باز هم بازی!!!!

دنیز عزیزم با اون روحیه لطیف و مهربونش منو به یه بازی دعوت کرد. منم وبلاگ رو با این بازی به روز میکنم. فقط ممکنه خیلی حس و حال کافی برای پاسخ نداشته باشم اما سعی خودمو میکنممژهفرامرز اصلانی هم از صبح انسانش آرزوست! البته نه که بد باشه ها اما ول نمیکنه. اوهالان عوضش میکنم. بازنده

خوب بازم اعتراف هیپنوتیزم البته دنیز جون یادش نیست. من بارها اعتراف کردم. به دعوت هاله بانوی گلم و پاییز عزیز. اما باشه اینم یه بار دیگه:

let 's go

بدترین اتفاق زندگیم  :

تابستون 79 ...خیلی سخت بودناراحت

خوب ترین اتفاق  :

هر زمانی  رضایت و حتی رضایت نسبی از زندگی دارم برام یه اتفاق خوبه

بدترین تصمیم :

بد تصمیم میگیرم یعنی سخت کلافه یکم دودل نگران

بزرگترین پشیمونی :

موقعیت ها و روزهایی که بخاطر آشفتگی فکری و رودربایستی رفتند و ازشون بی بهره موندمافسوس

فرد تاثیر گذار زندگیم :

نمیتونم فقط یک نفر رو بگم. اما اگه بنا باشه یک نفر رو بگم خواهرم رو میگم.

چه آرزویی دارم :

بتونم اونقدر که باید از خودم راضی باشم و درونم آروم باشه کارهایی رو که تو ذهنمه انجام بدهم.

اعتقاد به معجزه :

دارم.

چقدر خوش شانسم :

گمون میکنم هستم. موقعیتهای غیر منتظره خوبی برام پیش میاد.

خیانت :

چشم از خوش قلبی و سادگی کسی سوء استفاده شه حالا در هر موردی و به هر شکلی.

عشق :

صدای فاصله هاست...

دروغ :

نمیشه تحملش کرد...بیزارمکلافه

از کی بدم میاد ؟

سعی میکنم بهش فکر نکنم. خوبه قلب آدم جای نفرت نباشه. اما نمیشه از کسانی که در حق دیگران اجحاف میکنند به سادگی گذشت.قهر

تا حالا دل کسی رو شکوندین ؟

آره نگران بعدش رفت که از دلش در بیارم. برای همیشه رفت. افسوس 

دلیل انتخاب اسم وبلاگ :

سایه سار تنهایی هام هست آخهبغل

کی رو از بچه های وب بیشتر دوست دارم :

همه رو دوست دارم. هر گل یه بویی داره. روژین کوچولو هم خیلی دوست دارم بغل

تعریفی از زندگی خودم :

سعی میکنم ایستا و ساکن نباشم. مهر و محبت تو زندگیم همیشه جریان داره. بدون انگیزه نمیتونم زندگی کنم(هیچکس نمیتونه رها جوننیشخند)

خوشبختی  :

رضایت از خود و از زندگی. ارتباط خوب با خود. 

این واژه ها یادآور چی هستند :

هلو :

راستش من یه برادرزاده دارم الهی فداش شم به هلو حساسه میخوره که چه عرض کنم از کنارش هم که رد میشه پوست سفید قشنگش یکدست صورتی میشه. خجالت

خدا:

همیشه هست... با یه لبخند مهربون روی صورتش.

 امام حسین:

نیکمرد.

اشک :

همدم همیشگیم چیزی که با اومدنش به آرامش میرسم.

کوه: 

پایدار همیشگی ...فرهاد نیشخندکوه رو دوست دارم

فرار از زندان: 

هیپنوتیزم حوصله سریال دیدن ندارم. اما همه سریال ها منو به یاد خواهرم می اندازند. پشتکار خاصی در دیدن سریال دارهقهقهه

هوش:

 خوبه اما به شرطی که برای صاحبش غرور کاذب نیاره

خواهر شوهر:

چی بگم؟ ندارم.متفکر

رنگ چشام  :  

قهوه ای

رنگ مورد علاقه :  

آبی

جواب تلفن و ارتباطات: 

جواب میدم. البته سعی میکنم اینطور باشهلبخندخیلی تلفن و پیام ندارم

 کلام آخر:

میبینید؟ آدم رو به چالش میکشند.چشم همگی موفق باشید. بغل فراموش نکنید رها نیاز داره براش دعا کنید فرشته

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٢۳ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٦
تگ ها :

کنعان

 نقد فیلم "کنعان" کاری از "مانی حقیقی

مانی حقیقی رو باید تو فیلم درباره الی در نقش همسر سپیده (امیر) به خاطر داشته باشید.

