رها ... صمد!!!!


صبح بخیر ! این هم ٢۵مرداد ٨٩ ... شاید خیلی ها منتظرش بودند خوب...اومد! هر کاری دوست دارید کنید چون خیلی نمیمونه ها! خودم هم مدتی نبودم. امروز صبح گفتم اولین کاری که میکنم این باشه که تو وبلاگم یه مطلب بذارم و از صمد بهرنگی هم یاد کنم. دلیل خاصی نداره که از صمد میخوام بنویسم. اصلا دلیلی نمیخواد از یه بزرگ آدم بخواد یاد کنه. از خیلی از بزرگان مملکتمون از هنرمند و نویسنده بگیرید تا دانشمند و محقق و مدرس و... هر کی رو دلشون بخواد بزرگش میکنند. البته خوب شرط داره الکی که نیست. خوب میدونیم همه مون که شرطاش چیه. یه بیمارستان تو تهران به نام صمد بهرنگی بود (که البته بیمارستان کودکان بود و با سبک نوشتاری صمد هارمونی داشت) که اون هم برگردوندند. اما  ما قصه های صمد بهرنگی رو برای بچه هامون خواهیم خوند و اون ها هم صمد رو خواهند شناخت و دوستش خواهند داشت.

خوب کمی از بیوگرافیش مینویسم و یه داستان کوتاه ازش میارم برای طرفداران داستان های کوتاه.مژه

 

« قارچ زاده نشدم بی پدر و مادر، اما مثل قارچ نمو کردم، ولی نه مثل قارچ زود از پا در آمدم. هر جا نمی بود به خود کشیدم، کسی نشد مرا آبیاری کند. من نمو کردم...
مثل درخت سنجد کج و معوج و قانع به آب کم، و شدم معلم روستاهای آذربایجان.
پدرم می گوید: اگر ایران را میان ایرانیان تقسیم کنید از همین بیشتر نصیب تو نمی شود...»

صمد بهرنگی دردوم تیرماه 1318 در محله چرنداب در جنوب بافت قدیمی تبریز در خانواده ای تهیدست چشم به جهان گشود. پدر او عزت و مادرش سارا نام داشتند .صمد دارای دو برادر و سه خواهر بود .پدرش کارگری فصلی بود که اغلب به شغل زهتابی(آنکه شغلش تابیدن زه و تهیه کردن رشته تافته از روده گوسفند و حیوانات دیگر باشد) زندگی را میگذراند وخرجش همواره بر دخلش تصرف داشت. بعضی اوقات نیز مشک آب به دوش می گرفت و در ایستگاه «وازان» به روس ها و عثمانی ها آب می فروخت. بالاخره فشار زندگی وادارش ساخت تا با فوج بیکارانی که راهی قفقاز و باکو بودند. عازم قفقاز شود. رفت و دیگر باز نگشت.
صمد بهرنگی پس از تحصیلات ابتدایی و دبیرستان در مهر ۱۳۳۴ به دانشسرای مقدماتی پسران تبریز رفت که در خرداد ۱۳۳۶ از آنجا فارغ‌التحصیل شد. از مهر همان سال و در حالیکه تنها هجده سال سن داشت آموزگار شد و تا پایان عمرکوتاهش، در آذرشهر، ماماغان، قندجهان، گوگان، و آخیرجان در استان آذربایجان شرقی که آن زمان روستا بودند تدریس کرد.

« از دانشسرا که درآمدم و به روستا رفتم یکباره دریافتم که تمام تعلیمات مربیان دانشسرا کشک بوده است و
همه اش را به باد فراموشی سپردم و فهمیدم که باید خودم برای خودم فوت و فن معلمی را پیدا کنم و چنین نیز کردم.»

در مهر ۱۳۳۷ برای ادامهٔ تحصیل در رشتهٔ زبان و ادبیات انگلیسی به دورهٔ شبانهٔ دانشکده ادبیات دانشگاه تبریز رفت و هم‌زمان با آموزگاری، تحصیلش را تا خرداد ۱۳۴۱ و دریافت گواهی‌نامهٔ پایان تحصیلات ادامه داد.
بهرنگی درنوزده سالگی (۱۳۳۹) اولین داستان منتشر شده‌اش به نام عادت را نوشت. یک سال بعد داستان تلخون را که برگرفته از داستانهای آذربایجان بود با نام مستعار "ص. قارانقوش " در کتاب هفته منتشر کرد و این روند با  بی‌نام در ۱۳۴۲، و داستان‌های دیگر ادامه یافت. بعدها از بهرنگی مقالاتی در روزنامه "مهد آزادی"، توفیق و ... به چاپ رسید با امضاهای متعدد و اسامی مستعار فراوان از جمله داریوش نواب مرغی، چنگیز مرآتی، بابک، افشین پرویزی و باتمیش و ... . او ترجمه‌هایی نیز از انگلیسی و ترکی استانبولی به فارسی و از فارسی به آذری (از جمله ترجمهٔ شعرهایی از مهدی اخوان ثالث، احمد شاملو، فروغ فرخزاد، و نیما یوشیج) انجام داد. تحقیقاتی نیز در جمع‌آوری فولکلور آذربایجان و نیز در مسائل تربیتی از او منتشر شده‌است.
در سال 1341 صمد از دبیرستان به جرم بیان سخنهای ناخوشایند (بنابه گزارش رئیس دبیرستان) در دفتر دبیرستان و بین دبیران اخراج و به دبستان انتقال یافت. یکسال بعد و در پی افزایش فعالیتهای فرهنگی، با پاپوش رئیس وقت فرهنگ آذربایجان به کار صمد به دادگاه کشیده شد که متعاقبا تبرئه گردید. در 1342 کتاب الفبای آذری برای مدارس آذربایجان را نوشت که این کتاب پیشنهاد جلال آل‎‎‎احمد برای چاپ به کمیته‎‎‎ی پیکار جهانی با بیسوادی فرستاده شد اما صمد بهرنگی با تغییراتی که قرار بود آن کمیته در کتاب ایجاد کند با قاطعیت مخالفت کرد و پیشنهاد پول کلانی را نپذیرفت و کتاب را پس گرفت و باعث برانگیختن خشم و کینه‎‎‎ی عوامل ذی‎نفع در چاپ کتاب شد.
سال 1343 همراه بود با تحت تعقیب قرار گرفتن صمد بهرنگی به خاطر چاپ کتاب «پاره پاره» و صدور کیفرخواست از سوی دادستانی عادی ۱۰۵ ارتش یکم تبریز و سپس صدور جکم تعلیق از خدمت به مدت ۶ ماه. در این سال وی با نام مستعار افشین پرویزی کتاب انشاء ساده را برای کودکان دبستانی نوشت. در آبان همین سال حکم تعلیق وی لغو گردید و صمد به سر کلاس بازگشت. سالهای میانی دهه چهل مصادف بود با دستگیری و اعدام تعدادی از نزدیکان صمد به دست رژیم شاه و شرکت او در اعتصابات دانشجویی.
صمد بهرنگی در شیوه آموزشی و مضمون قصه های خود تلاش می کرد روح  اعتراض به نظام حاکم را در دانش آموزانش پرورش دهد. پای پیاده در روستاها راه می افتاد و اگر کسی کتابخانه ای تاسیس کرده بود او را تشویق می کرد و به مجموعه کتابهایش، کتابهایی می افزود. بچه ها را به ویژه تشویق به مطالعه می کرد و هرچه از جذابیت و روشهای دوست داشتنی برای این گروه سنی می دانست در کار می کرد تا بچه با کتاب به عنوان یک همراه همیشگی در تمام طول زندگی مانوس باشند. می گفت که کتاب بخوانند و سپس آن را در جملاتی ساده برای دیگران خلاصه نویسی کنند. در این دوران بود که ساواک به برخی از فعالیتهای بهرنگی حساس شد. تهدیدها آغاز شد و چندین بار در طول دوران زندگی خود مورد توبیخ و جریمه و حتی تبعید قرار گرفت. با این همه گویی او به این گونه از امور حساسیتی نداشت و در روحیه او خللی ایجاد نمی کرد.

