صادق چوبک ...

سلام !

خوب نوبتی هم باشه نوبت صادق چوبک جونمه. بله دوست دارم از داستان کوتاه های صادق چوبک بذارم تو وبلاگم.


سالشمار زندگی صادق چوبک

تولد: تیرماه 1295 در بوشهر. فرزند آقا اسماعیل بازرگان

همسر: قدسی(1296).

فرزندان: روزبه (1323 ش.) و بابک (1326 ش.)

آموزش ابتدایی: تا کلاس سوم در مدرسه سعادت بوشهر (1303)

نقل مکان به شیراز، تحصیل در مدارس شفاعیه، باقریه، سلطانیه و حیات شیراز و کالج آمریکایی در تهران

در سال 1316

ازدواج با قدسی، استخدام در وزارت فرهنگ و آغز تدریس در مدرسه شرافت خرمشهر، سال تحصیلی 17-1316

احضار به خدمت سربازی. سال اول سرباز معمولی می شود و در سال دوم به دلیل تسلط به زبان انگلیسی به عنوان مترجم خدمتش را در ستاد ارتش به پایان می آورد(1319).

در سال 1324 شمسی

چاپ اولین کتاب با عنوان خیمه شب بازی حاوی 11 قصه. به علت قصهً اسائه ادب ده سالی از انتشار این کتاب جلوگیری می شود. در این مجموعه " اسائه ادب " به صادق هدایت و " بعدازظهر آخر پائیز " مسعود فرزاد هدیه شده است.

در سال 1328 شمسی

انتشار دومین مجموعه قصه با عنوان " انتری که لوطیش مرده بود " حاوی سه قصه و یک نمایشنامه.

در سال 1329 شمسی

چاپ قصه ها در نشریات مختلف و از نخستین دوره مجله سخن به بعد.

در سال 1334 شمسی

انتشار چاپ دوم خیمه شب بازی پس از ممنوعیت ده ساله. در این چاپ " اسائه ادب " حذف و به جای آن " آه انسان " آمده بود. سفر به آمریکا برای شرکت در سمیناری در دانشگاه هاروارد. سفر به مسکو، سمرقند، بخارا و تاجیکستان به دعوت کانون نویسندگان شوروی. ترجمه پینوکیو اثر کارلو کولودی به نام آدمک چوبی.

در سال 1336 شمسی

ترجمه انتری که لوطیش مرده بود توسط پیتر لوری و چاپ آن در مجله دنیای جدید نویسندگی شماره 11.

در سال 1338 شمسی

ترجمه شعر " غراب " ادگار آلن پو در نشریه کاوش

در سال 1341 شمسی

تهیه فیلم دریا بر اساس قصه " چرا دریا توفانی شده بود "، از مجموعه انتری که لوطیش مرده بود به وسیله ابراهیم گلستان و با شرکت فروغ فرخزاد که ناتمام ماند.

در سال 1342 شمسی

چاپ رمان تنگسیر که به قدسی خانم چوبک هدیه است. این رمان به زبان های مختلف ترجمه شده است.

در سال 1344 شمسی

چاپ کتاب چراغ آخر که حاوی 8 داستان کوتاه و یک شعر است. انتشار کتاب روز اول قبر که به روزبه چوبک هدیه شده است. حاوی ده قصه و یک نمایشنامه " هفتخط " است. این نمایش توسط دانشجویان ژاپنی دانشگاه شیراز به روی صحنه رفته است.

در سال 1345 شمسی

انتشار رمان سنگ صبور که آن را به زادگاهش بوشهر هدیه کرده است.

در سال 1346 شمسی

مصاحبه صدرالدین الهی با پرویز ناتل خانلری ( درباره چوبک )

در سال 1348 شمسی

چاپ نوشته ای از نصرت رحمانی با عنوان " درازنای سه شب پرگو " در روزنامه آیندگان.

در سال 1349 شمسی

تدریس در دانشگاه یوتا به مدت یک سال به عنوان استاد مهمان.

در سال 1351 شمسی

قبول دعوت برای شرکت در کنفرانس نویسندگان آسیایی و آفریقایی در آلماتا، قزاقستان شوروی. چاپ برگزیده آثار چوبک به زبان روسی در مسکو توسط کمیساروف و بانو عثمانووا. انتشار ضمیمه ای در روزنامه اطلاعات با عنوان ویژه صادق چوبک.

در سال 1353 شمسی

نمایش فیلم سینمایی تنگسیر به کارگردانی امیر نادری بر اساس نوشته چوبک. ترجمه " مسیو ایلاس " توسط پروفسور ویلیام هناوی، استاد زبان فارسی دانشگاه پنسیلوانیا. چوبک در این سال خود را بازنشسته می کند؛ بعد از مدتی راهی انگلستان می شود و سپس به آمریکا می رود. آقا اسماعیل پدر چوبک در سن 79 سالگی در لندن فوت می کند.