این فیلم فیلمیه که ارتباط خیلی خوبی باهاش برقرار کردم و از هنرمندی ترانه علیدوستی هم که خوب قاعدتا خیلی خوشم اومد. شاید به خاطر سردرگمی های "مینا" و یا ... به هر حال چون از فیلم های مرود علاقه مه و خوانندگان عزیز وبلاگم میدونند که کارهای مورد علاقه مو از فیلم تا ترانه وشعر و فیلم نامه و داستان کوتاه و ... در وبلاگم قرار میدم. نقد خیلی ظریف و دقیقیه. خواهش میکنم اگه علاقمند به هنر سینما هستید بخونیدچشمک و فیلم رو اگه ندیدید حتما ببینید. بغل

 

خلاصه فیلم 

"مینا در تصمیم طلاق از مردی بنام مرتضی است و ناخواسته موضوع جدایی را با مادر مرتضی در میان می گذارد مرتضی می داند که مادر ناخوشش با شنیدن این خبر ناخوش ناخوش تر می شود و شرایط آمدنش به دادگاه را سفری یکی دو روزه با مینا به شمال برای دیدن مادرش اعلام می دارد . در این شرایط آذر خواهر مینا پس از بیست سال دوری و پناهندگی در آلمان غیر منتظره به ایران می آید با آمدن آذر، مینا دوباره درگیر گذشته پر رنج و مشقت خویش می شود . یاد مرگ مادر در آلمان - مرگ فرزند آذر طی یک سال گذشته - آذر فروپاشیده و دیگر آن آدم مقاوم گذشته نیست . خسته است تمام آرزوهایش را باخته و انگیزه هایش را برای زیستن از دست داده و یکبار اقدام به خودکشی کرده است .

 

برعکس، مینا هر روز در ترک مرتضی و رفتن به کانادا برای ادامه تحصیل مصمم تر است. مرتضی درمانده و عاجز از تصمیم مینا با او سر لجبازی دارد . مرتضی 10 سال پیش استاد دانشگاه مینابوده و ازدواج انها از زمان دانشگاه است. شخص چهارم قصه علی است او هم شاگرد مرتضی وهمکلاسی و دوست مینا در آن دانشگاه بوده و تا به امروز دوستی اش ادامه دارد. 

 علی بسیار ساکت و درون گراست و سکوتهای مکررش حکایت از دوستی عشق و علاقمندی  او با مینا دارد مرتضی از علی می خواهد با مینا صحبت کند شاید بتواند او را از تصمیم خویش منصرف سازد .

 

مرتضی و مینا برای دیدن مادر به شمال می روند و آذر مجبور است به تنهایی در خانه بماند . در بدو ورود مینا و مرتضی شاهد مرگ مادر و مراسم خاکسپاری او هستیم مرگ مادر باعث تشویش نگرانی و درگیریهای مینا با خودش می شود . در راه برگشت در خواب می بیند آذر خودکشی کرده و خیال می کند حالا نوبت مرگ خواهر اوست - مرتضی با گاوی در جاده تصادف می کند مینا در حین کمک کردن برای نجات گاو تصمیم به دخیل بستن بر درختی میگیرد . و با خویش پیمان می بندد به شرط زنده ماندن آذر با مرتضی بماند . در تهران آذر و علی با هم آشنا می شوند و طی آن روز از گذشته خویش باخبر می شوند . مینا به تهران می آید آذر را سالم در خانه می بیند ."

 

سخنی بر خشکسالی کنعان

 

کنعان با حرکت خطوطی سفید در دل یک تاریکی آغاز می شود. تیتراژی ساده و بی پیرایه. چندی می گذرد و دور از انتظار اولین نمای فیلم نمای درشت از صورت یک زن - زنی با چشمانی عاری از دوست داشتن پر از دلزدگی و نفرت-است ، آن زن میناست .

 

بعد از دو فیلم آبادان و کارگران مشغول کارند ، کنعان سومین فیلم مانی حقیقی است و برخلاف دو فیلم قبلی او کنعان فرم گرا و تجربی نیست کنعان یک فیلم ملودرام و دارای ساختار داستانی است . در ساختار فیلمنامه ، کارگردانی ، فیلمبرداری ، بازیگری ، طراحی صحنه و ... به شکل کاملا حساب شده در نظمی دقیق تجربه سوم خویش را پخته تر و کامل تر به نتیجه رسانیده است .

