another wedding anniversary!

از قبل قصد داشتم امروز این پست رو بنویسم اما با خوندن این پست کیامهر یه رنگ و بوی دیگه گرفت. ممنون از تو کیامهر از دلت بر اومد که لاجرم به دلمون نشست. فکر میکردم چقدر خوبه که کسانی هستند که همچنان حرمت عشق رو حفظ میکنند و برای همسفر زندگیشون ارزش قائلند.

 

فردا به شماره شش میرسه؛ سالهای با هم بودنمون رو میگم. باز هم با تو موندن رو انتخاب کردم و قصد دارم که فقط به دلایل موندنم فکر کنم و به لحظه های فوق شیرینی که باهات داشتم و تکرارشون کنیم و شیرین تر. اولین بار که اومدم پیشت رو یادت میاد؟  هنوز درسم تموم نشده بود و تا یه فرصت پیدا میکردم جیم میزدم میومدم پیشت هنوز نرفته بودیم زیر یه سقف. چقدر تو نوشتن تزم کمکم کردی بعد از اینکه دادیم برای تایپ nبار هم خودمون ویرایشش کردیم. سخت بود اما با وجود تو نه. بیشتر از 200 تا رفرنس رو منیج کردن و ترجمه و تحقیق و ... میدونستی که دلم میخواست بهترین رو ارائه کنم از وسواسم خبر داشتی و با آرامشت آرومم میکردی. میگفتم کی میشد من دفاع میکردم و تو میگفتی خانوم دفاع هم میکنی و یه موقع هست که 5 سال از دفاعت گذشته و امسال همین چند ماه پیش بهم یاداوری کردی که دیدی 5 سال گذشت. پشت اتاق دفاع مامان بعدا برام تعریف کرد که چه استرسی داشتی تو اما من اون تو با آرامش داشتم به بهترین نحو به هیئت ژوری ارائه میکردم همون طوری که به خودت یه روز قبل تو همون اتاق تمرینی ارائه کردم.  n بار این خاطرات شیرین رو با هم مرور کردیم و تو میدونی که چقدر علاقمندم به این کار. یادته میرفتیم تئاتر شهر بار اول هم ماه رمضون بود تئاتر سه خواهر ؟ و تو از تئاتر آمادئوس خیلی خوشت اومد(ارژنگ امیر فضلی). یادت میاد بچه ها کوچیک بودند وقتی میرفتیم خونه مامان اینا تو آروم یه گوشه میشستی (مثل همیشه) و به بازیشون نگاه میکردی و از همه شون کوچیکتر که ثمین بود و کیس تو بود؛ میگفتی مثل اون موش کوچولوه تو تام و جریه که طوسی رنگه و مامی میپوشهبغل و عشقت این بود که با سرعت غیر مجاز و بی هوا پشت سر بقیه میدوید و کلی ازشون سوژه تهیه میکردی و سر بسرشون میذاشتی و قلقلک و ...یادته یاسی چقد خودشو برات لوس میکرد و میومد لپهات رو میگرفت و میگفت عزیزم و بوست میکرد منم میخندیدم و میگفتم این چش سفیدو نیشخند رفتیم اصفهان رو یادت میاد؟ چقدر هم پیاده روی میکردیم.لبخند میدونم که عمده شون رو  تو هم یادت میاد. انسی یه بار که خواستگار داشت دغدغه اش این بود که نکنه چون از قبل باهاش آشنایی نداشته به مشکل برخورد کنه منم گفتم خاله ای نگران نباش هنوز که عمو زنگ در خونه رو میزنه با هیجان دلم میلرزه و الان میتونم بگم که با وجود اینکه 3 سال از اون ماجرا گذشته و با وجود تمام اتفاق هایی که افتادند و بالا و پایین شدن زندگیمون میتونم بگم که اون لرزشه و ذوقه هنوز هم هست. همچنان هم موقع قرارهایی که با هم گاهی داریم هیجان زده میشم و به بهترین شکل دوست دارم که جلوه کنم. کی مثل تو با آرامش، بهونه گیری های بچگونه من و تنوع و گوناگونی طلبی منو با خنده و طمانینه میپذیره و کی میتونه اینطوری مثل تو منو گاهی با سرکشی ای که دارم قانع کنه ؟  از وقتی اومدی مسائل ریاضی زندگی و کارم چقدر راحت حل میشن بدون استفاده از ماشین حساب؛ خودت همه رو ذهنی حل میکنی دقیق دقیق و این چقدر لذت بخشه برام جدا چشمک  اینها رو نمیتونم ندید بگیرم. مگه میشه انکارشون کرد؟ بازم بگم؟ کافی نبود؟...

 

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
تگ ها :

Head in the clouds

پنجشنبه ای با دوست جونم، هانی، صحبت میکردم بهم پیشنهاد کرد که برو رها یه فیلم خوب ببین. خوب از آنجایی که بسیار انسان حرف گوش کنی هستم من دروغگو بلافاصله بساط فیلم بینی را مهیا نموده و به کار تماشای فیلم پرداختممژه بعدازظهر پنجشنبه خیلی هم میچسبه. تو فیلمهای موجود در کشو فیلم درام خیلی خیلی زیبا و به یاد ماندنی Head in the clouds رو انتخاب کرده و دیدم. خیلی محظوظ شدم فرشته و توصیه میکنم که اگه ژانر درام رو میپسندید ببینید این فیلم رو البته اگه ندیدید چشمک اگه موافقید کمی به فیلم بپردازیم هوم؟

نقد خیلی دندون گیری پیدا نکردم بهر حال با بضاعت خودمون یه چیزایی مینویسیم ببینیم چی میشهلبخندالبته با کمک از این سایت

 

این فیلم محصول سال 2004 به نویسندگی و کارگردانی جان دیگان است. چارلیز ترون، پنلوپه کروز و استوارت تونسند نقش آفرینان اصلی این درام رومانتیک هستند.

خلاصه ای از فیلم:

گیلدا بس (چارلیز ترون) اشراف زاده زیبای فرانسوی به طور اتفاقی وارد زندگی گای

( استوارت تونسند) که دانشجوی دانشگاه کمبریج و انگلیسی الاصل هست میشود.

رابطه این دو بعد از مدتی خیلی عمیق شده و علیرقم دوری مسافتی که بین آنها حاکم است همچنان ادامه می یابد. گیلدا دختری رام ناشدنی و بسیار تنوع دوست است. خودکشی مادر آمریکایی گیلدا باعث کوچ او از انگلستان میشود تا سرانجام در فرانسه اقامت میگزیند و از گای که هم اکنون به کار تدریس در دانشگاه مشغول است میخواهد که به وی بپیوندد. زندگی تازه ای برای گای، گیلدا و میا (دختر اسپانیایی هم خانه ای گیلدا) آغاز میگردد.دوستی عمیقی بین این سه در میگیرد.

اما دیری نمیپاید که با بالا گرفتن  جنگ داخلی در اسپانیا(1936)، گای و میا با وجود اصرار گیلدا برای ماندن به اسپانیا میروند؛ گای به عنوان سرباز و میا به عنوان پرستار. در ملاقاتی که بین این دو در اسپانیا اتفاق می افتد میا به عشق میان خود و گیلدا قبل از ورود گای اعتراف میکند.

چندی بعد میا کشته میشود. بعد از ورود گای به فرانسه گیلدا از روبرو شدن با وی خودداری کرده  و او را به خود نمیپذیرد. شش سال بعد گای در خدمت اینتلیجنت سرویس بریتانیاست و گیلدا با معشوق جدیدش که یک افسر نازی(توماس) است زندگی میکند.

یک بار دیگر این دو همدیگر را ملاقات میکنند و گیلدا از گای میخواهد تحت هیچ شرایطی به دیدنش نیاید و خود و او را به خطر نیفکند. و این آخرین عشق بازی این دو عاشق است. اما آخرین دیدار آنها در یک کافه و برای نجات گای اتفاق می افتد که گیلدا که توسط توماس و اتفاقی از تله ای که برای گای کار گذاشته شده مطلع میشود به کافه رفته و عشق خود را نجات میدهد. زمانی که گای به انگلستان مراجعه میکند متوجه میشود همکاری گیلدا با سرویس امنیتی انگلیس به سالها پیش برمیگردد.  گای با برگشت به فرانسه که هم اکنون از اشغال رها شده سعی دارد گیلدا را پیدا کند. اما نامه ای بر جا مانده از وی را می یابد که به عشق و علاقه خویش اعتراف کرده و بهترین دوران زندگی خود را زمانی بیان کرده که با او و میا زندگی میکردند.

توماس نیز به قتل میرسد و گیلدا با وضع اهانت آمیزی توسط مردم احاطه شده و به خاطر بودن در کنار یک افسر نازی و خیانت به مملکت ...قربانی ی میشودناراحت

 

نگاهی بر سر در میان ابرها

چارلیز ترون یکی از خیره کننده ترین بازیهاش رو تو این فیلم ارائه کرده. البته معمولا بازیش روونه و تو نقشش خیلی خوب در میاد. نقش یک دختر اشراف زاده سرکش که نیمتونه تو یه کار  و یک جا باقی بمونه و به قول پدرش یک بار نویسندگی میکنه ، گاهی عکاسی، گاهی با این و گاهی با اون. اما او بنا به گفته خودش تنها کسی رو که میخواد تو زندگیش حفظ کنه گای هست و او عاشقانه به گای علاقمنده اما از اذعان کردن این مسئله همیشه سر باز میزنه و  تا انتها که با نامه ای همه چی رو برای گای اعتراف میکنه و اشاره میکنه که چقدر روزهای با هم بودنشون (با گای و میا) براش فوق العاده بوده و نمیدونست.

سکانس آخر فیلم سکانسی حزن انگیز و تاثیرگذاره که من رو به یاد فیلم مالنا انداخت که زنها به خاطر ارتباطش با آلمانی ها (البته به خاطر حسادت و به بهانه این ارتباط)  با اون وضع فجیع خارو خفیف کردند. ناراحت  و این اتفاقها در 34 سالگی گیلدا می افته که فالگیر در ابتدای فیلم با وحشت از اون یاد کرد اما چیزی بر زبان نیاورد.

 

 

 

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٠٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٢

N1V1=N2V2 !!!

این یک فرموله. شیمی، قسمت شیمی معدنی. حتما خاطرتون هست. از این فرمولها زیاد دیدیم که یک سمت تساوی با سمت دیگه باید برابری داشته باشه و معمولا یکی از این فاکتورها مجهوله و با توجه به معلومات، فاکتور مجهول پیدا میشه. خوب ... که چی؟ نه بابا نمیخوام کسی یا چیزی رو محک بزنم یا یاد شبهای امتحان  و روزهای مدرسه بندازم کسی رو. فقط میخوام بگم تو زندگی خودمون هم تقریبا همینه.