در سال 1358 شمسی

ترجمه سنگ صبور به انگلیسی توسط محمد رضا قانون پرور. این ترجمه در سال 1368 به وسیله انتشارات مزدا در کالیفرنیا انتشار یافت.

تر جمه روز اول قبر در سال 1359

در سال 1361 شمسی

ترجمه برگزیده ای از آثار چوبک.

در سال 1369 شمسی

بزرگداشت چوبک در دانشگاه کالیفرنیا(برکلی)(19 فروردین برابر با 8 آوریل).

در سال 1370 شمسی

انتشار کتاب مهپاره(ترجمه)، انتشارات نیلوفر، تهران.

در سال 1371 شمسی

اختصاص نشستی در کنفرانس مطالعات خاور میانه در شهر پورتلند آمریکا، به قصه نویسی چوبک. سخنرانان: محمد رضا قانون پرور، فریدون فرخ، و محمد مهدی خرمی.

در سال 1373 شمسی

اختصاص بخشی از مجله ایرانشناسی به صادق چوبک.

در سال 1377 شمسی

خاموشی در بیمارستانی در شهر برکلی کالیفرنیا در 13 تیرماه 1377.



صادق چوبک، در سال 1295 هجری خورشیدی در بوشهر بدنیا آمد. پدرش تاجر بود، اما به دنبال شغل پدر نرفت و به کتاب روی آورد. در بوشهر و شیراز درس خواند و دوره کالج آمریکایی تهران را هم گذراند. در سال 1316 به استخدام وزارت فرهنگ درآمد. اولین مجموعه و داستانش را با نام " خیمه شب بازی " در سال 1324 منتشر کرد. در این اثر و " چرا دریا طوفانی شد " (1328) بیشتر به توصیف مناظر می پردازد، ضمن اینکه شخصیت های داستان و روابط آنها و روحیات آنها نیز به تصویر کشیده می شود. اولین اثرش را هم که حاوی سه داستان و یک نمایشنامه بود، تحت عنوان " انتری که لوطیش مرده بود " به چاپ سپرد. آثار دیگر وی که برایش شهرت فراوان به ارمغان آورد، رمانهای " تنگسیر " و " سنگ صبور " بود. تنگسیر به 18 زبان ترجمه شده است. امیر نادری، فیلمساز معروف ایرانی، در سال 1352 بر اساس آن فیلمی به همین نام ساخته. در " سنگ صبور " جریان سیال ذهنی روایت و بیان داستان از زبان افراد مختلف بکار گرفته شده است، این اثر بحث زیادی را در محافل ادبی آن زمان برانگیخت. دیگر آثار داستانی چوبک عبارتند از: چراغ آخر ( مجموعه هشت داستان کوتاه )، روز اول قبر ( مجموعه ده داستان کوتاه).

چوبک به زبان انگلیسی مسلط بود و دستی نیز در ترجمه داشت. وی قصه معروف " پینوکیو " را با نام " آدمک چوبی" به فارسی برگرداند. شعر " غراب " اثر " ادگار آلن پو " نیز به همت وی ترجمه شد. آخرین اثر منتشره اش هم ترجمه حکایت هندی عاشقانه ای به نام " مهپاره " بود که در زمستان 1370 منتشر گردید.

چوبک از اولین کوتاه نویسان قصه فارسی است و پس از محمد علی جمالزاده و صادق هدایت می توان از او بعنوان یکی از پیشروان قصه نویسی جدید ایران نام برد. فرم قصه های جمالزاده بیشتر حکایت گونه و شبیه نویسندگان فرانسوی قرن نوزدهم بود. قصه های صادق هدایت هم فراز و نشیب بسیار داشت، گاهی از نظر فرم کاملا استوار و بر اساس معیارهای قصه نویسی جدید بود و گاهی هم در واقع همان حکایت نویسی، بود که با چاشنی طنز همراه می شد. در این میان البته " بوف کور " استثنایی و بی بدیل بود و از جهات مختلفی مورد توجه قرار گرفت. گروهی آن را قصه ای روانشناختی و نو دانستند و پیشرفتی در فرم قصه نویسی ایران به سوی قصه نویسی غربی، محسوب نمودند. صادق چوبک متاثر از همین نظر بود و از همین جا آغاز کرد. وی در قصه هایش ذهن و روان قهرمانهایش را مورد توجه قرار داد و سعی کرد به شخصیت هایش عمق ببخشد. همین تلاش برای عمق بخشیدن به شخصیت ها، بر نحوه بیان وی تاثیر گذاشت.