 

کنعان در محتوا دنباله همان دل مشغولیهای دو فیلم  قبلی است اما بارز تر گویاتر و جلوتر از پیش . زندگی و فلسفه زیستن رابا تم همسر و همسرداری مطرح می کند دغدغه ارتباط انسانها  و حدشان از حقیقت در واقعیت جامعه و آسیبهایش . دغدغه مرور تنهایی انسان در رستاخیز آهن و پولاد و این انسان لخت و عور و عاری از عشق مسخ شده و گیر در لایه های طبقات اجتماعی . فیلم حکایت از سرنوشت چهار انسان فروریخته و سرخورده دارد که یا پاشیده اند یا در آستانه فروپاشی اند به جز علی که کمتر اینگونه است وفاداری و پایداری اش عهده دار پایداری قصه مانی حقیقی تا وصول به نتیجه است گرچه این نتیجه پایان خوش و زندگی به طرز شیرین می شود رایج نیست و قصه نامکرر همچنان ادامه دارد

 

فیلم نامه کنعان حاصل دومین همکاری اصغر فرهادی و مانی حقیقی بعد از فیلم موفق چهاشنبه سوری است گرچه این فیلمنامه اقتباسی آزاد از داستان کوتاه" آلیس مونور" به نام تیروستون" post and bean" است اما به حق می توان گفت هوش و ذکاوت مانی حقیقی و اصغر فرهادی در اقتباس آزاد و صحیح از یک اثر ادبی و ایجاد تغییرات لازم و به جا با تمام شباهتهای موجود و غیر قابل انکار مثال زدنی و ستودنی است کنعان اندیشمندانه ایرانی است و همراه با مولفه های بومی شناسنامه ای از جنس فرهادی و حقیقی دارد . با آنکه نقاط عناصر مشترک داستان" مونرو "و فیلم کنعان زیادند اما با هم تفاوت های اساسی در ماهیت دارند .

داستان" مونور" حکایت از سرگذشت زنی 24 ساله به نام لورنا و شوهرش مردی 31 ساله به نام برندن دارد لورنا در 18 سالگی با برندن ازدواج کرده و حاصل این ازدواج 2 فرزند است .

 

آنها در تورنتو زندگی می کنند - برندن استاد ریاضی است - و لیونل شخصیت دیگر داستان آشنای خانوادگی آنها و شاگرد گذشته برندن بوده ، اما پس از یک آشفتگی روانی از خواندن ریاضی باز می ماند و پس از چندسال درمان حال مشغول کار در یک کلیسا می باشد . با آمدن پولی دختر عمه لورنا وضع پیچیده تر شده باعث زنده شدن گذشته لورنا می شود - پولی و لورنا از بچگی با هم بزرگ شده اند و خاطره های مرگ مادر پولی و مرگ پدر لورنا مرور می شود . برندن شاکی از آمدن پولی با لورنا تصمیم به شرکت در یک مراسم عروسی را دارند . پولی تنها و سرخورده در خانه می ماند . در طول سفر لورنا خواب می بیند که پولی خودکشی کرده و دچار عذاب وجدان می شود و احساس گناه می کند در حالتی از درماندگی و استیصال نذر می کند در صورت  زنده ماندن دختر عمه اش چیزی قربانی کند . با توجه به داستان مونور و شباهت ها ی او با کنعان بانگرشی درست به تغییرات و عناصر اضافه شده وتفاوتهای موجود  کنعان یک اثر متولد شده است نه پرداخته شده استفاده درست از آسانسور و خرابی آن در سراسر فیلم خصوصا در پایان فیلم که به علت تعمیر آسانسور مینا مجبور می شود تا رسیدن به آذر تمام پله ها را یکی یکی بدود .

مینا در پی کشف و چگونگی قول و قرار خویش چون تشویش و دودلی سرتاسر فیلم پله ها را پشت سر می گذارد و آسانسور در جهت خلق و گسترش فضای دراماتیک فیلم کنعان نقشش را خوب بازی می کند . قرار دادن به تنهایی کاراکترها در آسانسور و اشتباه استادن آن از سر تیزهوشی است. باز شدن درب اسانسور در طبقه پنجم و دیدن طبقه خالی ساده - ساکت - سرد و خاموش با کنتراستی نسبت به کل ساختمان چون آیینه ای دانه های دل کاراکترهای فیلم را عیان تر بیان می کند. این چهارتن یا از پائین(طبقه همکف ) به طبقه پنجم می رسند یا از بالا( طبقه یازدهم) به طبقه پنجم و این حساب شدگی در پی رمزهای دیگر فیلم این سردی خاموش را باگمانه های پر تشویش فوق العاده  مطرح می سازد گرچه طراحی خوب امیر اثباتی را نباید از نظر دور داشت .

 

- استفاده درست از پاره شدن قسمتی از لباس مینا در ابتدای فیلم هنگام خروج از درب آزمایشگاه و ارتباط آن با دخیل بستن مینا با همان پارگی لباس در پایان فیلم از دیگر نکات ارزشمند و مثبت فیلم کنعان است - مینا آدمی مذهبی و معتقد نیست سرتاسر فیلم در صدد هموار کردن بستر سفرش به کانادا است . با وجود باردار بودنش از تصمیمش نمی ماند - شاید بتوان با پیش کشیدن اخلاقیات و چالش تراشی او را زیر سوال برد وعنوان این سوال که این اعتقاد و دخیل بستن از کجا یکدفعه سر بر می آورد اما باید دانست اعتقاد باعث دخیل بستن و تمسک مینا نیست.علت دخیل فاکتور اجبار است .

 

 اوبه ناچار مجبور به پناه آوردن به یک شرایط متا فیزیکی است اینکه چگونه و کجا ؟ معلوم نیست چرا که خاستگاهی در باورهای دیروز مینا ندارد - سکانس دخیل بستن در مه از دیگر رموز کنعان است . مینا چون جاده ای در مه که ابتدا و انتهایش پیدا نیست فرجام و سرانجامش معلوم نیست - و این تصمیم حاصل شرایط آن لحظه اوست . مگر نه اینکه بسیاری از آدمیان دور و برمان در شرایط مشابه مینا کاری غیر از این می کنند؟ - تصمیمی از سر ناچاری  و ترس از فرو ریختن وپاشیدگی تنها دلیل دخیل بستن اوست گرچه این شرایط دراماتیک کردن فیلم را موجب می شود اما مانی حقیقی دور از هر گونه قضاوت دورتر ایستاده و به رد یا تائید کردن دو روی این تعبیر تن نمی دهد . نه به ساخت شرایط ساختگی معنا دار و محتواساز یا ترویج تمسک جویی به یک درخت دست می زند و نه دررد و نکوهش هر دوی آنها. آیا خرافه است ؟این دغدغه مانی حقیقی نیست او فقط به ارائه تصویر درستی از شرایط مینا می کوشد . مینا و قولش با خودش - مینائی که چون دیگر کاراکترهای فیلم نه مذهبی و نه روشنفکر است .

 

آنها حتی مرفه و مترقی و از طبقه بالا نیستید گرچه به ظاهر در طبقات بالای جامعه نفس می کشند و راه می روند . اما دیروزشان در طبقات پایین جامعه گذشتند - دیروزی سخت پر از رنج و مشقت و بی کسی و ان فاصله طبقاتی آنها را سخت آزرده کرده است و شاید بتوان گفت تنها انگیزه ازدواج مینا نه دوست داشتن که عبور از این فاصله طبقاتی است چرا که قبل از او مرتضی کمی جلوتر از او این فاصله را قدم زده است - کنعان پایان این قدمهاست برای مینا و تصمیم به طلاق دارد - آیا دمدمی مزاج است ؟ آیا سرخورده است ؟ با آنکه مرتضی هیچ نشان و علت دلزدگی و سرخوردگی ندارد - نه معتاد است . نه بیمار است  و نه .... علت تقاضای طلاق او چیست؟ - انگیزه ذاتی او از این نارضایتی چیست ؟ اگر این نیست پس کدام است و کچا؟ او می داند آنچه او می خواهد این نیست اما چه می خواهد نمی داند و این اصلا تقصیر او نیست - با قولش در پایان فیلم با مرتضی می ماند اما آیا کانادا و تحصیل همان است که او می خواهد آیا بازآنجا دچار دودلی نیست اما باز تقصیر او نیست او همان طور است که می باید بود و آنچه میکند همان است که نتواند نکرده باشد .

 

نمی خواهم صبح که از خواب بیدار می شوم تو را  ببینم

دلم می خواهد از خانه که بیرون می روم کسی منتظرم نباشد .

کنعان محل جولان قهرمان یا قهرمان نمایی نیست - قهرمان جایش را به افرادی عادی در پس پرده سپرده است . آدمهایی از همین حوالی - این طرف یا آن طرف شهر . آدمهای ساده و بی ادعا - که شاید کمتر به نظر آمده و دیده شده باشند. در فیلم نقطه اوجی وجود ندارد چرا که شیوه روایت بر پایه گمان و شکی است که در پی سوالاتی مشکوکی پیش می رود..

 

انگیزه واقعی طلاق -عشق علی و مینا- انگیزه ازدواج - واکنش آذر در مقابل خانه علی - خودکشی آذر - پاره شدن مانتومینا- دخیل بستن مینا - قرار گذاشتن مینا با خودش - سکوتهای علی - مرگ مادر مرتضی و ... همه در پی اضافات این شک و دودلی است اما در این بی جوابی رموز جواب دور از هر گونه پیش داوری نهفته است . عادی است و جواب ندادن هوشمندانه مانی حقیقی در ظاهر  و چگونگی روایتش خیال تماشاگر را به شان و شایستگی طلب می کنند تا با گره های فیلم در رسیدن به نتیجه همراهی کند و در این راستا بستر مناسب برای رشد و رسیدن میوه نتیجه انتخاب بجای همین نوع ریتم است نه کمی کمتر و نه کمی بیشتر. شاید کنش های متفاوت بازیگران در هر قالب و روایت نوع دغدغه  فیلم و رنگ بندی  کل سکانسها و نماهای آن غیر از این نپسندد. نوع ریتم در جهت ایجاد معمای لازم در بستر گره های پیش برنده و خلق نوع تعلیقها متناسب است . و بستر چنین ریتمی   است که در آن خواب های آشفته مینا . سکوت های علی . بهت های مرتضی . مات های آذر پردازش مثبت می یابد و انتظار ما در سر تاسر فیلم از مشاهده نماهای درشت چشمهای درشت که پر از حرفهای ناگفته تمام کارکترهاست . وگفتگوهای مینا و علی - مینا و مرتضی - مینا و آذر - علی و آذر و دیدن گذشته آنها قانع شده و در دریافت حاصل مجموع گره گشایی صورت می گیرد .

 

طراحی خانه بزرگ مینا. چگونگی خالیهای آن و چینش نا متناسب کل خانه با طراحی لباسهای گشاد مینا و طراحی  لباسهای مرتضی در مجموع به خدمت بیان کنتراست موجود در طرز تلقی مینا و مرتضی یا آذر از زندگی و  فاصله شدید دیروز و امروز و نظام طبقاتی جامعه خوب از کاردرآمده است و موفقیت امیر اثباتی درتشدید این تشویش کاملا مشهود است.

 

http://www.artostanha.ir/Default.aspx?page=630&section=litem&id=67776

 

  گاهی به یک لبخند شیرین بنده میشوی. و چقدر لبخند این فرشته های معصوم و کوچولو دلنشین و تکرار نشدنیه. نگاه دلربا و خنده شیرینش بدجور آدم رو اسیر میکنه. دوست ندارم درد بکشی پس زودتر خوب شو عروسک خانوم بغل

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢۱
تگ ها :

آغوش بی دغدغه تو ...

یادمه بچه که بودم زمستون ها که هوا سرد میشد و برف میبارید عاشق این بودیم که مدرسه تعطیل شه و خونه بمونیم. سال 67 شاید خیلیها یادشون نباشه، زمستون سختی بود یادمه چند روز چند روز مدرسه هامون تعطیل میشد. شب موقع خوابیدن به مامان با یه حالت معصومیتی که خاص خودمه مژه نیگا میکردم میگفتم "مامان ! فردا تعطیله؟سوال ..." مامان هم با حالت اعتماد بنفسی که همیشه بهم آرامش میداد میگفت آره خانمی حتما تعطیله. خیالم راحت میشد جوری که اگه خود رئیس آموزش و پرورش میومد بهم میگفت مدارس رو میخوام تعطیل کنم راحت نمیشد. اونوقت بود که با آرامش میچپیدم توی بغلش و سرمو فرو میکردم تو سینه اش و همونطور میموندم.

آغوشی که همیشه گرم و خوب بود و هنوز هست. اونوقتا بیشتر نگرانی ها و ناراحتی هامو میگفتم و سریعتر آرامش پیدا میکردم. با بزرگتر شدنم و بزرگتر مشکلاتم و بالاتر رفتن سن مامان و حساس تر شدنش ناراحتیهام دیگه مال خودم شد و تنها تنها حملشون میکردم. تو آغوشش میرفتم اما ساکت و بی شکایت. آروم میشدم. اما دردامو داشتم. دیروز باهاش صحبت کردم یکم براش حرف زدم و راجع به یه چیزی باهاش صحبت کردم.( نه که از مشکلاتم ها) اینقدر قشنگ آرومم کرد دلم میخواست بپرم از طریق سیم ها برم اونور بغلش کنم. با خودم فکر میکردم همین با هم بودنامون چقدر باارزشه. همین گرمی و صمیمیت هایی که الان کمرنگ شده. اما خوشحالم که محبت، سادگی و عزت نفسو از جفتشون تو وجودم به یادگار دارم و عمیقا بهش میبالم.

همیشه نمیشه همه چی رو با حساب دو دو تا چهار تا  حساب کرد.  بعضی چیزا حسابشون با دله و  با حساب کتاب  عقلانی جور در نمیاد. یه سری کارا رو آدم واسه خاطر صرفا دلش انجام میده. خوبه اختیار ادم گاهی دست دلش باشه. چشمک

امروز داشتم آهنگ اشتیاق علیرضا قربانی رو گوش میکردم . و چون خیلی به شعرش علاقمندم میخوام شعر فریدون مشیری فقید رو بذارم اینجا. قلب البته من این شعر رو به نام "کبوتر و آسمان" پیدا کردم. به هر حال اشتیاق یا کبوتر و آسمان مهم اینه که شنیده بشه و خونده بشه. چشمک

 

کبوتر و آسمان

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
 خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب


بغل


  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :

رها در یک پاییز دیگر!

با یه عالم آرزوی قشنگ و یه دنیا امید برای داشتن روزگار بهتر برای همه عزیزانم بازم اومدم

حس پاییزی غمناک و خاص و آرامش عجیبی دارم. اغلب تو پاییز این حس رو دارم. دوست دارم حس های خاص و عجیب رو. حس هایی رو که کمتر میشه تو قالب کلمات آوردشون. حس هایی که فقط خودت میتونی درکشون کنی و فقط مال تو هستند. البته این منحصر به یه زمان خاص مثل پاییز یا زمستون نمیشه بلکه میتونه در مواجهه با یه موقعیت خاص یا یه مکان یا یه فرد خاص باشه. مهم اینه که بتونیم به حسمون بها بدیم و بیهوده نپنداریمش. مهم اینه که گاهی سرشار از حس بودن میشیم  و ماندن و زندگی کردن. خیلی خوبه که در آن بتونیم احساسمون رو خوب درک کنیم و باهاش زندگی کنیم.

خیلی وقتا به خودم میگم خودتو رها کن از قید و بندهایی که داری و بپر و برو تا جایی که میتونی بپری. جایی که تو بمونی با  یه بیکران آسمون. اما گاهی این قید و بندایی که میگم تنیده شدند به تار و پود زندگیم. این سخته. اما میتونه کلی تو تکامل شخصیت و احساس آدم موثر باشه. به نظرم خیلی با شکوههمژه جاناتان رو یادتون میاد؟ همون مرغ دریایی رو میگم. همون که میخواست بلند بپره. همون که میخواست از بقیه سوا شه و مثل همه نباشه. همون که طردش کردند... میشه حس کرد که چقدر باشکوهه و چه لذتی میتونه بده؛ علیرقم اون دردهایی که حین پرواز برات پیش میاد و اون امنیت هایی که با از میان جمع بودن از تو سلب میشه. پیچیدگی های وجودی انسان خیلی زیاده. چشم گاهی لازمه که یکم به خودمون برسیم به خود مقدسمون. خود واقعی مون. خود خودمون.

هنگامی که جاناتان مرغ دریایی به میان گله درساحل آمد، شب تمام بود.بسیارخسته ومنگ بود.با این حال برای نشستن با سرخوشی چرخی زد، چرخی ناگهانی، درست پیش ازاینکه زمین را لمس کند.اندیشید، اگرآنها بشنوند که سد را شکسته ام، شادی پرشوری درمی گیرد. اکنون زندگی چه پرمعناتر شده است! اینک به جای ضربه های سخت و پس و پیش و یکنواخت به قایقهای ماهیگیری، دلیلی برای زندگی داریم! می توانیم خود را از بند نادانی برهانیم، میتوانیم از خود جاندارانی سرفراز و هوشمند و ماهربسازیم.


این هم یک قسمت کوچکی از داستان گیرای "جاناتان مرغ دریایی". بغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
تگ ها :