسطه خلا بی پایانی که در دنیا و قلب انسان حفر میکند ،تنها میتواند پرسشی را که باندازه اضطراب و روح ، ژرف و پهناور است ، پیش بیاورد و هرگز پاسخی بدست نمیدهد.

در کنیسه ما ، معرف افسانه حقیقی  نسیان است. کنیسه بنایی است کهنسال و ویرانیش ،مانند فرو ریختگی جامعه مذهبی یهود  که هنوز کنیسه مرکز آن است به کندی و به طرز اجتناب ناپذیری ادامه دارد. این جای دور افتاده و کانون نیمه خاموش یک زندگی مذهبی،که میکوشد به حیات خود همچنان ادامه دهد، به آرایشی بدل میشود که فاجعه فراموشی جلو آن بازی میشود.

حیوانی که با چهره وحشت آور در ساعتهای عبادت در کنیسه بسر میبرد اندیشه بزرگ فراموش شده ای است که انسان از خود طرد کرده است، گرچه فراموشی انسان موفق نشده آنرا از میان برداردف اما این اندیشه تا ابد زبون و ناشناختنی گردیده است. معهذا حیوان هرگز برآن نیست که خود را به به عبادت کنندگان تحمیل کند، ولی اندک وجود مجهول و آشفته ای که او هنوز حفظ کرده است ظاهرا وی را از همان اضطراب انسانی می آکند. نه تنها حیوان مزاحمتی ایجاد نمیکند بلکه شاید درست برای همین اضطراب اوست که انسان میتواند به عبادت ادامه دهد. حیوان میتوانست روزهای شوم و بی ثمر خود را در سوراخی به پایان برساند اما گرچه از روح انسانی رانده شده است ، ولی هنوز بیش از آن جذب آن است که بتواند رهایش کند؛ هر چند که دیگر حتی نمیتواند به آن نزدیک شود. اگر در ساعتهای پرستش نباشد پس چه وقت حیوان به شناساندن خود اقدام کند. ولی اقدام او هربار بیهوده است زیرا از این پس ممکن نیست فاصله ای را که انسان بین خدا و پرستش قرار داده است را پیمود.

 

حضور بی سر و صدای حیوان جزیی از تشریفات شده است و مردم که متدین ترینشان شاید نایبناترینشان هستندیعنی بیشتر در امانند ،او را نمی بینند همانطور که او با چشمان بی پلک خود آنها را نمیبیند.

 زنها، با آنکه بدین آسانی توجهشان از پرستش منحرف میشود معهذا بر اثر اضطرابی همانند اضطراب خود حیوان، از حضور ناخوشایند او فقط بطور مبهم آگاهند. نه اینکه عمق فراموشی آنها کمتر باشد، بلکه از ژرفای این فرموشی یک هشیاری ابهام آمیز و زودگذری آشکار می شود که حال که به زنان اجازه یک اندیشه ملکوتی را می دهید باید فقط بصورت شکل حیوانی باشد تا بتوانند آن را درک کنند، زیرا حیوان به آنها نزدیکتر است.

 اکنون کار تمام است. حیوان به هیچ وجه در روح انسان خاطره ای برنمی انگیزد، چه کودکان که در نخستین بار او را می بینند تعجب نمیکنند. بی ارادگی زاییده از فراموشی، همه چیز حتی تعجب را از میان برده است و انسان که دچار فراموشی کامل است در وضعی که درد را حس نمیکند خواهد زیست.

 ممکن بود حیوان در بین عبادت کنندگان مثل این باشد که مرده است چرا چنین نیست؟ چرا با وجود این میخواهند او را برانند؟ برای این است که انسان گرچه مدتها پیش به ناتوانی حیوان پی برده است ولی حیوان همچنان چهره وحشت آور خود را حفظ کرده است. مردم معمولی حتی آن را نمیبینند اما آنهایی که به خدا میبالند یقین حاصل کرده اند که او بزرگ و وحشت آور است و برای عظمت سابقش از او میترسند.

  لزومی هم ندارد که آنها به ترس خود اذعان کنند  زیرا بر اثر یک واژگونی اجتناب ناپذیر و مسخره آمیز، چیزی که در سابق عالی ترین چیزها بود اکنون در صحنه معبد  به چیز رسوایی مبدل شده است. کاملا طبیعی است که تصمیم  به راندن او بگیرند، و باز کاملا طبیعی است که پیشوایان مذهبی قادر نباشند تصمیم خود را به مرحله اجرا دراورند: آیا آنها نسبت به حیوان از خادم کنیسه، که شجاعانه برای روبرو شدن با خطر مسلح میشود، بیشتر بیگانه نیستند؟ به هر جهت گوییا باید صبر کرد تا ویرانی کنیسه به پایان برسد و حیوان بی فایده در زیر آوار آن خرد و نابود شود.

 ولی اگر حیوان، در مصیبتی که به سر بنا می آید، باز جان به در برد جا دارد از خود بپرسیم  که آنگاه وی در کجا آخرین پناهگاه خود را خواهد گرفت؟

البته لازم به ذکره که عین مطالب و تفسیر موجود در کتاب در اینجا نقل شده مژه اینها نظرات خودم نیستند.

نقل از کتاب: مسخ نوشته فرانتس کافکا با ترجمه صادق هدایت

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦

 

 

خداوندگارا! کمانی در دستان توام. مرا می کش، محل تا بپوسم.

خداوندگارا! چندانم مکش اما که بشکنم.

خداوندگارا! چندانم بکش تا بشکنم. باری! چه باک از شکستنم.

 

سلام

از جای دیگه شیفت کردم به خونه جدیدم.کم کم مطالب مورد علاقه مو میارم و خونه رو پرش میکنم. قشنگش میکنم. تا هستم نمیذارم سوت و کور بمونی ای کلبه کوچیکم. خوب گاهی جابجایی لازمه.

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها :

به پرشین بلاگ خوش آمدید

بنام خدا

كاربر گرامي

با سلام و احترام

پيوستن شما را به خانواده بزرگ وبلاگنويسان فارسي خوش آمد ميگوييم.
شما ميتوانيد براي آشنايي بيشتر با خدمات سايت به آدرس هاي زير مراجعه كنيد:

http://help.persianblog.ir براي راهنمايي و آموزش
http://news.persianblog.ir اخبار سايت براي اطلاع از
http://fans.persianblog.ir براي همكاري داوطلبانه در وبلاگستان
http://persianblog.ir/ourteam.aspx اسامي و لينك وبلاگ هاي تيم مديران سايت

در صورت بروز هر گونه مشكل در استفاده از خدمات سايت ميتوانيد با پست الكترونيكي :
support[at]persianblog.ir

و در صورت مشاهده تخلف با آدرس الكترونيكي
abuse[at]persianblog.ir
تماس حاصل فرماييد.

همچنين پيشنهاد ميكنيم با عضويت در جامعه مجازي ماي پرديس از خدمات اين سايت ارزشمند استفاده كنيد:
http://mypardis.com


با تشكر

مدير گروه سايتهاي پرشين بلاگ
مهدي بوترابي

http://ariagostar.com   
نویسنده : پرشین بلاگ ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦
تگ ها :