اینکه از یک مایع با حجم معین و نرمالیته مشخص میشه یک محلول رقیق تر ساخت؛ نرمالیته اون مایع کم میشه و در عوض بایستی برای اینکه تساوی درست در بیاد بایستی حجم افزایش پیدا کنه و اون با افزودن یک حلال دیگه امکان پذیر میشه حلالی که سازگار باشه با ماده ما .حالا شما در نظر بگیرید یک آدم رو با یکسری خصوصیات خاص خودش (خوب و بد هیچ فرقی نمیکنه) این آدم تحت شرایط خاصی یکسری عکس العمل های خاص رو داره. حالا شرایط محیطی و زندگی این آدم عوض میشه و فرض کنید یکسری فشارها به این شخص وارد میشه خوب دیگه اون باید یه کاری کنه که فشارها رو تعدیل کنه تا زندگیش خیلی بالا پایین نشه و یا همون تساویه برقرار باشه. گاهی برای مقابله با این فشارها و تغییرات ناچاره تحمل کنه و ظرفیتش رو افزایش بده. گاهی ناچاره مقابله کنه و این گاهی همون چرا چرا گفتن ها و عدم پذیرش و ... میتونه باشه و اما به نظرم دردناک ترین قسمت ماجرا اینه که خودت رو آداپته کنی و یکسری مسائل رو در خودت سرکوب کنی و برای اینکه بتونی ادامه بدی یه جورایی به عبارت ساده تر بشی یه آدم دیگه.نگران بهر حال باید تساوی درست در بیاد افسوس نمیدونم چرا نوشتم اینا رو اما مدتها این ارتباط رو تو ذهنم مرور میکردم. و مدام این فرمول تو ذهنم زنده میشه... N1V1=N2V2

...

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٢٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۸
تگ ها : n1v1=n2v2

talk to her

با دو ساعت تاخیر بالاخره رسیدم نیشخندرسیدن بخیرمژه عجب روزی بود. ماشینمون قایق شده بود یه جوراییهیپنوتیزم مثلا تو ماشین رادیو تهران هم روشن بود. خبر ترافیکی میده یک کلام نمیگه یک عدد نیمچه دریاچه در اتوبان بابایی تشکیل شده از خودروهای عبوری خواهشمندیم پارو به همراه داشته باشند. نمیگه. خلاصه به جای ٨ ، ١٠ رسیدم. فدای سرم. بقیه مسیر بعد از دریاچه هم که دیگه خودم اومدم هم همه اش تو فکر بودم. نفهمیدم کی رسیدم.

خدایا خدایا! یهو یه چیزایی و یه کسایی رو سر راهم قرار میدی. اولش میگم دمت گرم. عجب موقعیتی. بعدش یهو همه چی به هم میریزه و تمام اون چیزایی که جدا کرده بودم که بهشون نپردازم هوار میشه رو سرم. س س س س س مثل بادکنکی میشم که بادش خالی شده باشه میشینم سر جام. اینا که گفتم نه شکایت بود نه چیز دیگه.چند تا جمله خبری صرف بود.

میگم مدتیه که به سرم زده بود نقد فیلم "talk to her " رو بذارم اینجا. خوب امروز این کار رو انجام میدم. فیلمی که بهتره اگه ندیدید، ببینید. خیلی خوش ساخت و خاصه. در مورد عشق و تنهایی و ... اسپانیایی و محصول 2002 و به کارگردانی پدرو آلمودوار است.در سال 2003  اسکار بهترین فیلمنامه رو گرفت. تشویق دیالوگ های خیلی خاص و قشنگی داره و صحنه های فیلم و اتفاقات اون گاهی نفس رو تو سینه آدم حبس میکنه.

با او حرف بزن

 در آغاز فیلم دو غریبه را می بینیم که بر حسب اتفاق در سالن نمایشی در کنار هم نشسته اند: خاویر کامارا با بازی بسیار قشنگ و یکدستی عهده دار ایفای نقش «بنینو» نرس جوان است. بغل دستی او کاراکتر «مارکو» است که روزنامه نگاری است چهل و چندساله و دنیا گشته و آبدیده. این دو سرگرم تماشای نمایشی هستند بنام «کافه مولر». صحنه نمایش پر است از صندلی های چوبی و دو زن با چشمان بسته از این طرف به آن طرف میروند، و این در حالیست که موزیک زیبا و منقلب کننده ای بنام «ملکه پریا» اثر هنری پورسِل حرکات آنها را همراهی میکند. این صحنه به اندازه ای شگفت و تکان دهنده است که اشک از چشمان مارکو سرازیر می شود. در تاریکی سالن بنینو متوجه حالت منقلب مارکو میشود و دلش می خواهد به او بگوید که مرا هم تحت تاثیر قرار داده، ولی جرات نمیکند.

ماه ها بعد، این دو غریبه باز بر سر راه هم قرار می گیرند: این بار در یک کلینیک خصوصی محل کار بنیگنو، جایی که او به عنوان یک پرستار نمونه مشغول کار است. دوست دختر مارکو، لیدیا، که ماتادور است، در حادثه جانگزایی توسط یک گاو خشن زخمی میشود و او را که به حال اغما (کوما) افتاده به این کلینیک آورده اند. بنیگنو سرگرم پرستاری از زن جوان دیگری است بنام آلیسیا که او هم در حال اغما است. مارکو که اوقاتش را بر بالین لیدیا میگذراند یکروز هنگام عبور از راهروی کلینیک، چشمش به داخل اتاق آلیسیا می افتد و بنیگنو از او دعوت میکند که داخل شود. در این اولین آشنایی شان، بنینو مارکو را به خاطر می آورد، و از همین جا دوستی عمیق این دو مرد آغاز میشود.

از اینجا به بعد گویی زمان در داخل چهاردیواری این کلینیک متوقف میشود و زندگی این چهار کاراکتر، با بهره گیری از تمهیداتی چون جلو و عقب کردن زمان داستان، روایت داستان از دیدگاه های متفاوت و مرور سریع بر گذشته ها و نگاه به روابط گذشته ایشان، جلوی چشمان بیننده باز میشود.

چندین مضمون همزمان در این فیلم وجود دارد، که یکی از مهمترین آنها مضمون تنهایی است. لیدیا و مارکو، در عین اینکه با هم دوستی عاشقانه دارند، در خود احساس تنهایی میکنند و خاطره عشق ناتمامی را، مثل یک راز نگفتنی، با خود به رابطه جدید آورده اند.

مضمون دیگری که به آن برمی خوریم، موضوع از دست دادن یا فقدان عزیزی است که نه میشود فراموشش کرد و نه میتوان برایش جایگزین پیدا کرد. گونتر گراس، رمان نویس شهیر آلمانی، گفته بود که اگر فقدان وجود نمیداشت، ادبیات هرگز بوجود نمی آمد. این فیلم پرکشش اگر نه همه، ولی بطور قطع بخش عظیم شکوه و قدرتش را به طرح موضوع «فقدان» مدیون است. مارکو که عشق دو زن را از دست داده است، آلیسیا که در معرض از دست دادن زندگیش است، بنیگنو که مادرش را از دست داده و حالا بر بالین آلیسیا به پرستاری از او مشغول است.

 http://www.fardafilm1.blogfa.com/post-73.aspx

یکی از فیلم‌های صامتی که بنینو به دیدنش رفته و در طول فیلم، ما هم قسمت‌هایی از آن را می‌بینیم، بسیار عالی و دیدنیست و در جای درستی از فیلم قرار گرفته است. شاید این فیلم صامت که برای صراحت و ساختار شکنی مرزی نمی‌شناسد، جوهره نگاه آلمودوار به مقوله عشق باشد.
فیلم چند پیچش داستانی جذاب دارد و چند جا بیننده تصور می‌کند که در حال دیدن رویا یا توهم یکی از شخصیت‌هاست. اما هیچ توهمی در کار نیست و گاهی اوقات روزگار کاری با ما می‌کند که فکر می‌کنیم در خیال و رویا به‌سر می‌بریم. نوشته‌های روی تصویر هم اندکی زائد به نظر می‌رسند، اما در انتهای فیلم مشخص می‌شود که کارگردان هدف خاصی را برای این نوشته‌ها در نظر گرفته و کارکرد خود را دارند و اصولاً پایان بندی فیلم، یکی از نقاط قوت این شاهکار سینمایی است.

http://homandavoodi.blogspot.com/2010/06/talk-to-her.html

 

اگه میخواهید کمی اختصاصی و پروفشنال تر نقدی بر این فیلم مطالعه کنید به این وبلاگ سر بزنید.

 

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:۱۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱۱
تگ ها :

آزادگی!

هوا عجیب گرفته مثل دل همیشه گرفته من که این روزها سرگیجه گرفته از بس که گرفته!!!

صبح که آلارم ساعتم نواخت دلم نمیخواست از تختخواب بیرون بیام. یه ٢٠ دقیقه ای غلت زدم و بعدش پا شدم. صبحانه همسر رو آماده کردم که ببره و ناهار خودم رو. صبحانه ام رو هم خوردم و طبق معمول آماده رفتن و روز از نو روزی از نویی دیگر. اینجور وقتها دلم میخواد خودم رو بپیچم توی یکی از پتو سفریامون و پاهام رو جمع کنم تو شکمم و کز کنم روی کاناپه. اما آماده آماده که شدم یکی دو صفحه از کتابم رو خوندم که دبی فورد داشت در مورد پوسته های ما سخن میگفت. پنهان کردن غم خود زیر لبخند و خشم خود را زیر زرهی از آرامش... مدام حرفهای دیروز مریم و الهه تو ذهنم تکرار میشد که در مورد جعفر صحبت میکردند. الهه عروس خونواده جعفره و از فامیلهای مامان هستند. الهه شاکی بود که جعفر یه جورایی از دست رفته و صد و هشتاد درجه تغییر کرده. جعفر پسر بامعرفت و خوش فکریه. خونواده اش مذهبیند و جعفر هم تازگیها به عقاید تازه ای رسیده که خونواده اش رو نگران کرده. عرفان و اوشو و... الهه معتقد بود که این افکار اون رو بی قید و بند میکنه و حتی به خونواده بی توجه شده. قبل از اینکه این بحث شروع شه گفتم ببخشید من موضوع این شازده رو نمیدونم چیه اما خوب شاید این نظر شماست و اون نظر دیگه ای داره و الزاما نباید نظرات شما بر هم منطبق باشه.

اما معتقد بودند که بی خیال همه چی و همه شده و تاثیر این کتابها و ...است. نظری نداشتم. هنوز هم ندارم. باید حرفهای او هم شنید. او حتما میخواد خودش رو پیدا کنه. حتما دنبال آرامشه. حتما قصد نداره به عزیزانش بی توجهی و بی احترامی کنه. نمیدونم چرا بزرگترها گاهی از کوچکترها توقعات عجیب و غریبی دارند. فکر میکنند احترام گذاشتن اینه که مطلقا حرف رو حرفشون نیاد و هر چی گفتند همون اجرا شه. این خودخواهی نیست به نظر شما؟ چون خودشون فکر میکنند اون کار اشتباهه پس تو هم باید اون کار رو اشتباه فرض کنی و دور و برش نری. گاهی یادشون میره که تو یک موجود مستقلی و حق ندارند احساس مالکیت نسبت به تو داشته باشند. این حس تملک داشتن ها تو زندگی آدم رو بیچاره میکنه. هم قدرت استقلال رو از طرفت سلب میکنی حالا اون طرف میخواد بچه تو باشه، میخواد شوهرت باشه، زنت باشه یا ... و هم خودت رو اسیر میکنی. نه اون رهاست و نه تو. نتیجه چیه؟  ... کشمکش، بی توجهی، مشاجره و گاهی هم سکوت که به نظرم این مورد آخریه بهترین و خطرناک ترین مورده. بهترین از اون جهت که مشاجره و بحث و ... رو نداره اعصاب خردی توش نیست و خطرناک که حرفها زده نمیشه. حرفها هم که زده نشه روابط مریض میمونند. روابط که سالم نباشند آدم ها هم سالم نمیتونند باشند. اینه که روح جامعه فکر جامعه بیمار میشه.

البته گاهی صحبت کردن هم بی فایده است وقتی درک نباشه وقتی هرکی حرف خودش رو بزنه. وقتی تو به طرفت میگی بچه! این فکرت غلطه تو نباید اینطوری فکر کنی ...ای بابا یعنی که چی؟ تو میخوای فکر اون بچه رو هم تحت کنترل خودت در بیاری فکر بچه ات، فکر زنت رو، فکر شوهرت رو، فکر خواهرت رو... رو... رو ؟! تعجب الحق که ما آدم ها موجوداتی هستیم قابل تقدیرررر که خدا جونمون خلقمون کرده که بهمون همه فرشته ها سجده کنند. آخه این سجده کردن داره؟ نه این سجده کردن داره شما بگید؟ از همه چی استفاده ابزاری میکنیم جهت حفظ منافع خودمون. من بزرگترم پس تو باید اطاعت امر کنی. من مردم پس تو باید هرکاری میکنی من باید مهر تاییدش رو بزنم. ما پدر و مادریم پس باید مراعات حال ما رو بکنی هرچقدر حرفم غیر منطقی و چرند باشه. و و و خیلی چیزای دیگه. همیشه میخوایم همه چی تحت کنترل بی قید و شرط ما باشه. اما برای چیزایی که اصلا لازم نیست شرط و شروط تعیین میکنیم: دوستت دارم به شرطی که...رو انجام بدیتعجب میخوامت چون با من اینجوری رفتار میکنی... اگه رفتارت تغییر کنه تو دوست داشتنم تجدید نظر میکنم. آیا دوست داشتن قید و شرط میخواد؟به قول استاد و دوست عزیزم ما به دست و پاهامون یک عالم از این قید و بندهای نامرئی و الکی بستیم.

کاش میتونستیم آزاده باشیم...

رها یکم دلش پر بود. غرغر کردنهاش رو بر او ببخشاییدبغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩
تگ ها :

شب های روشن...

 میلاد (از پرسنلمون)همه اش میگفت پوپک و مش ماشالله اینجوری پوپک و مش ماشالله اونجوری. میگفت بذار براتون بیارم ببینید خیلی قشنگه. من هم که در جهت پیشرفت فرهنگ کشورم همیشه فعالم میگفتم نه خودم میخرم. دیروز که میرفتیم خونه از همسر خواستم مایحتاجمون رو که خریداری میکنه از سوپر یه پوپک و مش ماشالله رو هم بگیره ببینیم چیه و از آنجا که همسر جان علاقه وافری به ژانر کمیک دارند همین دیروز غروب به کار تماشای فیلم با هم پرداختیم. البته فقط توصیه میلاد نبود. بیشتر بخاطر اینکه فیلم، فیلم فرزاد موتمن بود. اما انتظاراتم رو راستش براورده نکرد. نه شخصیت محور بود نه داستان محور به نظرم. نه بازی ها رو خیلی دوست داشتم نه سبک و حتی پیام فیلم رو. انتقاد طنزگونه ظریفی درش بود اما برام کشش نداشت. نتونستم ارتباط برقرار کنم با فیلم خلاصه. شاید هم بخاطر زمینه ذهنی قبلیم از فیلم قبلی که از فرزاد موتمن دیده بودم. کار خیلی متفاوتی از "شبهای روشن" بود.

شبهای روشن یک درام عاشقانه و خیلی خاص بود. فیلمی بود که اگرچه خیلی دیده نشد اما اگر دیده شد به دل تماشاگرش نشست. خود من راستش خاطرم نیست چند بار اما میدونم چندین بار این فیلم رو دیدم و باز هم هوس دارم که ببینمش. جایی میخوندم که نوشته بود عاشقانه ترین فیلم سینمای ایران. شاید اینطور نباشه اما میتونم بگم عاشقانه ای بی ریا و بی تکلف و گیرا. هر فیلم ایرانی ای نمیتونه آدم رو درگیر خودش کنه اما این فیلم از فیلم هایی بود که خود من همراهش شدم و خیلی شفاف تو ذهنم دیالوگ ها و صحنه های فیلم باقی موند. 

شبهای روشن برداشت آزادی از کتابی به همین نام نوشته داستایوفسکی است. اگه اجازه بدید خلاصه ای از این فیلم رو براتون تعریف کنم. داستان زندگی مردی است که استاد ادبیات دانشگاه است. زندگی سرشار از تنهایی و سکوتی دارد که با ورود ناگهانی یک دختر به زندگیش دگرگون میگردد. آشنایی استاد با این دختر کاملا اتفاقی است. طوری که وقتی در جواب دوست کتاب فروشش که ازش پرسید از کجا پیداش کردی گفت تو خیابون حتی تویی رو که از اول فیلم همراهش بودی رو به بهت فرو میبره. رویا تنها به تهران اومده در پی قرار عاشقانه ای که سال پیش با مرد مورد علاقه اش داشته، به مدت 4 شب بین ساعت 10-11 هر شب در یک مکان مشخص منتظر اوست. استاد به رویا دل میبندد. دل رویا در گرو مرد دیگر. زندگی استاد دگرگون میشود. کتابخانه بی نظیر و خاصش رو که یک به یک کتابهاش  رو با وسواس و زحمت خاصی جمع کرده بود در کمال ناباوری به دوست کتاب فروشش واگذار میکند و به خودش جرات میدهد و از رویا میخواد که با او بماند. اما امیر (عشق رویا) برمیگردد و مرد میماند و زندگی و تنهاییش اما اینبار با سوز و گداز عاشقانه و با رنگ و بویی تازه.

در صحنه به صحنه فیلم با آرامش و تلاطم استاد  همراه میشویم. دگرگونی او را حس میکنیم. رویا دختر پر شوری است که به زندگی او طراوت خاصی میدهد. رویا عاشق است عاشقی که رنج سفر به جان خریده و با عشق و امید ساعتها منتظر میماند تا عشق خود را ملاقات کند. هر شب با هم به سر قرار میروند ، شعر میخوانند تا ساعت ها سپری شود. دوست کتاب فروش به او میگوید "تا حالا اینجوری ندیده بودمت" جواب میده "خوب برای اینکه تا حالا اینجوری نبودم". دست آخر استاد شیفته به رویا میگوید در کنارش بماند. اما رویا که دل در گرو امیر دارد تردید میکند. و پس از ساعت 11:30 امیر میآید و رویا میرود و استاد بهت زده بر جای میماند.

رویا تشنه و شیفته کتابخانه استاد است. همان کتابخانه ای که استاد به خاطر او میفروشد. اما کتابی است که دختر خوانده و استاد نخوانده و تنها کتابی است که برای استاد باقی مانده. و این شاید همان عشقی باشد که رویا تجربه کرده و استاد نه... اما استاد اکنون در این وادی وارد شده و آخرین سکانس با سوز و حس بیشتری شعر عاشقانه ای را که در ابتدای فیلم فقط ادای کلمه میکرد میخواند.

چند وقت پیش مصاحبه ای رو که سلامت با فرزاد موتمن انجام داده بود میخوندم. جالب بود که گفته بود خیلی از وقایع فیلم تو زندگی شخصی خودم بوده. مثلا از همسرش که خواستگاری کرده در جواب ایشون که میپرسه حالا من چی باید بگم؟ میگن که من جای تو بودم دور این استخر پارک رو میزدم(پارک جمشیدیهنیشخند) اونوقت میگفتم بله. تو فیلم هم استاد به رویا میگه من جای تو بودم شب تا صبح قدم میزدم اونوقت میگفتم بله. مژه

حین نوشتن این پست یک وقفه افتاد که اتفاق خاصی برام بود و اون اومدن یکی از هم دانشکده ای هام به محل کارم بود. بعنوان نماینده علمی یک شرکت اومده بود. 5 سال بود ندیده بودمش. وقتی  که وارد شد به چشمام باور نکردم و بعد دوتایی با یک جیغ کوتاه همدیگه رو بغل کردیم. دیدار خیلی غیر منتظره ای بود. مرتب میگفت چه خوب شد که این آقا(منظورش میلاد بود) گذاشت من تو بیام. حالا میلاد هم به من گیر داده که خوب حالا چی به من میدید شما رو به دوستتون رسوندم. از خود راضی کلی ازش خبر گرفتم از بچه ها و فراموش کردم که کجاییم و اصلا به چه منظوری اومده بود اینجا. در مورد کار فقط یک دقیقه صحبت کردیم و قرار شد که مرتب پیش ما بیاد زبان

بغل

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥

تا حالا شده؟

تا حالا شده بخواهید از خودتون بزنید بیرون؟

تا حالا شده احساس درموندگی غیر قابل باوری بهتون دست بده که یهو یه چیزی تو قلبتون انگار تالاپی می افته و جاش تا مدتی خالی میمونه؟ انگار سرخرگ و سیاهرگ های قلبتون رو میبرند.

تا حالا شده ساعتهای متمادی بنشینید و به یک نقطه نامفهوم و گنگ خیره بشید و نه چیزی ببینید و نه بشنوید؛ نه فکر کنید و نه هوشیار باشید و نه بیهوش؟هیپنوتیزم

تا حالا شده از سر شادی یه جیغ های مسخره و بیخودی بکشید و حرکات مسخره ای از خودتون در بیارید؟

تا حالا شده خودتون رو ببینید و فکر کنید با یک غریبه طرفید؟

تا حالا شده حس کنید با تمام وجود دارید تو حفره عمیق درون وجودتون پرتاب میشید؟

تا حالا شده بیدار شید و آرزو کنید چیزی رو به خاطر نیارید؟

تا حالا شده عصر از خواب پاشید با حرص و ولع برید یه لیوان آب نسبتا خنک نوش جان کنید و بعد از چند دقیقه متوجه بشید بیهوش شده بودید و الان به هوش اومدید؟!!!خواب

تا حالا شده دلتون هیچکس رو نخواد؟ناراحت

تا حالا شده دلتون بخواد دل هیچکس شما رو نخواهد؟قهر

تا حالا شده شیفته بی قید و شرط خود باشید؟!از خود راضی

تا حالا شده اینقدر تو رویا و هپروت غرق باشید که دنیای واقعی تون تحت تاثیر قرار بگیره؟(مرزی بین رویا و واقعیت نباشه)خیال باطل

تا حالا شده افکار مالیخولیایی عجیب رهاتون نکنند؟

تا حالا شده اینقدر برای خودتون آواز بخونید که صداتون بگیره؟

تا حالا شده تو چشمان کسی طوری غرق بشید که زمان و مکان و همه چی و همه کس رو فراموش کنید فقط به خودتون که اومدید شما موندید و چشمان خیس خودتون؟

تا حالا شده بخواهید فقط برید ... بی هدف... بی مقصد... بی...؟

راستی وبلاگ فلوت زن رو که سر زدم یاد افسانه "فلوت زن هاملن" افتادم. بچه که بودم خواهرم کتابی رو بهم هدیه داده بود که محتوی چندین داستان کوتاه کودکانه معروف و زیبا بود. از جمله فلوت زن هاملن،دخترک کبریت فروش، جشن سال نو، کفش قرمزی، درخت ستاره و... میخوام تو چند خط بنویسم این داستان رو.

فلوت زن هاملن

این افسانه مربوط میشه به شهر هاملن در شمال آلمان.

یکی بود یکی نبود. زیر این گنبد نیلی قشنگ جز خدا هیشکی نبود. خیلی سال پیش وقتی حتی بابابزرگ های بابابزرگهای ما هم هنوز به دنیا نیومده بودند توی یه شهر قشنگ که اسمش هاملن بود همه مردم مثل همیشه زندگی آروم خودشون رو ادامه میدادند. بزرگترها کار میکردند. کوچولوها بازی میکردند. که... بچه ها یهو اتفاق عجیب و غریبی افتاد و اون اینکه یهویی و بی خبر یه عالم  موش صحرایی وارد این شهر میشن. خوب میدونید که موش اصلا چیز خوشایندی نیست بچه ها.  

از جاهای خیلی کثیف رد میشه و بدنش خیلی کثیفه برای همین تو خونه های ما که میاد خونه مون کثیف میشه. حالا فقط همین که نبود. اونها خیلی زیاد بودند بچه ها. خیلی. فکر کنید تو  همه خونه ها، مدرسه، پارک، خلاصه همه جا و همه جا پر از موش ها شده بود. حتی غذاهای مردم رو هم میخوردند این موش های بدجنس. بچه ها هم خوب میترسیدند ازشون. مردم وحشت کرده بودند. خسته شده بودند. حتی نمیتونستند درست حسابی بخوابند. این موش ها اینقدر سمج بودند که با هیچ مرگ موش و تله موشی هم از بین نمیرفتند. مردم خسته و شاکی شده بودند. یه روز همگی تو میدون شهر جمع شدند و از شهردارشون کمک خواستند. هرکی یه چیزی میگفت و خلاصه شلوغ پلوغ بود. یه دفعه یه آقای غریبه با یه کلاه عجیب و غریب رو سرش داد زد من میتونم شر این موش ها رو از سرتون کم کنم. همه برگشتند سمت صدای غریبه. شهردار گفت تو واقعا میتونی این کار رو انجام بدی؟ مرد با آرامش و اطمینان گفت بله. شهردار گفت اگه تو تمام موش های شهر ما رو نابود کنی منم یه جایزه خیلی خوب به تو میدم. مرد قبول کرد و فلوت عجیبی رو از جیب لباسش دراورد و شروع به زدن کرد.

آهنگ عجیبی بود. یهو تمام موش ها از همه جای شهر دنبال غریبه فلوت زن راه افتادند. مرد هم همچنان که فلوت میزد میرفت و از شهر خارج شد موش ها هم به دنبالش. از کنار رودخونه که رد شدند خیلی از موش ها غرق شدند و بعضیهاشون رو هم آب با خودش برد. اینطوری شد که مردم شهر هاملن از شر موش های موذی خلاص شدند. دوباره شهر به حالت عادی و همیشگیش برگشت و مردم شاد و خوشحال شدند. اما...اما وقتی از شهردار شهر خواست جایزه اش رو تحویل بگیره شهردار بهونه آورد و جایزه رو بهش نداد. فلوت زن هم که از بدقولی شهردار و مردم خیلی ناراحت شده بود کار عجیبی کرد. وقتی همه مردم مشغول انجام کارهای روزانه شون بودند فلوت زن آهنگ خاصی رو با فلوت جادوییش زد که با اون آهنگ ایندفعه همه بچه ها به دنبال فلوت زن راه افتادند و آروم آروم از شهر خارج شدند. بعد از چند ساعت مردم با تعجب متوجه شدند که بچه هاشون نیستند. مردم وحشت زده دور هم جمع شدند و شهردار رو خبر کردند و ازش کمک خواستند. همینطور که با هم صحبت میکردند و فکر میکردند چکار کنند فلوت زن از راه رسید و گفت: "چیزی شده؟ باز هم که ناراحتید. موش ها که رفتند." مردم گفتند: "بچه هامون. بچه هامون گم شدند." فلوت زن خندید و گفت: "یادتون میاد وقتی خیلی کلافه بودید و میخواستید از شر موش ها خلاص شید؟ یادتون میاد این کار رو براتون انجام دادم و به زندگی عادیتون برگشتید؟" همه گفتند که تو این کار  رو برای ما انجام دادی. فلوت زن پرسید خوب پس چرا پاداشی رو که به من قول داده بودید ندادید؟ مردم شرمنده شدند و فلوت زن که ناراحتی پدر و مادرها و پشیمونی شون رو دید گفت خیلی خوب حالا دنبال من بیایید تا ببرمتون پیش بچه هاتون. همه پشت سر فلوت زن راه افتادند. کمی که از شهر خارج شدند فلوت زن وارد یک راه باریک شد که به غاری میرسید. غار عجیبی بود. پر از اسباب بازی های رنگارنگ و خوراکی های جورواجور.بچه ها  سرگرم بازی و خوش گذرونی بودند که چشمشون به پدر و مادرهاشون افتاد. با شور و ذوق به سمت اونها دویدند. همگی همراه هم به شهر برگشتند. شهردار از فلوت زن غریبه عذرخواهی کرد و پاداشش رو داد. مردم از فلوت زن خواستند پیششون بمونه. اما اون نمیتونست. چون همیشه در حال سفر بود. 

-شما آزادید هر برداشتی رو که دوست دارید از داستان فلوت زن هاملن بکنید.بغل

-البته بگم که گروگانگیری فلوت زن کار خوبی نبود. عینک

-قصد نداشتم عریضه بنویسم. فکم گرم شد و نوشتم. داستانش رو هم گیر نیاوردم کپی کنم. لبخند

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها :

رها... برتولت برشت!

 نمیتونی یک سری چیزها رو در وجود خودت انکار کنی. گاهی هم نمیتونی اونطور که باید با خودت مواجه بشی. اینها بعلاوه یکسری عکس العمل های دور از انتظارت و هزار تا سئوال بی جواب باعث درخودماندگیت میشن. البته منظورم اوتیسم نیست. چشمکشاید بهتر بود میگفتم سرگشتگی. میشه راحت تر با همه چی برخورد کرد. میشه با چشمان زیبا، زیباتر نگریست و تصاویر را زیباتر دید. شاید بهتر باشه فرصت هامون رو بیشتر بشناسیم و همدیگر رو ببینیم؛  اونجور که باید. شاید بهتر باشه یکسری تعریف هایی که برای خودمون داریم رو اصلاحشون کنیم. و... زیاد سخت نگیریم. بغل

رها امروز یکم منگه. چشم اما خوب، برزخی نیست و این خوبه خیلی هم خوبه. لبخند

نمیدونم چرا اما یه شعر از برتولت برشت میخوام بنویسم. و یک مقداری از خود برتولت برشت.

 

 برشت Brecht نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست بود.1956-1898
او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعر‌ها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پر‌معنا و دل‌انگیز بسیاری سرود. او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد و نخستین سروده‌هایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی‌که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی‌پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد.( ویکی پدیا)

 «برشت» با قهرمان سازی دروغین کاری ندارد. در تمامی آثارش وجود دوگانه یا دو گونه‌ی شخصیت‌های کتاب را عرضه می دارد. او به اعتقاد به این که قهرمانان، همان مردم عادی اند شخصیت هایش را به وجود می آورد. برای همین در آثار خویش، همه‌ی این قهرمانان گوناگون را به جای خود می نشاند.
در نمایش نامه ی «زندگی گالیله» جایی که دانشمند بزرگ در مقابل کلیسای توانگر سر تسلیم فرود می آورد، شاگردان خشمگین و ناراحت به طعنه می گویند: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد و پاسخی بی نظیر دریافت می دارند: بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد!
به هر صورت شخصیت‌های «برشت» شخصیت‌های ساده و عادی هستند. اما سادگی، طبق قانون تحول و تکامل بشری همیشگی نیست. در جریان مبارزه ی مردم عادی شکل می گیرند پولاد آبدیده می شوند، با حوادث برخورد می کنند و تجربه می اندوزند...

 روشنفکر پوچ گرای ناامید امروزی همین که به مردمی بر می خورد که دارای معیارهای مورد قبول او نیستند ناامید می شود. خیال می کند که هرکس باید از شکم مادرش با آگاهی و شعور متولد شده باشد... اما «برشت» مثل هر انسان با شعور و دلسوز دیگری آدم های ساده را وارد صحنه می کند با تمام احساس به آن ها جان می دهد. نیروی خلاقه ی این مردم را آشکار می سازد.
در آثار «برشت» خیال و خیال پردازی نیز جای گاه والایی دارد او خیال را جدا از واقعیت نمی داند و معتقد است که حقیقت با خیال کامل می شود.خیال باطل او در اغلب نوشته‌هایش به خوبی نشان داد که از خیال می شود به واقعیت رسید.

او تئاتر را این چنین تعریف می کند:«تئاتر عبارت است از نمایش زنده ی اتفاقات گزارش شده یا ابتکاری میان انسان ها با دیدی سرگزمی زا. هر وقت از تئاتر کهنه و یا نو سخنی به میان می آوریم همین مفهوم را در نظر داریم.»

 کتابی از مجموعه عاشقانه ها، ترانه ها، شعرهای کوتاه و باز سرایی های برتولد برشت به نام "هرگز ‏مگو هرگز" به ترجمه دکتر علی غضنفری و علی عبداللهی منتشر شده است.

 نکته‌ی دیگر در محتوای تکنیک «برشت»؛ عدم امکان نیکی در جهان معاصر است. به نظر او بدی و شرارت آن قدر گسترده است که درهمه ی ابعاد زندگی ریشه دوانده و امکان نیکی کردن را از انسان سلب کرده البته وسوسه‌ی نیکی همواره وجود دارد.

 «برشت» اما؛ از مساله‌ی عدم نیکی کردن به ارزش پول می‌رسد. در جامعه‌ای که همه چیز در آن با پول سنجیده می‌شود، نیکی کردن هم پولی می‌شود. اگر پول داری به تو رحم خواهد شد و اگر چیزی در بساط نداری؛ جبرا محکوم به مرگ هستی. اما این مساله تنها به همین جا ختم نمی شود. باید راهی جست. اگر در این دنیا؛ خوبی ممکن نیست؛ باید دنیا را تغییر داد. زیرا فقط زیستن در دنیای خوب، می تواند خوبی به بار آورد. بیندیشید، به نیکی و نیکنامی از این دنیا رفتن چه سود؟ نیکی واقعی این است که آدم در دنیایی خوب زندگی کند و از دنیایی خوب برود.خنثی

  تفکر چپ در مخالفت با هرگونه برخورد احساسی و تراژیک، بر این باور بود که تسلط بر نیروهای طبیعی با به کارگیری نیروی عقل امکان پذیر است و یگانه راه هدفمند و ارزشمند کردن زندگی انسان خردمحوری است. تعارض تراژدی و تفکر انقلابی چپ در نمایشنامه‌های برشت بیش از همه در نمایشنامه‌های" محاکمه‌ی ژاندارک در رُوان" و"زندگی گالیله" جلب نظر می‌کند.(آزاده شاهمیری-ایران تاتر)

http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2085&conid=9457

http://www.mandegar.info/1386/Esfand/k-bajan.asp

من،برتولت برشت،از جنگل‌های سیاه می‌آیم
مادرم
هنگامی‌که در تنش خانه داشتم
به شهرهایم آورد.و سرمای جنگل‌ها
تا روز مرگ در من خواهد ماند

در شهر آسفالت ساکنم، و از روز ازل
در بند آیین مرگ
با روزنامه و توتون و عرق
بدبین و تنبل و سرانجام،راضی


با مردم، مهربانم
به سنت ایشان، کلاهی اتو شده بر سر می‌گذارم
می‌گویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند
و می‌گویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم


روی صندلی‌های راحتی،پیش از نیمروزها
چند زن را کنار خویش می‌نشانم
و خاطر آسوده نگاهشان می‌کنم و می‌گویم
درمن کسی هست که بر او امیدی نمی‌توان بست

تنگ غروب،مردان را گرد خود می‌آورم
ما یکدیگر را "نجیب‌زاده" می‌نامیم
آنها پاهایشان را روی میز من دراز می‌کنند
و می‌گویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و من
نمی‌پرسم:کی؟
...بغل


  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
تگ ها :