در سنگ صبور قصه را از زبان شخصیت های مختلف می خوانیم، نحوه بیانی که در قصه نویسی نوپای ایران کاملا تازگی داشت. وی برای بیان افکار ذهنی هر یک از شخصیت ها ناگزیر بود به زبان هر یک از آنها بنویسد و این خود به تغییر نثر در طول داستان منتهی شد که باز نسبت به دیگران پیشرفتی جدی محسوب می شد. در آثار چوبک هر شخصیت داستان به زبان خودش، زبان متناسب با فرهنگ و خانواده و سن و سالش سخن می گوید، کودک، کودکانه می اندیشد و کودکانه هم حرف می زند، زن زنانه فکر میکند و زنانه هم حرف میزند و بدین ترتیب هر یک از شخصیت ها به بهترین وجه شکل می گیرند و شخصیت پردازی موفقی ایجاد می شود که در بستر حوادث داستان، زیبایی و عمق خوشایندی به داستان میدهد.

وی در توصیف واقعیتهای زندگی نیز وسواس زیادی داشت و این نیز از ویژگی های آثار وی است. چوبک به سبب همین دقت نظر در جزئی نگری ها و درون بینی ها، رئالیست افراطی وگاهی حتا ناتورالیست خوانده اند.

آثار چوبک از سالها پیش مورد نقد و بررسی جدی قرار گرفته و در کتابهای مختلفی از جمله " قصه نویسی " (رضا براهنی)، " نویسندگان پیشرو ایران " (محمد علی سپانلو) و "نویسندگان پیشگام در قصه نویسی امروز ایران"(علی اکبر کسمایی)، نوشته هایش تحلیل شده اند. صادق چوبک در اواخر عمر بینایی اش را از دست داد و در اوایل تابستان 1377، در آمریکا درگذشت و بنا به وصیتش یادداشتهای منتشر نشده اش را سوزاندند.


http://www.shafighi.com/forum/showthread.php?9926-%D8%B5%D8%A7%D8%AF%D9%82-%DA%86%D9%88%D8%A8%DA%A9 


قفس

قفسی پر از مرغ و خروس‌های خصی و لاری و رسمی و کله‌ماری و زیره‌ای و گل‌باقلایی و شیربرنجی و کاکلی و دم‌کل و پاکوتاه و جوجه‌های لندوک مافنگی، کنار پیاده‌رو، لب جوی یخ بسته‌ای گذاشته شده بود. توی جو، تفاله چای و خون دلمه‌ شده و انار آب‌لمبو و پوست پرتقال و برگ‌های خشک و زرت و زنبیل‌های دیگر قاتی یخ، بسته شده بود.

لب‌جو، نزدیک قفس، گودالی بود پر از خون دلمه شده‌ی یخ‌بسته که پرمرغ و شلغم گندیده و ته‌سیگار و کله و پاهای بریده مرغ و پهن اسب توش افتاده بود.

کف قفس خیس بود. از فضله مرغ، فرش شده بود. خاک و کاه و پوست ‌ارزن، قاتی فضله‌ها بود. پای مرغ و خروس‌ها و پرهایشان خیس بود. از فضله خیس بود. جایشان تنگ بود. همه تو هم تپیده بودند. مانند دانه‌های بلال به هم چسبیده بودند. جا نبود کز کنند. جا نبود بایستند. جا نبود بخوابند. پشت سر هم، تو سر هم تک می‌زدند و کاکل هم را می‌کندند. جا نبود. همه توسری می خوردند. همه جایشان تنگ بود. همه سردشان بود. همه گرسنه‌شان بود. همه با هم بیگانه بودند. همه‌جا گند بود. همه چشم به ‌راه بودند. همه مانند هم بودند و هیچ‌کس روزگارش از دیگری بهتر نبود.

آن‌هایی که پس از تو سری خوردن سرشان را پایین می‌آوردند و زیر پر و بال و لای پای هم قایم می‌شدند، خواه ‌ناخواه تکشان توی فضله‌های کف قفس می‌خورد. آن‌وقت از ناچاری، از آن تو پوست ارزن ورمی‌چیدند. آن‌هایی که حتی جا نبود تکشان به فضله‌های ته قفس بخورد، به ‌ناچار به سیم دیواره‌ی قفس تک می‌زدند و خیره به بیرون می‌نگریستند. اما سودی نداشت و راه فرار نبود. جای زیستن هم نبود. نه تک ‌غضروفی و نه چنگال و نه قدقد خشم‌آلود و نه زور و فشار و نه تو سرهم‌زدن، راه فرار نمی‌نمود؛ اما سرگرمشان می‌کرد. دنیای بیرون به آن‌ها بیگانه و سنگ‌دل بود. نه خیره و دردناک نگریستن و نه زیبایی پر و بالشان به آن‌ها کمک نمی‌کرد.