« مرا از آذر شهر به گاوگان فرستادند، 240 تومن از حقوقم کسر کردند که چرا در امور مسخره اداری دخالت کرده بودم.
به محض اینکه به گاوگان رسیدم شروع به کار کردم. مثل یک گاو پر کار درس دادم. بعضی ها تعجب میکردند که چرا با این همه ظلمی که بهت رسیده،
باز هم جانفشانی میکنی، این آدم ها فقط نوک بینی شان را میدیدند، نه یک قدم آن دورتر را. خودم را به گاوگان عادت دادم و بی اعتنا کار کردم ...
سعی کن بی اعتنا باشی. اما نه اینکه کار نکنی و بیکاره باشی. ها! غرض رفتن است نه رسیدن. زندگی کلاف سردرگمی است.
به هیچ جا راه نمی برد. اما نباید ایستاد. این که می دانیم نخواهیم رسید: نباید ایستاد . وقتی هم که مردیم، مردیم به درک!»

بهرنگی در نهم شهریور ۱۳۴۷ در رود ارس و در ساحل روستای شام‌گوالیک کشته شد و جسدش را چند روز بعد در ۱۲ شهریور در نزدیکی پاسگاه کلاله در چند کیلومتری محل غرق شدنش از آب گرفتند. جنازهٔ او در گورستان امامیهٔ تبریز دفن شده‌است. ده روز قبل از غرق شدن صمد، تعدادی از مامورین ساواک به خانه محل سکونت وی هجوم برده و وی را تهدید نموده بودند. حدود یکماه قبل از این حادثه ، کتاب ماهی سیاه کوچولو چاپ شده و مورد اقبال مردم ایران و جهان واقع شده بود.
نظریات متعدد و مختلفی دربارهٔ مرگ بهرنگی وجود دارد. از روزهای اول پس از مرگ او، در علل مرگ او هم در رسانه‌ها و هم به شکل شایعه بحث‌هایی وجود داشته‌است. یک نظریه این است که وی به دستورِ یا به دستِ عوامل دولت پادشاهی پهلوی کشته شده‌است.که شواهد مستندی در این باره وجود دارد. نظریهٔ دیگر این است که وی به علت بلد نبودن شنا در ارس غرق شده‌است.
تنها کسی که معلوم شده‌است در زمان مرگ یا نزدیک به آن زمان، همراه بهرنگی بوده‌است شخصی به نام حمزه فراهتی است که بهرنگی همراه او به سفری که از آن باز نگشت رفته بود. اسد بهرنگی، که گفته‌است فراهتی را دو ماه بعد در خانهٔ بهروز دولت‌آبادی دیده‌است، از قول او گفته‌است: «من این طرف بودم و صمد آن طرف‌تر. یک دفعه دیدم کمک می‌خواهد. هر چه کردم نتوانستم کاری بکنم.»
سیروس طاهباز دراین‌باره می‌نویسد: «بهرنگی  خواسته بود تنی به آب بزند و چون شنا بلد نبود، غرق شده بود. جلال آل‌احمد مرگ بهرنگی را مشکوک تلقی کرد  اما حرف بهروز دولت‌آبادی برایم حجّت بود که مرگ او را طبیعی گفت و در اثر شنا بلدنبودن.» اسد بهرنگی شنا بلد نبودن صمد را تأیید می‌کند  ولی دربارهٔ نظر طاهباز و دیگران می‌گوید  «همه از دهان بهروز دولت‌آبادی حرف زده‌اند نه این که واقعاً تحقیقی صورت گرفته باشد  تا به حال برخوردی تحقیقی دربارهٔ مرگ صمد نشده‌است.»
طرفداران به قتل رسیدن صمد ادعا می‌کنند که در ماه شهریور رود ارس کم‌آب است و در نتیجه احتمال غرق شدن سهوی وی را کم می‌دانند. اسد بهرنگی کم‌آب بودن محل غرق شدن صمد را تأیید می‌کند و دراین‌باره می‌گوید  «البته بعضی جاها ممکن است پر آب شود. هیچ‌کس نمی‌آید در محلی که جریان آب تند است آب‌تنی یا شنا کند، چه برسد به صمد که شنا هم بلد نبود.» با این وجود تأکید می‌کند: «البته هیچ‌کس ادعا نمی‌کند که فراهتی مأمور ساواک بود یا مأمور کشتن صمد.»

