PULP FICTION

 حتم دارم خیلی ها این فیلم رو دیدند. باز همون جمله تکرار مکرراته رو میگم . اما جالبه فیلم داستانش یه خطی نیست. مثل خطوط دایره واری میمونه که به مرکز نرسیده قلمت رو برمیداری و شروع به کشیدن خطوط مشابه میکنی. و باز هم... بازی اوما تورمن رو اینجا خیلی دوست داشتم. قلب

آشنایی با یک فیلم جالب دیگه در تاریخ سینما

Pulp fiction یا همان قصه های عامه پسند



کارگردان: کوئنتین تارانتینو

ژانر: جنایی ، مهیج

فیلمنامه: کوئنتین تارانتینو ، راجز اوری

زمان فیلم: 154

محصول 1994 آمریکا

 

بازیگران:

جان تراولتا (وینسنت)

ساموئل ال جکسون (جولیس)

تیم راث (پامپکین)

اما تورمن (میا)

بروس ولیس (بوچ)

 

خلاصه داستان فیلم:

مارسلوس والاس (وینگ ریمس) رئیس یک باند تبهکاری است. وینسنت وگا (جان تراولتا) باید برای او چند جوان را ادب کند، از طرفی باید همسر والاس را نیز یک شب برای شام بیرون ببرد و برای او شب خوبی را فراهم کند. بوچ (بروس ویلیس) بکسوری است که به والاس قول داده است تا امشب در مسابقه ببازد. پامپکین (تیم راث) مردیست که با دوست دخترش به مشروب فروشی ها دستبرد می زنند و تصمیم گرفته اند تا برای اولین بار به یک رستوران حمله کنند. وینسنت ماشینش را با جنازه ای بدون سر در آن به خانه جیمی (کوئنتین تارانتینو) پسر خواهر مارسلوس آورده است. همسر جیمی تا نود دقیقه دیگر باز می گیردد و اگر این وضع را ببیند طلاق جیمی حتمی است. در لحظاتی حساس و سرنوشت ساز هر کدام از این افراد به هم می رسند و باید تلاش کنند تا از معرکه جان سالم به در ببرند...

 

نقد فیلم:

کوئنتین تارانتینو، جری لوئیس سینما است. اجرا کننده ای که مسئله اش نیست هنگام زدن پیانو گریه کند، در حالی که تمام دوروبریهایش با ساز راک اند رول مشغول رقص باشند. فیلم جدید او "قصه های عامه پسند"، کمدی است درباره خون، جرات، خشونت، سکس عجیب، مواد، مبارزه، سر به نیست کردن جسد مردگان و یک ساعت چرمی که دست به دست در بین اعضای یک نسل منتقل می شود.

 

تارانتینو فیلم ساز بسیار با استعدادی است که بخواهد فیلمی خسته کننده بسازد، ولی شاید او هم فیلمی بد ساخته باشد، مثل ادوارد د جونیور که به عنوان بدترین کارگردان تاریخ سینما شناخته شده است و مشهور است که هر صحنه ای را که می گرفت عاشقش می شد و با دیدن صحنه ها فیلم برداری شده اش از خود بیخود می شد. قصه های عامه پسند دارای یک درون گرایی و هوشیاری است، و ما با کارگردانی طرف هستیم که می خواهد در یک اسباب بازی فروشی گم شود و تمام شب را بازی کند.

 

فیلم نامه که توسط تارانتینو و راجر اوری نوشته شده است که فیلم نامه ای بسیار ماهرانه نوشته شده است. همانند فیلم "همشهری کین"، فیلم نامه در راهی غیر خطی بیان شده است که شما ممکن است آنها را چند بار ببینید ولی قادر نباشید بیاد آورید که چه صحنه ای بعد می آید. فیلم داستانهای را درباره کاراکترهایی است که در دنیایی پر از توطئه، دسیسه، نو میدی و لعزان سکنی گزیده اند. فیلم دنیایی را می سازد، جایی که هیچ آدم نورمال و هیچ روز معمولی در آن وجود ندارد. جایی که اگر بخواهی آتشی را خاموش کنی، به داخل جهنمی از اتش می افتی. فیلم نه تنها بر خی ژانرها را بلکه چند دوره را احیا کرده است.

 

جان تراولتا در نقش وینسنت وگا بازی می کند، قاتلی نیمه حرفه ای که از طرف رئیس اش اجیر شده است که مردی را بکشد. در ابتدا ما او را با شریک اش جولس (ساموئل ال جکسون) می بینیم که در حال رفتن پیش چند جوان فروشنده مواد هستند و آنها را تهدید می کنند، آنها در این را ه به همان اندازه ای بی گناهند که هاک (Huk) و جیم (jim) بودند، در حالی که در رود می سی سی پی شناور هستند، به این می اندیشند که چطور مقدور است خارجی ها همدیگر را درک کنند.

