عروسک کوکی

سلاملبخندنمیخوام خیلی شکوه کنم. اما خوب یه وقتایی حرفایی رو که هیچگاه به زبون نمیتونی بیاری یه جا بنویسی بهت کمک میکنه یکم سبک شی. از بار سنگینشون کم شه و بتونی راحت تر پیش بری. بهرحال داریم زندگی میکنیم دیگه. مگه قول نداده بودی که جا نزنی که محکم باشی؟ که به یکسرس مسائل اصلا فکر نکنی؟   _آره خوب اما گاهی بعضی چیزا گهگداری خودشون رو مثل پتک میکوبونند تو سرت که فراموش نکنی که زنی که فراموش نکنی که مسلمون زاده ای و فراموش نکنی که تو ایرانی. از اینها که راه گریزی نیست. البته بگم که من به زن بودنم و وجود زنانگیم افتخار میکنم و هیچوقت و تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم که جنس قوی!باشم. تمام مشکلات زن بودن تو یه کشور عقب افتاده رو هم پذیرفتم نه تنها من که همه زنها. همیشه حامی زنها بودم و عاشق دختر بچه ها. هنوز اما افکار احمقانه پسر پرستی رو ما داریم. پیر و جوون هم نداره ها. آقاهه رفته یورین بگ بگیره (یه مرد ماگزیمم ٢۴-٢۵ساله) میپرسند که دخترونه یا پسرونه؟ میگه پسسسر ر ر  خدا رو شکر! اه ه ه آخه مردک این پسرررری که با افتخار ازش یاد میکنی نهایت میشه یکی لنگه خودت که  ... ووووه. آه بس کنم دیگر!

آره بابا چه اصراریه دختر میکنی تو زن ها که همگی مایه فتنه و فساد و زلزله و ایدز و سیفلیس و سوزاک و ... یه ذره بدبینانه تر هم آلزایمر و سرطان و ام اس و ... هستند. دیگه جدی جدی STOP

خوب یه شعر هم از فروغ فرخزاد جونم که واقعا جونمه و عاشق شعرای تلخشم بذارم اینجا و تکمیل کنم این پست رو.

عروسک کوکی

بیش از اینها آه آری
بیش از اینها می توان خاموش ماند
می توان ساعات طولانی
با نگاهی چون نگاه مردگان ثابت
خیره شد در دود یک سیگار
خیره شد در شکل یک فنجان
در گلی بیرنگ بر قالی
در خطی موهوم بر دیوار
می توان با پنجه های خشک
پرده را یکسو کشید و دید
در میان کوچه باران تند می بارد
کودکی با بادبادکهای رنگینش
ایستاده زیر یک طاقی
گاری فرسوده ای میدان خالی را
با شتابی پر هیاهو ترک میگوید
می توان بر جای باقی ماند
 در کنار پرده ‚ اما کور ‚ اما کر
می توان فریاد زد
 با صدایی سخت کاذب سخت بیگانه
دوست می دارم
می توان در بازوان چیره ی یک مرد
ماده ای زیبا و سالم بود
با تنی چون سفره ی چرمین
با دو پستان درشت سخت
می توان دربستر یک مست ‚ یک دیوانه ‚ یک ولگرد
عصمت یک عشق را آلود
می توان با زیرکی تحقیر کرد
هر معمای شگفتی را
می توان تنها به حل جدولی پرداخت
می توان تنها به کشف پاسخی بیهوده دل خوش ساخت
پاسخی بیهوده آری پنج یا شش حرف
 می توان یک عمر زانو زد
با سری افکنده در پای ضریحی سرد
می توان در گور مجهولی خدا را دید
می توان با سکه ای نا چیز ایمان یافت
می توان در حجره های مسجدی پوسید
چون زیارتنامه خوانی پیر
می توان چون صفر در تفریق و در جمع و ضرب
حاصلی پیوسته یکسان داشت
می توان چشم ترا در پیله قهرش
دکمه بیرنگ کفش کهنه ای پنداشت
می توان چون آب در گودال خود خشکید
می توان زیبایی یک لحظه را با شرم
مثل یک عکس سیاه مضحک فوری
در ته صندوق مخفی کرد
می توان در قاب خالی مانده یک روز
نقش یک محکوم یا مغلوب یا مصلوب را آویخت
می توان با صورتک ها رخنه دیوار را پوشاند
می توان با نقشهایی پوچ تر آمیخت
 می توان همچون عروسک های کوکی بود
با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید
می توان در جعبه ای ماهوت
 با تنی انباشته از کاه
سالها در لابلای تور و پولک خفت
می توان با هر فشار هرزه ی دستی
بی سبب فریاد کرد و گفت

آه من بسیار خوشبختم

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۳٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤
تگ ها : عروسک کوکی ، زن