جزئیات متناقض دیگری نیز دربارهٔ مرگ بهرنگی روایت شده‌است. از جمله اسد بهرنگی گفته‌است: «جسد  صورت و بدنش سالم بود. دو سه تا جای زخم، طرف ران و ساقش بود، چیزی شبیه فرورفتگی.  رئیس پاسگاه در صورت‌جلسه‌اش، به جای زخم‌ها اشاره کرد. بعدها البته توی پاسگاه دیگری، این صورت‌جلسه عوض شد». اسد بهرنگی به همین تناقضات به شکل دیگری اشاره کرده‌است، از جمله این که گفته‌است فرج سرکوهی در جایی نوشته‌است که فراهتی گروهی را که به دنبال جسد صمد می‌گشته‌اند (و به گفتهٔ اسد بهرنگی شامل اسد بهرنگی، کاظم سعادتی، و دو نفر از شوهرخواهرهای بهرنگی بوده‌است) همراهی می‌کرده‌است، در حالی که چنین نبوده‌است.
جلال آل‌احمد شش ماه بعد از مرگ صمد در نامه‌ای به منصور اوجی شاعر شیرازی می‌نویسد «...اما در باب صمد. درین تردیدی نیست که غرق شده. اما چون همه دلمان می‌خواست قصه بسازیم ساختیم...خب ساختیم دیگر. آن مقاله را من به همین قصد نوشتم که مثلاً تکنیک آن افسانه سازی را روشن کنم برای خودم. حیف که سرودستش شکسته ماند و هدایت کننده نبود به آن چه مرحوم نویسنده اش می‌خواست بگوید...»
برادر صمد بهرنگی (اسد بهرنگی) در این باره می‌گویذ:همه می‌دانند که ویژه نامه آرش چند ماهی پس از مرگ صمد بهرنگی منتشر شد و آن موقع هم دوستان نزدیک صمد بر مرگ او مشکوک بودند. با اطلاعاتی که از جریانات تابستان ۴۷ داشتند کشته شدن صمد را وسیله عمله‌های رژیم که شاید ساواک هم مستقیما در آن دست نداشته باشد دور از انتظار نمی‌دانستند.
اسد بهرنگی در قسمت دیگری از این کتاب می‌گوید: «در زمانی که ما در کنار ارس دنبال صمد می‌گشتیم و صمد راداد می‌زدیم مامورین ساواک به حانه صمد آمده و همه چیز را به هم ریخته بودند. میز تحریر مخصوص او را شکسته بودند و نامه‌ها و یادداشت‌هایش را زیر و رو کرده بودند. و اهل خانه را مورد باز جویی قرار داده بودند، و چند کتاب و یادداشت هم برداشته و برده بودند و خوشبختانه کتابخانهٔ اصلی صمد را که در آن طرف حیاط بود ندیده بودند.»

...http://samadbehrangi.com/biography.html

 

بچه ها بی شک آینده در دست شماست و خوب و بدش هم مال شماست. شما خواه ناخواه بزرگ میشوید و همپای زمان پیش می روید. پشت سر پدران و بزرگهایتان می آیید و جای آنها را می گیرید و همه چیز را به دست می آورید. زندگی اجتماعی را با همه ی خوب و بدش صاحب می شوید. فقر..ظلم..زور..عدالت..شادی و اندوه ..بیکسی...کتک ..کار و بیکاری..زندان و آزادی..مرض و بی دوایی.گرسنگی و پا برهنگی و صدها خوشی و ناخوشی اجتماعی دیگر مال شما می شود
می دانیم که برای درمان ناخوشیها اول باید علت آن را پیدا کرد. مثلا دکترها برای معالجه ی مریض هاشان اول دنبال میکرب آن مرض می گردند و بعد دوای ضد آن میکرب را به مریضهاشان میدهند . برای از بین بردن ناخوشی های اجتماعی هم باید همین کار ا کرد. می دانیم که در بدن سالم هیچوقت مرض نیست. در اجتماع سالم هم نباید نشانی از ناخوشی باشد . ورشکستگی ...زور گفتن...دروغ..دزدی و جنگ هم ناخوشی هایی هستند که فقط در اجتماع ناسالم دیده می شوند. برای درمان این همه ناخوشی باید علت آنها را پیدا کنیم. همیشه از خودتان بپرسید چرا رفیق همکلاسم را به کارخانه ی قالیبافی فرستادند؟چرا بعضی ها دزدی می کنند؟ چرا اینجا و آنجا جنگ و خونریزی و جود دارد؟بعد از مردن چه میشوم؟پیش از زندگی چه بوده ام؟ دنیا آخرش چه میشود؟جنگ و فقر و گرسنگی چه روزی تمام خواهد شد؟
و هزاران هزار سوال دیگر باید بکنید تا اجتماع و دردهایش را بشناسید. این راهم بدانید که اجتماع چهار دیواری خانه تان نیست. اجتماع هر آن نقطه ای است که هموطنان ما زندگی میکنند. از روستاهای دوردست تا شهرهای بزرگ و کوچک. با همه ی کوچه های پر از یهن و لجن روستا تا خیبان های تر و تمیز شهر. با کلبه های تنگ و تاریک و پر از مگس روستاییان فقیر تا قصرهای شیک و درخشان شهری های دولتمند. بابچه های کشاورزو قالیباف مزدور و ژنده پوش تا بچه هایی که کمترین غذایشان چلو مرغ و بوقلمون و موز و پرتقال است. اینها همه اجتماعی است که شما از پدرانتان به ارث خواهید برد. شما نباید میراث پدرانتان را دست نخورده به فرزندان خود برسانید. شماباید از بدیها کم کنید یا آنها را نابود کنید. بر خوبیها بیفزایید و دوای ناخوشیها را پیدا کنید یا آنها را نابود کنید. اجتماع امانتی نیست که عینا حفظ می شود.
برای شناختن اجتماع و جواب یافتن به پرسشها چند راه وجود دارد. یکی از این راه ها این است که به روستاها و شهرها سفر کنید و با مردم مختلف نشست و برخاست داشته باشید. راه دیگرش کتاب خواندن است. البته نه هر کتابی. بعضی هامی گویند هر کتابی به یک بار خواندش می ارزد. این حرف چرند است . در دنیا آنقدر کتاب خوب داریم که عمر ما برای خواندن نصف نصف آنها هم کافی نیست. از میان کتاب ها باید خوب ها را انتخاب کنیم. کتابهایی را انتخاب کنیم که به پرسش های جوراجور ما جواب های درست می دهند. ما را با اجتماع خودمان و ملت های دیگر آشنا می کنند و ناخوشی های اجتماعی را به ما می شناسانند. کتاب هایی که ما را فقط سرگرم میکنند یا فریب می دهند به درد پاره کردن و سوختن می خورند.
بچه ها قصه و داستان را با میل می خوانند. قصه های با ارزش می توانند شما را با مردم و اجتماع و زندگی آشنا کنندو علت ها را شرح دهند. قصه خواندن تنها برای سرگرمی نیست. بدین جهت من هم میل ندارم که بچه های فهمیده قصه های مرا تنها برای سرگرمی بخوانند.

      / مقدمه داستان کچل کفترباز نوشته صمد بهرنگی

عادت

 این معلم ما مثل اکثر آدمها که می خواهند نان بخور و نمیری داشته باشند، نبود. می خواست ترقی کند، بیش از توقع دیگران. زندگی داشته باشد، بهتر از آنچه دیگران می توانستند برایش پیش بینی کنند. وقتی از امتحان ورودی دانشسرا گذشت، شاید زیاد هم خوشحال نبود. اصلا یادش نمی آمد که با کشش کدام نیرو به این محیط قدم می گذاشت، درباره ی خودش چطور فکر می کرد و عقیده ی صحیحش چه بود. از دوران دو ساله ی دانشسرا خاطرات شیرین و بیشماری در پرده های لطیف مغزش موج میزد که بعدها یادآوری این خاطرات در لحظات تنهایی و بی کاری برای او نوعی سرگرمی و دلخوشکنک محسوب می شد.مثل کودکی که با هر کدام از اسباب بازیهایش مدتی ور می رود و از هر کدام لذت خاصی در درونش حس می کند، از هر یک از خاطراتش لحظه ای متأثر می شد و نوعی خوشی درونی توی دلش می جوشید. این خاطرات وقتی شاداب تر و زنده تر بودند که بچه های مدرسه را می دید بازی می کنند و از سر و کول هم بالا می روند یا دور هم جمع شده اند و می خواهند کاری بکنند. لحظه ای لبخندی خوش روی لبانش بازی می کرد و بعد مثل شبنمی که از تابش آفتاب محو شود، از روی لبانش لیز می خورد و می رفت. آن وقت‌ آقا معلم دستهایش را بهم می مالید و با صدایی که آهنگ لذت و حسرت در آن موج می زد زیر لب زمزمه می کرد: خوش روزگاری بود که گذشت.زمانی او و دو نفر از دوستانش در دانشسرا روزنامه ی دیواری می نوشتند و اول هر ماه به دیوار می زدند. آن وقت دانش آموزان جلو آن جمع می شدند و برای مطالعه ی مطالب آن بهمدیگر پیشی می گرفتند و اینها از دور ناظر این صحنه ی خوشی آور بودند و با خود می گفتند که این لحظات از بهترین اوقات زندگی آنهاست. مخصوصاً وقتی بیاد می آورد به خاطر مطالب تندی که درباره ی وضع دانشسرا نوشته بود می خواستند چند روزی اخراجش کنند اما دبیر تاریخ و جغرافی از او دفاع کرده بود و گفته بود:- « اگر نوشتن این مطلب بد باشد پس چه چیز خوب خواهد شد؟ دیگر قلم اینها را نباید مقید ساخت.» وقتی این را بیاد می آورد غرور لذت بخشی از نگاهش خوانده می شد. دوره ی دانشسرا که تمام شد به یک از ده های اطراف شهر مأموریت یافت. این ده چند کیلومتر دورتر از راه شوسه ی اصلی بود و با دیوارهای کاه گلی و کج و معوج خود در دامن تپه های پر درخت و پر دود و دم خود افتاده بود، کوچه های پر فراز و نشیب و پیچ و خم دار آن آدم را به یاد رودخانه ای می انداخت که در دامن کوهی با چند دست و پا می لغزد. باغهای وسیع و سرسبز اطراف مثل نگینی جلوه گر بود و از بالای تپه ها مانند توده هیزم های پراکنده ای که آتش درونشان افتاده و دودشان به هوا بلند شده باشد به نظر می آمد. دود تنورها این منظره را به خانه های دهکده می داد. جمعیت تقریباً هفت هزار نفره ای توی کوچه های آن می لولیدند، بعضی ها از وضع خراب دهشان زیر لب می دندیدند اما بهر حال خس و نس با زندگی می ساختند. بعضی ها هم در پی جور کردن دم و دستگاه خود بودند.از عمده خصوصیت های اخلاقی آنها خستشان بود و بددلیشان. حتی برای او هم که آموزگار آنجا بود داستانها ساخته بودند. از جمله می گفتند روزی در میان جمعی گفته بود: لامپ بیست و پنجی! خوب روشنی نداره! من تمام چراغهایم سی تمامند. آنوقت یکی از همین جماعت نکته سنج سی چهل هزار تومن پول گذاشته بود که چاه عمیق بزند و آب بکشد بیرون اما از بخت بد و شاید از آنجا که قناعت به او نمی ساخت چاه به شن رسیده بود و پولهایش به زیان رفته بود. در تاریخ چهل سال قبل هم مدرسه ای ساخته بودند که بدون کم و اضافه همینطور باقی بود. دهکده های اطراف دو سه تا مدرسه داشتند ولی این، به همان یکی قناعت کرده بود.باید گفته شود که اگر به حمامهایش می رفتی ناپاک بیرون می آمدی. خزینه ای داشتند که سال به سال شستشو به خود نمی دید. حالا با این اوضاع احمقی می خواست «دهش» را به «شهر» تبدیل کند. یک شهردار مافنگی و تریاکی هم برایش فرستاده بودند که عواید آنجا پول تریاکش را هم نمی دید.آقا معلم می بایستی در چنین دهکده ای استخوان خرد کند و جوانان شجاع و میهن پرستی در دامن اجتماعش بار بیاورد. روح افسرده ی اطفال را که تحت تأثیر افکار پوچ و سفسطه آمیز اولیائشان زنگ و سیاهی گرفته بود، پاک گرداند. در هر حال به کارش مشغول شد بدون ذره ای بی علاقگی. طبق معمول حقوقش را چهار پنج ماه بعد پرداخت می کردند و تا آن وقت لازم بود از جیب فتوت خرج کند.برای رفتن به شهر هم چند کیلومتر پیاده راه می رفت و در راه شوسه اصلی منتظر اتوبوسها و بارکش ها می شد. پس از یکی دو ساعت (نیم ساعت حداقلش) انتظار سوار می شد و عازم شهر می شد. زمستان ها کولاک و برف و سرما و ترس از حمله گرگهای گرسنه در پیاده روها پدرش را در می آورد.یک روز توی کلاس اول سرگرم بود. سرگرم اینکه برای بچه های کوچولو نان و بادامی یاد بدهد و گوشه ای از حقوق فعلی کم دوامش را چنگ بزند. یک مرتبه در زردرنگ کلاس صدا کرد و از لای آن سر آقای بازرس مثل علم یزید نمایان شد و با قدمهای سنگین پا به کلاس گذاشت. هیچکس همراهش نبود. حتی مدیر مدرسه. او هم ازش کم و زیاد خوشش نمی آمد. بازرس مرد سن و سال داری بود از آن شش کلاسه های قدیمی. از اوان تأسیس اداره ی فرهنگ توش جلد عوض می کرد. با این یا آن رئیس فرهنگ خودش را جور می کرد و سر همان کار اولیش باقی می ماند. برای بازرسی می آمد مدرسه که کلاسها را ببیند و به درس شاگردان و پیشرفت آنها رسیدگی کند. عصر هم یک جلسه ی آموزگاران تشکیل می داد. از اداره کردن جلسه و رسیدگی صحیح وچیزهای دیگرش که بگذریم حرف زدن متوسط هم برایش چه ناشی گریهایی که بار نمی آورد. برای آنها که هزار تا مثل او را تشنه تشنه لب جو می بردند و باز می آوردند، از پیشرفت های جدید درسی و آموزش و پرورش نوین! سخن های نامربوط و متناقض و سر در زمین و پا در هوا می گفت. خودش هم اصلا از این چیزها خبری نداشت. حرفهایش همین جوری تو فضای یخ بسته ی اتاق معلق می ماند و به گوش هیچ کس فرو نمی رفت، اصلا گوششان از حرفهای او اشباع شده بود. او می گفت: «آقایان باید با متد جدید تدریس کنند. امروز دیگر عصر تازه ای است.» و متد را به ضم میم و کسر تا می گفت و معلوم نبود که این عصر تازه چه رنگی داشت. چه تحفه ای می توانست برای این بچه های دهاتی از همه جا بی خبر داشته باشد. اصولا اگر هم چیزکی خوب داشت او نمی توانست گفته ی خودش را تشریح کند، تا چه رسد به این حرف های گنده گنده. از بازرس شش ابتدایی سواد دار هم بیش از این نباید انتظار داشت. تقصیر اداره بود که تا آخر هیچ دستشان نیامد که این مرد فکستنی را کی برای بازرسی معین کرده. و علتش چه بود؟ شاید همان سبزی پاک کردن ها.وقتی بازرس وارد کلاس شد آقا معلم از سرگرمیش دست کشید و منتظر شیرین کاری ها و به گیر انداختن های بازرس زبردست فرهنگ شد، که فقط بازرسی کلاس ها را در «سؤال»های مشکل کردن و قادر نبودن شاگردان به جواب دادن، می دانست که بعد از آن با لحن طنز و مسخره به آموزگار کلاس بگوید:«خب، آقا مثل این که زیاد پیشرفت ندارید! باید زیاد کار کرد، این بچه ها امید آینده ایرانند...» گویا عرق خور عجیبی هم بود که در اوقات بی پولی الکل صنعتی نوش جان می کرد.آن روز هم یکی از آن سؤال های مسخره ی خودش را کرد. گفت: بچه ها! بگوئید ببینم شیشه ی پنجره چه رنگ است؟یکی گفت: سفید. یکی گفت: نمی دونم! و همین جوری تا آخر. همه شان غلط گفتند. آقا معلم هم انتظار نداشت که درست بشنود. بازرس فرهنگ گل از گلش شکفت و با شادی گفت: این را که ندانستید!بعد چند سؤال دیگر کرد و از کلاس بیرون رفت. عصر هم توی جلسه ی کذایی گفت: «از پنجاه شاگرد یک کلاس یکی ندانست که شیشه اصلا رنگ نداره... باید زحمت کشید... آقایان!...»و از این حرفهای هزار تا هیچ. یک ساعت تمام سر همه را درد آورد. آخرش هم نتیجه گرفت که چون وظیفه ی مقدس او ایجاب می کند تمام آنچه را که دیده است عیناً به رئیس خود گزارش خواهد داد و از او خواهد خواست که طبق مقررات...با وجود تمام اینها آقا معلم عادت کرد. به این کارها، به درس دادن، به دیدن پاهای برهنه ی اطفال کوچولو، به چشمان معصوم آنها که گاهی هنگام آمدن به مدرسه تر بود، به زرت و پرت اداره، به زنگهای ورزشی که دو تا توپ زوار در رفته را می انداخت جلو پنجاه شاگرد که ورزش کنند، به محیط، به مردم و به همه چیز عادت کرد، حتی به بچه هایی که هنوز نمی دانستند شیشه چه رنگ است.

(از سایت جنگ خبر)

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۳٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢٥
تگ ها :

گیر و دار زندگی...

صبح بخیر قلب "امروز" فکر میکرد برام خوب شروع نشه اما فقط فکر بود ... چون خیلی خوب شروع شد و فعلا هم داره پیش میره به آرومی و ملایمت...

یکم PMS داره ریز ریز خودنمایی میکنه اما خوب منم راهشو بلدم چیکار کنم . مژه نمیذارم تمام زورش رو روم پیاده کنه بله اینه... از خود راضی در کل باید تا اونجا که بتونیم کنترل اوضاع رو به دست بگیریم مگه کاری از دستمون ساخته نباشه. لوییز هی میگه باید شکرگزاری کنیم و برکت بفرستیم. خوب... باشه. مدتیه که عادت کردم شکوه نکنم و بیشتر سپاسگزار باشم لبخند کمتر تو فکرای مشوش کننده باشم. خوب تاثیرش مثبت بوده. گمونم بقیه مسایل هم با سهولت بیشتری حل بشن نه؟ چشمک 

انگار از پست قبلیم استقبال خوبی شد. آره یعنی بازم love song نیشخند البته متن کامل شعر "عاشقانه" سروده فروغ فرخزاد فقید رو اینجا قرار میدم که معین هم قسمتهاییش رو در قالب یک ترانه زیبا(به نظر من) اجرا کرده. بخونید و لذت ببرید بغل

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
 جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگی ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی ست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
 ای مرا با شور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته
 چون تب عشقم چنین افروختی
 لا جرم شعرم به آتش سوختی



 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
تگ ها :

love songs!

 

سلام به همه!قلب امروز میخوام چند تا love song تاثیرگذار و قشنگ بذارم اینجا امروز از اول صبح دارم لیونل ریچی و التون جان و...گوش میکنم.

خوب حالا از لیونل ریچی جونم این آهنگ truly رو تکستشو بذارم.

 TRULY
Girl, tell me only this
That I'll have your heart for always
And you want me by your side
Whispering the words I'll always love you

And forever I will be your lover
And I know if you really care
I will always be there

Now I need to tell you this
There's no other love like your love
And i,as long as I live,
I'll give you all the joy
My heart and soul can give

Let me hold you
I need to have you near me
And I feel with you in my arms
This love will last forever

Because I'm truly
Truly in love with you girl
I'm truly head over heels with your love
I need you, and with your love I'm free

  And truly,you know you're alright with me

 

ok اینم از این حالا تکست یه دونه آهنگ رومانس فارسی هم بذاریم. من این ترانه رو شخصا چون خیلی دوست دارمش میذارم. آهنگ دلتنگی بیژن مرتضوی رو:

در گیرو دار بودنم درگیر با تو بودنم
راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم
دلدادگی کارم شده بیگانه ای یارم شده

 

دیوانگی کار دلِ با تو گرفتارم شده

اون لحظه ای که عطر تو می پیچه تو باغ تنم
اون لحظه ای که اسم تو ، تو سینه فریاد میزنم
اون لحظه رها شدن از حال و روز خویشتنم
زنده میشم با دیدنت وقتی که میری میشکنم
در گیرو دار بودنم درگیر با تو بودنم
راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم
دلدادگی کارم شده بیگانه ای یارم شده

 

دیوانگی کار دلِ با تو گرفتارم شده

قلبی که با تو میزنه تو سینه داغونش نکن
چشمی که چشم براهته بیهوده گریونش نکن
اشکای دونه دونمو سیلاب بارونش نکن
این دل عاشق منو بی سر و سامونش نکن
تا وقتی قلب عاشقم بخاطر تو میزنه
طلسم تنهایی من با دستای تو میشکنه
در گیرو دار بودنم درگیر با تو بودنم
راضی اگه به موندنم عاشق از تو خوندنم
دلدادگی کارم شده بیگانه ای یارم شده

 

دیوانگی کار دلِ با تو گرفتارم شده

مژهخوب چطور بودش؟ تشویق

باز هم ...؟ ok هر چی شما بخواید همونه بغل با التون جان چطورید؟ قلب

Can you feel the love tonight

There's a calm surrender
To the rush of day
When the heat of the rolling world
Can be turned away

An enchanted moment
And it sees me through
It's enough for this restless warrior
Just to be with you

And can you feel the love tonight?
It is where we are
It's enough for wide eyed wanderer
That we got this far

And can you feel the love tonight
How it's laid to rest
It's enough to make kings and vagabonds
Believe the very best

There's a time for ev'ryone
If they only learn
That the twisting kaleidoscope
Moves us all in turn

There's a rhyme and reason
To the wild outdoors
When the heart of this starcrossed voyager
Beats in time with yours

And can you feel the love tonight?
It is where we are
It's enough for this wide-eyed wanderer
That we got this far

And can you feel the love tonight
How it's laid to rest?
It's enough to make kings and vagabonds
Believe the very best
It's enough to make kings and vagabonds

Believe the very best

اگه بنا به یکی در میون باشه پس نوبت  یه ترانه ایرانیه شام مهتاب داریوش  :

تو اون شام مهتاب کنارم نشستی
عجب شاخه گل وار به پایم شکستی

قلم زد نگاهت به نقش آفرینی
که صورتگری را نبود این چنینی

پریزاد عشقو مه آسا کشیدی
خدا را به شور تماشا کشیدی

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

گذشت روزگاری از اون لحظه ناب
که معراج دل بود به درگاه مهتاب

در اون درگه عشق چه محتاج نشستم
تو هر شام مهتاب به یادت شکستم

 


تو از این شکستن خبرداری یا نه
هنوز شور عشقو به سر داری یا نه

تو دونسته بودی، چه خوش باورم من
شکفتی و گفتی، از عشق پرپرم من

تا گفتم کی هستی، تو گفتی یه بی تاب
تا گفتم دلت کو، تو گفتی که دریاب

قسم خوردی بر ماه ، که عاشقترینی
تو یک جمع عاشق ، تو صادقترینی

همون لحظه ابری رخ ماهو آشفت
به خود گفتم ای وای مبادا دروغ گفت

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری
من اون ماهو دادم به تو یادگاری

قلباین شام مهتاب هم من خیلی دوست میدارم

 

بغلبغلتا بعد بای بای

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱۱
تگ ها :

یکشنبه غم انگیز!

سلام سلام سلام

تو کتاب شفای زندگی میخوندم که اصلا هوای خوب و بد نداریم این حس ما و تفسیر ماست. حالا هم میخوام بگم که امروز تفسیر خوبی از هوا دارم. صبح با وجود چیزایی که دوست نداشتم بشنوم و شنیدم اما باز هم روز خوبی دارم. لبخند میگم کاش اصلا میشد به هیچی فکر نکرد. گاهی از این همه تلاطم و زندگی پر استرس دل آدم یه جایی رو میخواد که آروم بگیره و به هیچی فکر نکنه. و این ریلکس کردن چقدر مفیده.

خوب امروز اومدم که یه نقد فیلم بازم بذارم. باز از فیلم های مورد علاقه خودم.

این دفعه فیلم  gloomy sunday  یا همون "یکشنبه غم انگیز"  که من خیلی به این فیلم علاقمندم. با موسیقی بسیار تاثیرگذار و زیباشقلب

 

در سال ۱۹۳۳ یک آهنگساز مجارستانی، با تنها آهنگی که برای محبوب از دست رفته‌اش ساخت، ‌در تمام اروپا به شهرت رسید. اما بخش مهم ماجرا چیز دیگری بود.

صدها نفر در گوشه و کنار دنیا، پس از شنیدن آهنگ «یکشنبه غم‌انگیز» دست به خودکشی زدند. این سلسله خودکشی‌ها اولین بار در سال ۱۹۳۶ کشف شد؛ زمانی که پلیس بوداپست در تحقیقاتش درباره‌ی خودکشی کفاشی به نام جوزف کلر، متوجه شد که او در یادداشتی که پیش از مرگش نوشته بود، به سطرهایی از ترانه‌ی «یکشنبه غم‌انگیز» اشاره کرده بود.

موضوع اصلی فیلم «یکشنبه غم‌انگیز» به کارگردانی رالف شوبل، این آهنگ مشهور است که بر اساس رمانی نوشته‌ی نیک بارکو‌ ساخته شده است. البته نویسنده‌ی رمان و شوبل که فیلم‌نامه‌ی فیلم را هم نوشته، داستان را در مسیری جدا از واقعیت‌های زندگی رزو سرس خلق کرده‌اند و این اولین امتیاز فیلم «یکشنبه غم‌انگیز» است.

چرا که واقعیت‌های بیرونی زندگی چهره‌های برجسته را زندگی‌نامه‌نویسان منعکس می‌کنند. فیلم‌ساز حرفه‌ای می‌کوشد با خلق داستانی غیر‌واقعی که محدودیت‌های روایت مستند را ندارد، به واقعیت‌های درونی کاراکتر اصلی دست یابد.

شوبل، به جای یک کاراکتر اصلی، داستانش را با سه شخصیت مرکزی روایت می‌کند. فیلم از انتهای داستان آغاز می‌شود. چشم‌اندازهایی از بوداپست و رودخانه دانوب، به فضای داخل رستوران سابو کات می‌شود که پذیرای میهمانانی سیاسی از آلمان است. سوژه‌ی اصلی این میهمانی، پیرمردی هشتاد ساله به نام‌ هانس است که برای شنیدن یک آهنگ قدیمی به آن‌جا آمده است.

 

صحنه‌ی مرگِ هانس پس از شنیدن آهنگ، به تصویری از پیانو و دختری که عکسش در قابی روی پیانو دیده می‌شود، پیوند می‌خورد. فلاش بک به شصت سال پیش، با دیزالوی از عکس دختر، نوید رمزگشایی از آهنگ مرموز ابتدای فیلم را می‌دهد.

سابو، صاحب رستوران، زندگی عاشقانه‌ای با زنی زیبا و دلفریب به نام ایلونا دارد. او که رستورانش به خاطر بیف‌رول‌هایش مشهور شده، به فکر استخدام یک نوازنده‌ی پیانو می‌افتد و به این ترتیب نوازنده‌ی گمنامی به نام آندراس وارد زندگی این دو نفر می‌شود.

آندراس و ایلونا به هم دل می‌بازند و در روز تولد ایلونا، آندراس یک ملودی به او هدیه می‌دهد، ملودی «‌یکشنبه غم‌انگیز». در همان شب، یکی از مشتریان رستوران، هانس ویک آلمانی نیز پس از شنیدن ملودی آندراس، عشق خود را به ایلونا ابراز می‌کند و وقتی از او پاسخ منفی می‌گیرد، خودش را از روی پل در رودخانه‌ی دانوب می‌اندازد.

در حالی که سابو دارد آلمانی عاشق را نجات می‌دهد، ایلونا در آغوش آندراس آرام می‌گیرد.

از این‌جا به بعد، فیلم سه خط داستانی را دنبال می‌کند که در کنار هم پیش می‌روند. هانس در آرزوی تأسیس بزرگ‌ترین شرکت صادرات و واردات به آلمان باز می‌گردد، سابو و آندراس و ایلونا، به ناچار مثلث عاشقانه‌ای می‌شوند که از کنار هم بودن لذت می‌برند و خط سوم هم داستان «‌یکشنبه غم‌انگیز» و عاقبت آهنگساز جوان مجارستانی است.

مستی‌های این مثلث عاشقانه، همراه می‌شود با آشوب‌های سیاسی که خبر از جنگی عظیم را می‌دهد. مرزهای سست اروپایی در مقابل جنگ‌طلبی هیتلر نمی‌توانند مقاومتی‌ بکنند. اشغال مجارستان توسط آلمان و بازگشت هانس ویک به رستوران سابو در هیأت یک کلنل، به پیرنگ سست و خام ‌این مثلث عاشقانه‌، عمق می‌دهد و فیلم، با این تمهید نجات می‌یابد.

یهودی بودن سابو، به فیلم‌ساز این امکان را می‌دهد که روایت‌هایی از مصایب بزرگ جنگ جهانی دوم را بازگو کند. هانس که بیش از شروع جنگ نشان داده بود چقدر جاه‌طلب است، در موقعیت جدید، اگر‌چه ظاهراً می‌کوشد از ‌سابو که یک‌بار جان او را نجات داده، محافظت کند؛ اما قدرت برهنه‌ای که نصیبش شده، باعث می‌شود که به غیر‌انسانی‌ترین کارها دست بزند.

‌فیلم «یکشنبه غم‌انگیز» به دلیل برخورداری از پتانسیل داستانی مناسب، به خوبی مخاطب را با خود همراه می‌کند. اما رویکرد فیلم به مسأله‌ی هولوکاست، مثل بسیاری از فیلم‌های مشابه، گاه تبلیغاتی می‌شود. رنج خیانت هانس و گره‌های داستانی در هم تنیده، فیلم را از دیالوگ‌های خام درباره‌ی مظلومیت یهودی‌ها و نژاد‌پرستی آلمانی‌ها بی‌نیاز می‌کند. اما استفاده از این نوع دیالوگ‌ها در بعضی از صحنه‌ها، به فیلم لطمه می‌زند.

البته نباید از بعضی دیالوگ‌های هنرمندانه‌ی فیلم هم به سادگی گذشت. در یکی از به یاد ماندنی‌ترین سکانس‌های فیلم، هانس از سابو می‌خواهد برای او و همراه آلمانی‌اش یک جوک، حتا جوکی یهودی تعریف کند، هانس قصه‌ی فرمانده‌ی آلمانی به اسم مولر را می‌گوید که یک چشمش مصنوعی بود.

«یه وقتایی که زندانی‌ها کفر مولر رو در می‌آوردن، برای این‌که به زندانی‌ها ثابت کنه یه آلمانیه اصیله، به یه زندانی می‌گفت بهش بگه کدوم چشمش اصلی و کدوم مصنوعیه. اگر درست می‌گفت، اونو می‌بخشید ولی اگه زندانی اشتباه می‌کرد، تیربارانش می‌کرد. یه روز یه زندانی بود به نام ژاکوب. اونو آوردش برای این بازی. ژاکوب یه نگاهی به فرمانده مولر انداخت و گفت چشم چپ شما مصنوعیه. فرمانده گفت از کجا فهمیدی؟ در همین موقع ژاکوب گفت: جناب فرمانده، چون تنها از چشم چپتون با مهربانی به من نگاه می‌کنید.»

ضطراب و ترسی که در چهره‌ی سابو هست و تعلیقی که داستان درباره‌ی واکنش احتمالی هانس می‌آفریند، این صحنه را نفس‌گیر و جذاب می‌کند. عجیب است وقتی فیلم‌ساز قادر به خلق صحنه‌هایی این‌چنینی هست، چرا به استفاده از دیالوگ‌های خام درباره‌ی کوره‌ی آدم‌سوزی و هولوکاست اصرار دارد؟

فیلم «‌یکشنبه غم‌انگیز» از ابتدا تا انتها سرشار از تعلیق‌های متنوع است. طنین دل‌نشین ملودی یکشنبه غم‌انگیز و بازآفرینی بخش مهمی از تاریخ اروپا در قالب داستانی چند لایه، فیلم «‌یکشنبه غم‌انگیز» را به فیلمی تماشایی تبدیل می‌کند.

مرگ آندراس، یکی از مهم‌ترین تغییرات داستان فیلم نسبت به واقعیت است. همان‌طور که می‌دانیم رزو سرس، خالق آهنگ «‌یکشنبه غم‌انگیز»‌ یک روز پس از ۶۹ سالگی‌اش در روزی که یکشنبه بود، در سال ۱۹۶۸ خودش را از پنجره به بیرون پرت کرد و جان باخت. اما در فیلم، پس از آن‌که آندراس از خواست هانس برای اجرای آهنگ محبوبش امتناع می‌کند، ایلونا برای مجاب کردن او، خودش هم با آواز همراهی‌اش می‌کند.

این اجرای ویژه، به آخرین اجرای زندگی آندراس تبدیل می‌شود چرا که او با اسلحه‌ی هانس خودش را می‌کشد. مرگ آندراس به فیلم‌ساز اجازه می‌دهد تا شخصیت سابو را کامل کند.

فیلم، داستان‌های فرعی زیادی دارد. به‌طور کلی شوبل در جمع کردن این داستان‌ها موفق است و «یکشنبه غم‌انگیز» را با وجود نقص‌هایش، می‌توان فیلمی نسبتاَ موفق دانست.

 

هر چند این فیلم جوایز بهترین کارگردانی و فیلم‌برداری را از جشنواره‌ی فیلم باواریا دریافت کرد، اما طراحی صحنه‌ی فیلم، عاری از نقص نیست. قاب‌های کارت پستالی در فیلم فراوان دیده می‌شود که به باورپذیری فیلم لطمه می‌زند.

اشکال دیگر فیلم، بازی‌های آن است که دلیل اصلی‌اش به نقص‌های موجود در فیلم‌نامه برمی‌گردد. سه شخصیت اصلی فیلم در بستر انبوه حوادث و زیر سیطره‌ی واقعیت زندگی رزو سرس هستند و کمتر مجال مشارکت در خلق نقش‌‌شان را پیدا می‌کند.

با این وجود تک صحنه‌هایی از بازی هنرمندانه بازیگران در فیلم دیده می‌شود. اریکا ماروزان، با چهره‌ی زیبایش در نقش ایلونا، کمک زیادی به باورپذیری مثلث عاشقانه می‌کند. مثلثی که دوامش خیلی منطقی نیست. فریبایی اریکا در صحنه‌ای که آواز یکشنبه غم‌انگیز را می‌خواند(به نظرم زیباترین صحنه های فیلم و بسیار تاثیر گذار)، چشمگیر است:

یکشنبه غم‌انگیز... تا شب دوام نمی‌آورم
در تاریکی و سایه‌... تنهایی مرا می‌آزارد
با چشمانی بسته تو از کنارم می‌روی
تو آرمیده‌ای و من تا صبح منتظر
سایه‌های مبهمی را می‌بینم
از تو خواهش می‌کنم به فرشته‌ها بگویی
مرا در اتاقم تنها بگذارند
یکشنبه غم‌انگیز
چه بسیار شنبه‌ها تنها در سایه‌ها
و من امشب خواهم رفت
و چشمانم چون شمع پر‌فروغی می‌درخشد
دوستان برایم گریه می‌کنند که مزارم نور باران است
به خانه باز می‌گردم جانم به لبم رسیده است
در سرزمین سایه‌ها تنها به خواب می‌روم
یکشنبه غم‌انگیزدل شکسته

استفانو دیونیزی در نقش آندراس و یواخیم کرول در نقش لازلو سابو، بازی‌هایی معمولی ارایه می‌کنند. اما کرول در خلق نقش خود موفق‌تر است. نقشِ او از پیچیدگی بیشتری برخوردار است. او هم عاشقِ ایلوناست، اما به معشوق او کمک می‌کند تا به موفقیت برسد.

 

ایلونا، در یکی از صحنه‌های پایانی فیلم، راضی به هم‌خوابگی با هانس می‌شود تا جانِ سابو را نجات دهد. در صحنه‌ی بعد، هانس مجوز جلوگیری از فرستادن یک یهودی به کوره‌ی آدم‌سوزی را دریافت می‌کند. اما در حالی‌ که سابو، با چشمانش هانس را مثل فرشته‌ای نجات دنبال می‌کند، او یک یهودی دیگر را کنار می‌کشد و سابو، سوار قطاری می‌شود که مقصدش، کوره‌های آدم‌سوزی است. این سکانس زیبا، قابل مقایسه با تک‌گویی‌های کلیشه‌ای درباره‌ی تقابل آریایی‌ها و یهودیان نیست. بازی کرول در این صحنه، اغراق نشده و قابل تحسین است.

فیلم «یکشنبه غم‌انگیز» پایانی غم‌انگیز دارد. فلش فوروارد به زمان مرگ هانس ویک که در سالخوردگی، به عنوان یک تاجر قابل احترام به رستوران سابو بازگشته‌، پرده از واقعیت ماجرا برمی‌دارد.

اگر تا به آن روز صدها نفر در دنیا پس از شنیدن این آهنگ فراموش‌نشدنی، داوطلبانه به استقبال مرگ رفتند، این‌بار اما ایلونا و پسرش، از سابقه‌ی مرگ‌آور آهنگ استفاده می‌کنند و انتقام سابو و آندراس را می‌گیرند. جنایتی که در رستوران سابو اتفاق می‌افتد، دلخراش که نیست‌ هیچ، به آسانی توسط مخاطب درک می‌شود.

درست است که هانس ویک کشته می‌شود، اما این سوال بی‌پاسخ می‌ماند که چگونه بسیاری از تاجران جنگ که جان انسان‌ها را معامله می‌کردند، نه تنها از محاکمه می‌گریزند، بلکه در هیأتی دیگر، به عنوان تاجرانی قابل احترام فعالیت می‌کنند.

شاید امروز شنیدن موسیقی «یکشنبه غم‌انگیز» کمتر کسی را به فکر خودکشی بیندازد، اما وقتی بدانیم که بی‌بی‌سی و بسیاری از رادیوهای مطرح جهان، پخش این آهنگ را ممنوع کرده‌اند؛ بیش از پیش به تأثیرگذاری این آهنگ غم‌انگیز پی می‌بریم. یکشنبه غم‌انگیز... یا همان «جمعه روز بدی بود!»

http://www.hamavaz.com/article9288.html

اگر ندیدید توصیه من اینه که حتما ببینید چون از دسته فیلمهاییه که باید دیده بشه بغل

Sunday is gloomy, my hours are slumberless
Dearest the shadows I live with are numberless
Little white flowers will never awaken you
Not where the black coach of sorrow has taken you
Angels have no thought of ever returning you
Would they be angry if I thought of joining you?

Gloomy Sunday

Gloomy is Sunday, with shadows I spend it all
My heart and I have decided to end it all
Soon there'll be candles and prayers that are sad I know
Let them not weep let them know that I'm glad to go
Death is no dream for in death I'm caressing you
With the last breath of my soul I'll be blessing you

Gloomy Sunday


Dreaming, I was only dreaming
I wake and I find you asleep in the deep of my heart, here
Darling, I hope that my dream never haunted you
My heart is telling you how much I wanted you

Gloomy Sunday

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/٢
تگ ها :