 

پیشه تراولتا یک سری وظایفی است که او کاملا از پس آنها بر نمیاید، نه اینکه او به طور غیر عمدی مردم را می کشد (در ماشین یک نفر را می کشد) ولی نمی داند که چطور بعد از انجام کارش خودش را تمیز کند. چیزی که خوب است این است که او دوستانی نظیر آقای وولف ( هاروی کیتل) را دارد که متخصص پاک کردن آلودگیهای ناشی از جنایات است. و یا دوستانی مثل اریک ستوارز که داروخانه موادی را دارد و می تواند در موارد اورژانسی هوایش را داشته باشد.

 

تراولتا و اوما تورمن سکانسی را با هم دارند که هم جالب است و هم عجیب و غریب. تورمن زن رئیس تراولتا موب ( وینگ رازر) است. کسی که به تراولتا دستور می دهد که زنش را شب به بیرون ببرد. آنها به رستورانی دهه پنجاهی جک رابیت اسمیت می روند، جایی که اد سالیوان مدیر تشریفات آنجا وبادی هولی گارسون است. آنها مسابقه ای را برنده می شوند، بعد از آن تورمن به دلیل اینکه در مصرف مواد زیاده روی کرده است حالش خراب می شود و تراولتا فورا او را پیش ستولز می برد و به او آدرنالین تزریق می کنند. بعد ستولز سر تراولتا داد می زند و می گوید " تو اونو اینجا آوردی خودت هم باید سرنگ را به سینه اش بزنی، وقتی من کسی را به خانه تو میارم خودم هم سرنگ را تزریق می کنم"

 

بروس ویلیس و ماریا د مدوری نقش های یک زوج دیگر را بازی می کنند. ویلیس بوکسوری است به نام بوچ که از او خواسته شده است مسابقه ای را ببازد ولی اینطور نمی شود و او مسابقه را برنده می شود. ماریا د مدورس نقش دوست دختر ساده و شیرین او را بازی می کند و نمی فهمد که چرا مجبورند "فورا" شهر را ترک کنند. ولی بوچ باید اول سفری بسیار خطرناک به آپارتمانش، برای برداشتن یک ساعت مچی بی ارزش خانوادگی داشته باشد، داستان سرگذشت این ساعت در یک فلاش بک توضیح داده می شود، کهنه سربازی (کریتوفر واکن) به بوچ (هنگامی که بچه بود) می گوید که چطور پدربزرگش ساعت را خریداری نموده است و اینکه چطور نسل به نسل این ساعت در میان تمام خطرات به بوچ جوان رسیده است. مونولوگ های کریستوفر واکن خنده دارترین صحنه فیلم را می سازد.

 

متد فیلم، درگیر کردن شخصیت هایش در موقعیت هایی دشوار است و بعد به آنها اجازه داده می شود که از جاهای دشوارتری سر در بیاورند. مثلا ببینید که چطور بوکسور و رئیس موب در زیر زمین یک اسلحه فروشی اسیر و گرفتار می شوند. یا چطور کراکترهای ابتدایی فیلم که تیم راث و آماندا پلامر نقش آنها را بازی می کنند و به پایانی نافرجام بر می خورند.

 

اگر موقعیت ها اصلی و مبتکرانه هستند، دیالوگ ها هم همینطور هستند. بسیاری از فیلم های این روزها از دیالوگ هایی بسیار سطحی و وضیفه ای دارند که صرفا برای این بیان می شوند که داستان پیش برود و هیچ ارزش دیگری ندارد. اما مردم درون "قصه های عامه پسند" عاشق کلمه های به کاربرده خودشان هستند. دیالوگ هایی که توسط تارانتینو و آواری نوشته شده است در بعضی وقتها غیر معمول هستند ولی بی ارزش نیستند و مفرح هستند.  همچنین به این معنی که تمام آن دیالوگ ها یک صدا ندارند. تراولتا مختصر گو و کم حرف است، ال جکسون دقیق است، پلامر و تیم راث عاشق و معشوقی هوایی و احمق هستند، هاروی کیتل به مانند یک حرفه ای پرکار تند گو است و.........

 

شیوه فولکلوری که تارانتینو به عنوان متصدی یک مغازه فیلم فروشی کار کرده است و آن الهام "قصه های عامه پسند" از فیلم های قدیمی است. تارانتینو جایی گفته بود تمام مجله های عامه پسند را، به عنوان یک سرگرمی می توان با خود داشت و آن را در جیب عقب شلوار خود بذارید.  آره، و نمی توانید تا وقت نهار منتظر بمانید، چون باید آنها را دوباره بخوانید.

بغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٢:٠٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٢