تو هم می‌لولیدند و تو فضله‌ی خودشان تک می‌زدند و از کاسه‌ی شکسته‌ی کنار قفس آب می‌نوشیدند و سرهایشان را به نشان سپاس بالا می‌کردند و به سقف دروغ و شوخگن و مسخره قفس می‌نگریستند و حنجره‌های نرم و نازکشان را تکان می‌دادند.

در آن‌دم که چرت می‌زدند، همه منتظر و چشم‌ به ‌راه بودند. سرگشته و بی‌تکلیف بودند. رهایی نبود. جای زیست و گریز نبود. فرار از آن منجلاب نبود. آن‌ها با یک محکومیت دسته‌جمعی درسردی و بیگانگی و تنهایی و سرگشتگی و چشم ‌به ‌راهی برای خودشان می‌پلکیدند.

به ناگاه در قفس باز شد و در آن‌جا جنبشی پدید آمد. دستی سیاه‌سوخته و رگ درآمده و چرکین و شوم و پینه ‌بسته تو قفس رانده شد و میان هم‌قفسان به کند و کو درآمد. دست با سنگ‌دلی و خشم و بی‌اعتنایی در میان آن به درو افتاد و آشوبی پدیدار کرد. هم‌قفسان بوی مرگ‌آلود آشنایی شنیدند و پرپر زدند و زیر پروبال هم پنهان شدند. دست بالای سرشان می‌چرخید و مانند آهن‌ربای نیرومندی آن‌ها را چون براده آهن می‌لرزاند. دست همه‌جا گشت و از بیرون چشمی چون رادار آن‌را راهنمایی می‌کرد تا سرانجام بیخ ‌بال جوجه‌ی ریقونه‌ای چسبید و آن ‌را از آن میان بلند کرد.

اما هنوز دست و جوجه‌ای که در آن تقلا و جیک‌جیک می‌کرد و پروبال می‌زد، بالای سر مرغ و خروس‌های دیگر می‌چرخید و از قفس بیرون نرفته بود که دوباره آن‌ها سرگرم چریدن در آن منجلاب و تو سری خوردن شدند. سردی و گرسنگی و سرگشتگی و بیگانگی و چشم‌ به‌ راهی به جای خود بود. همه بیگانه و بی‌اعتنا و بی‌مهر، بربر نگاه می‌کردند و با چنگال، خودشان را می‌خاراندند.

پای قفس، در بیرون کاردی تیز و کهن بر گلوی جوجه مالیده شد و خونش را بیرون جهاند. مرغ و خروس‌ها از توی قفس می‌دیدند. قدقد می‌کردند و دیواره‌ی قفس را تک می‌زدند. اما دیوار قفس سخت بود. بیرون را می‌نمود، اما راه نمی‌داد. آن‌ها کنجکاو و ترسان و چشم ‌به ‌راه و ناتوان، به جهش خون هم‌ قفسشان که اکنون آزاد شده بود نگاه می‌کردند. اما چاره نبود. این بود که بود. همه خاموش بودند و گرد مرگ در قفس پاشیده شده بود.

همان‌دم خروس سرخ‌روی پر زرق و برقی، تک خود را توی فضله‌ها شیار کرد و سپس آن‌ را بلند کرد و بر کاکل شق و رق مرغ زیره‌ای پاکوتاهی کوفت. در دم مرغک خوابید و خروس به چابکی سوارش شد. مرغ تو سری‌خورده و زبون تو فضله‌ها خوابید و پا شد. خودش را تکان داد و پر و بالش را پف و پر باد کرد و سپس برای خودش چرید. بعد تو لک رفت و کمی ایستاد و دوباره سرگرم چرا شد.

قدقد و شیون مرغی بلند شد. مدتی دور خودش گشت. سپس شتاب‌زده میان قفس چندک زد و بیم‌خورده، تخم دلمه بی‌پوست خونینی توی منجلاب قفس ول داد. در دم دست سیاه‌سوخته‌ی رگ درآمده‌ی چرکین شوم پینه ‌بسته‌ای هوای درون قفس را درید و تخم را از توی آن گند زار ربود و همان دم در بیرون قفس دهانی باز چون گور باز شد و آن‌را بلعید. هم ‌قفسان چشم ‌به ‌راه، خیره جلو خود را می‌نگریستند.

از مجموعه انترى که لوطیش مرده بود، چاپ ششم، ۱۳۵۵

http://www.sharghian.com/mag/archive/005719.html

این البته شروع کاره و قصد دارم سایر داستان کوتاه های صادق چوبک رو هم به این وبلاگ اضافه کنم. اگه از توی نت هم پیدا نکنم خودم مینویسمبغلچطوره؟ از خود راضی

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢۳