کفتر باز

سلام باز هم اومدم و این دفعه خیلی خوب و پر انرژی و شاد . خوبه؟

حتما خوبه ...

چندی پیش یکی از دوستانم داستان جالبی رو برام ارسال کرده بود. زنی که با ترفند مهربانیش تونست یه ببر وحشی رو رام کنه و این خیلی جالب بود اما نه عجیب. که با مهربانی و بهره گیری از نقاط قوتمون میتونیم  خیلی کارها رو به انجام برسونیم فرشته مهم اینه که بخوایم و همت کنیم و از تواناییهامون بهره بگیریم. دوستتون دارم این هوا...بغل

گفته بودم از صادق چوبک باز هم داستان میذارم ...خوب میذارم دیگه . این داستان کفتر بازش رو چون دوست میدارم میذارم تا عزیزانم هم بخونند و اگه دوست داشتند لذت ببرندقلب نیشخند

از مجموعه چراغ آخر

 

 

کفترباز

                                      

 قهوخانه «تل عاشقان» زیر چنارهای تناور سنگین سایه، و دود کباب و چپق وتریاک و غلیان و زمزمه برهم خوردن استکان و نعلبکی و فریاد های پرجنب و جوش «تریاکی!» «کبابی!» «قهوه چی!»، ظهر پر مشتری و بیا و بروی را می گذراند. چتر برگهای پرگشت چنارهای کهن، نور سکه هایی را که خورشید برزمین افتاده بود بلعیده بودند و سایه فلفل نمکیِ مرطوب و خنکی کنار جویها و تو بنگاه ها و خرندها باغ قهوه خانه خوابیده بود. .....

..... داش ها و لوطیها و دائی های محلات در شازده و لب آب و دروازه سعدی و شاه داعی الله، ُگله بُگله رو گلیم ها و حصیرها لم داده بودند و برای خودشان میگفتند و میخندیدند و میخوردند و دود میکشیدند. دائی شکری هم با چندتا از دوستان شاطر و خمیرگیریش رو حصیری، کنار جوی آب روان نشسته بودند و چای میخوردند و با هم حرف میزدند.

 دائی شکری از آن نقش بازان ماهری بود که در شهر شیراز تا نداشت. یک تیپ کبورترهای معّیری و چتری و همدانی و یاهو و رسمی تو خانه داشت. رسمی های او را هیچکس نداشت. از خال قرمز و خال زرد و پلنگ و قلمکار گرفته تا اقسام طوقی وسرنج و یک کت و دودم دار و ایلق و شازده گلی و شازده زرد و سوش پا، تو دستگاهش بهم میرسید. راست بود که نقشبازان دیگر شیراز، لوطی گری و پیش کسوتیش را در کبوتر بازی و داش مشدیگری قبول داشتند. اما حریفان او حرص و حسدش را میخوردند؛ برای اینکه دویست تا قیچی و چهارصد تا َسر پَر داشت و این خیلی کبوتر بود.

 آنطرف تر رو حصیر، دائی رحمن که او هم از نقش بازانِ محله درشازده بود، با چند تا از دوستان حناساب خود نشسته بودند و با هم پچ پچ میکردند. دائی رحمن حریف دائی شکری بود؛ و در عالم کبوتربازی خیلی توروهم ایستاده بودند وبصورت همدیگر چنگ زده بودند. همیشه میان این دو شکرآب بود وآشتی آنها را کسی ندیده بود. دائی شکری رفیق باز و جوانمرد و دست و دل باز و لوطی بود ودائی رحمن گرفته و اخمو و بامبول زن و چاچول باز و نالوطی.

 ناگهان دائی رحمن صداش را بلند کرد. ظاهراً بیکی از دوستانش، ولی باطناً طوری که دائی شکری بشنود گفت:

 «من که از کسی خورده برُده ندارم. دزّی که دیگه شاخ و دم نداره. همه میدونن که او قلمکار ما تو ُگلهِ مردم جُفت خون شده. عیبی نداره رفته مهمونی، خودش برمیگرده. اما ایندفه چنتام از کفترهای نازنین مردمو با خودش میاره.»

 دائی شکری متلک دائی رحمن را شنید. دائی رحمن راست میگفت. قلمکارش را دائی شکری گرفته بود. نمیشد زیر سبیلی درکرد. شکری ُقلاّجی به چپق چوب نقره اش زد و با لحن گزنده ای گفت:

 «اونای که واسیه سرو دسّ جنده های محله ُمردِسّون حنا می ساین، حق کفتربازی ندارن. از این گذشته، هرکی یه جوخه ُمفِلق داشت که با هزار تا شافوت و دسگ، تنگ بوم بپرونه بهتره بره همون حناسابی خودشو بکنه تا کفتربازی. من زیرش نمیزنم. اون سال و زمونه ای که کفتر دونه ای دهشاهی بود. من ده تومن میدادم واسم کفتر بدّزن. معلومه که وختی تو ُگله مردم یه دونه ّدز گال پیدا نشه، کفتراشون میرن ددَر که یه آب و دونی گیرشون بیاد و گشنه نمونن.»

 «تو چقده خوب بود که عوض این چسناله ها میرفتی کنج خونت پهلو لچک بسر مینشّسی تا قصه بی بی گوزک واست تعریف کنه. ترو چکار به کفتر پرونی؟ تو حالا باید بری گردو بازی. تو هنوز دهنت بو شیر میده.»

 این نعره دائی رحمن بود که دائی شکری را راست سرجاش وایساند. لچک بسر مادر دائی شکری بود که خاطرش پیش پسرش بیش از خیلی مادرهای دیگر پیش پسرشان عزیز بود. همه کس لچک بسر را میشناخت و این اسمی بود که خود دائی شکری رو مادرش گذاشته بود. برای اینکه خیلی باسم کبوتر شبیه بود! و مثلا با طوقی وابلق و سرنج وکله برنجی میآمد. گاه میشد که تو قهوه خانه، یا دکان نانوائی که دائی شکری در آنجا شاطر بود، وقتی که از کبوترهاش حرف میزد، مثلا میگفت «امروزُصب که پا شدم بیام دکون، لچک بسر حال نداره بود. » و همه میدانستند که لچک بسر همان مادر دائی شکری است و حالا اسمش را تو قهو خانه جلو لوطیها آورده بودند وکنفش کرده بودند.

 زنجیرهای یزدی از پَر گره شالهای دبیت حاج علی اکبری بیرون کشیده شد و روگرده های دائی رحمن و دائی شکری نقش گرفت وقهوخانه بهم خورد. ضربه های چسبناک دانه های ریز. سنگین و بهم فشرده زنجیر که رو گوشت تن ها میخوابید به تماشا گران دل ضعفه میداد. هر دو سخت و بیرحمانه میزدند. آخرش داش مشهدیهای دیگری میانجیگری کردند و جای خالی رحمن و شکری رو حصیرهای تو خرند خالی مانده بود.هر یک پی کار خود رفته بود.

 دائی شکری وقتی از قهوخانه بیرون آمد بارش سبک شده بود. او زده بود. دائی رحمن را خوب زده بود وخونین و مالینش کرده بود. همه دیده بودند. تازه زدن رحمن شق القمر نبود.او تو همین قهوه خانه تلَ عاشقان دائی رضای دَرشازده ای را زده بود که یک سرو گردن از رحمن سر بود و یک ماه تو رختخواب انداخته بودش. اما حالا دلش خنک شده بود. رحمن خیلی شاخ و شانه میکشید. رحمن هم یک زنجیر ناحق تو صورت او خوابنده بود که داغ خونینی رو شقیقه و گونه وچانه او نقش کرده بود. خدا رحم چشم او کرده بود. از اینگذشته ته دلش خوش بود که دائی رحمن فهمیده بود که او قلمکارش را زده بود. یک سرو گردن رشد کرده بود و ذوق میکرد. دیگر موضوع دزدی نبود. موضوع شتیلی بود وسرکیسه بود وباج سبیل و گردن کلفتی بود که « بله چشمات هفتا که لمِ کارمو از تو بیشتر بلدم. میتونسّم زدم و بردم و بازم اگه دسّم بیفته میبرم؛ مفت چنگم. تو هم اگه میتونی ببر.» اما ُگرده اش سخت میسوخت و یک زنجیر بدِ رحمن هم تو پشتش خانه کرده بود. باید بدهد لچک بسر روش روغن عقرب بگذارد.

 درِ خانه اش مثل همیشه باز بود. شکری آنرا با پا هل داد و رفت تو. مادرش تو ایوان بنماز ایستاده بود. تا رسید فوری رفت سراغ کله هائی که ردیف ، طرف آفتاب روی حیاط بغل هم نشسته بودند و روبروی یکی از آنها که قلمکار دائی رحمن توش بود چندک زد و دَر ُگله را باز کرد و دستش را پی یافتن آن کبوتر تو ُگله هل داد و آنرا یافت و بیرون آورد.

 نگاه پر شوقش رو کبوتر دوید. ُنک سرخگونش را میان لب گرفت و آنرا مکید وسپس بی تابانه گفت: «خودم قربون اون دوتا چشّای یاقوتیت میرم. ببین چه جوری اون پلکای پوسّ پیازیشو بهم میزنه. یه دونه پرَتو واسیه این حناسابِ الدنگ زیاده. توعروسی و باید تو حجله خود من باشی.»

 مادرش میشنید. همیشه بقرمان صدقه های پسرش به کبوترهایش گوش میداد ودلش میخواست شکری این ناز و نوازش ها را بزنی که نداشت و بچه هائی که نداشت میکرد. دلش میسوخت. دلش میخواست شکری یکی دردانه اش زن میگرفت و بچه دارمیشد. لبهای پیرزن تکان میخورد ومیگفت. «سبحان ربی الاعلی و بحمده.» وتو دلش میگذشت . «همین حالا باید راجع بدختر َکل عباسعلی بقال باش حرف بزنم. میترسم دخترو رو بقاپن ببرنش. » آنگاه شک کرد و نمیدانست رکعت دوم است یا سوم، زمانی مبهوت و بی آنکه چیزی بگوید جلوش را نگاه کرد و سپس نمازش را شکست و بیحال پای سجاده نشست.

 «لچک بسر، حال و احوالت چطوره؟ سلام. یه ذره روغن عقرب داری بیاری بذاری رو این زخم ما؟ تو قهوه خونه با یکی از بچه های َدرشازده َدم و گفتمون شد. » دیگر قلمکار تو دستش نبود و آمده بو جلو ایوان روبروی مادرش ایستاده بود.

 ـ «نگو بازم سرکفتر دعوا کردی؟»

 ـ «نه به ، میخواسّی سر مال التجارم دعوا کنم؟»

 ـ «ماشالو تو دیگه بچه نیّسی ننه! بیس سالته. بلکم بیشتر. اگه یه پسر داشتی حالو وخته زنش بود.»

 ـ «ای بابا زن چیه، من همین قلمکار رحمتو نیمدم به صدتا زن. نمیدونی چه خوشگله ننه.»

 یک کوزه لعابی فیروزه ای رو لبه ایوان گذاشته بود وشکری پیرهنش را در آورده بود و لچک بسر با چوبی که سر آن کهنه بسته بود. ُگرده او را با روغن عقرب تو کوزه چرب میکرد.

 ـ «الهی که دسّاش قلم بشه. چه جوری زده. پشت پسرم الف داغ شده. بمیرم الهی.»

 ـ «ننه جون غصه نخور، مام زدیم. اگه صورت اورو ببینی دلت غش میره. خونین و مالینش کردم.»

 ـ «حالا این شد کار؟»

 ـ «من که لچک بسر نیّسم که کنج خونه بگیرم بنشینم. معلومه ، بازی اشکنک داره سرشکسّنک داره. میدونی چی گفت که آتشی شدم؟ گفت عوض کفتربازی برو تو خونه بشین بغل دسّ لچک بسر تا واست قصه بی بی گوزک تعریف کنه. ناکس خیال میکنه من ازش میخورم.»

 لبخند تابناکی چهره پرچین وچروک پیرزن را از هم باز کرد و گفت: «خُب چه عیبی داره؟ شوخی کرده. چرا بت برخورده. مگه من کم واست قصه گفتم؟ قصه های که من واست گفتم یادته؟ میخوام تو هم یه روزی که بچه دار شدی همون قصه ها رو واسیه بچه هات تعریف کنی. ننه ، الهی قربون اون قد و بالات برم که مثه رُسّم میمونه. آخه من تو رو بزرگت کردم که دومادیتو ببینم. چه فویده داره که از ُصب تا شوم همش هوش حواست پی یه مشتی کفتر باشه. الهی پیش مرگت بشم. تو عوضی که واسیه خودت سر و سرانجومی ُدرُس کنی که شب که خونه میای بچه هات دور ورت باشن و سرت رو بالین همسرت باشه. تموم فکر و خیالت پیش کفتربازیته. ماشالو چشّام گفت پات، تو دیگه مرد گنده ای هسّی. من نمیگم کفتراتو ول کن. هرچی یه حسابی داره. آخه منم ننتم. بزرگت کردم. حق بگردنت دارم. میخوام دومادیتو ببینم و بمیرم. مگه من چقده دیگه ِزندم؟ تو آونقده که تو فکر کفتراتی تو فکر منم که ننتم نیسّی. بیا قربونت برم. این دختر َکل عباسعلی بقالو واست بگیرم. دختره مثه حوری بهشتی میمونه. از ُلپّاش خون میچکه. بوواشم دسّش بدهنش میرسه. اگه آدم بشی، عاقل بشی، وختی سرشم گذوشت زمین. میری سرجاش پای سنگ و ترازوش وامیسّی.»

 دائی شکری که حالا دیگر برای لچک بسر «دائی» نبود و پسر یکی دردانه مادرش بود، زیر مالش های زمخت کهنه ای که با روغن عقرب آغشته بود اخم میکرد وچهره اش باز و بسته میشد. او با شخوخی و خنده بماردش جواب داد:

 «خدا یه عقلی بتو بده ویه خورجین اشرفی بمن. آخه کیه که بیاد دخترشو اسیرِ کونِ موسیر کنه و به یه کفترباز شورش بده؟ تازه من باید اول بیام یه شور واسیه خودم دس و پاکنم. من مرد زن کجا بودم؟ من همین قّرّ و قرّ کفترام و ناز و نوزشونو بدنیا نمیدم. تو تو این چشّای خوشگلشون نگاه کردی ببینی چه جوری آدمو مّس میکنن؟ همین پاهای سرخشونو با لبای صد تا زن عوض نمیکنم. زبون بسّه ها توقع هیچم از آدم ندارن. نه چادر میخوان، نه چاقچور میخوان، نه روبنده میخوان، نه النگو وسینه ریز میخوان. هیچی نمیخوان. به همین یه موچ خشک و خالی که واسشون بکشی دلشون خوشه. من زن میخوام چکنم. نشنفتی که شاعر گفته:

 مردیت بیازمای و آنگه زن کن.

 دختر منشون بخونه و شیون کن.

 از این گذتشه، تازه میخوای مارو به نخودچی کشمش فروشی واداری. شاطری و خمیرگیری کار مرداس. ما اهل کاسبی کجا بودیم. که هر روز از مردم هزار تا ُلغُز بشنفیم.»

 مادرش اخمی کرد و گفت: « این جفنگا چیه که مردم دخترشونو بکفترباز نمیدن. خیلیم دلشون بخواد؛ از سرشونم زیادی. این پای من. تو چکار داری. همی یه بله بگو دیگه باقیش با خودم. یه آینه بندونی واست بکنم که واسیه دختر قوام نکرده باشن.

 شکری خنده ای کرد وگفت: « نه قربون اون لچکت برم، یه نه میگم و نه ماه بدل نمیکشم. من اصلا اهل این حرفا نیسّم که بیام واسیه خودم دردسر ُدُرس کنم. میخوای همین یه ذره آبروئی هم که میون دائییای محل داریم پاک بریزه بره پی کارش؟ میخوای فردا برو بچه های دروازه سعدی و زیر بازارچه فیل، به پروپای زنمون نگاه کنن و واسش دسّک و شافوت بزنن؟ بذار ننه جون زندگیمو بکنم و حواسم سرجاش باشه. من حالا یه الف آدمم، زیر سنگم شده رزق و روزیمو بیرون میکشم. فردا که زن گرفتم و یه جوخه کور و کچل دورم ریخت برم دسّامو پیش کدوم ناکس دراز کنم و نون زن وبچه رو راه بندازم؟ این کارا واسیه لوطی افته.»

 لچک بسر دلش شکست و غرغر کرد و کوزه روغن عقرب را برداشت برد تو اتاق و برگشت و دوباره به نماز ایستاد. چیزی به غروب آفتاب نمانده بود. دائی شکری هم رفت پیش ُگله کبوترها ودر آنها را باز کرد و کبوترها تو حیاط ولو شدند. بغبغو میکردند. دور هم میچرخیدند و مزنگ میآمدند. دائی شکری ناگهان پایش را محکم بزمین کوبید که تمام کبوترها با آن صدا به پرواز درآمدند و دائی شکری نیز هماندم روپشت بام کوتاه وگلی خانه شان بود.

 چیزی نگذشت که آسمان صاف پسین تابستان آبله گون شد و هرگوشه اش از انبوه کبوتران نقشی گرفت. چهار خانه میشدند. معلقی ها و بازیکن ها اوج گرفته بودند. چند تا تنبل که تنگ بام پرواز میکردند دائی را سخت برزخ کرده بودند که بناچار یک شافوت و دوتا دستک آنها را از گرد بام دور کرد.

 کبوتر «نشان» یک پلنگِ کوچک اندام چالاکِ پرعضله ای بود که مثل دل آدمیزاد تو آسمان، بالاتر از همه پرپر میزد. بازیکن ها گمانه میزدند، تو شاخ میزدند و ناگهان خودشان را ازاوج چنان ول میکردند که گوئی تیر خورده بودند و بسوی زمین سرازیر میشدند، ولی زود دوباره اوج میگرفتند. و میان گمانه ها ، معلق میزدند و شکری حظ میکرد.

 بیک چشم برهم زدن پلنگ همچنان طرف خورشید را گرفت و رفت. دل شکری لرزیدن گرفت. خورشید داشت تو رختخوابش یله میشد و نور سرخگونش پروبال کبوترها را چراغان کرده بود. دل دائی شکری کنده شده بود. میدانست که اگر پلنگ همچنان طرف خورشید را بگیرد، شب بالا میماند و هوا که تاریک شد یک گوشه ای میافتد. بدست و پا افتاد اگر پلنگ برفی میشد دیگر بآن دسترسی نداشت. حیف بود. کبوتر بی مانندی بود. چنان آموخته بود که از دل آسمان از دل شکری خبر داشت و خیال او را میخواند و بدلخواهش میگشت. اما حال داشت برقی میشد.

 ناچار از این بام بآن بام راهی شد وسرش تو آسمان دنبال پلنگ بود. چشمان دائی بآسمان پر وخالی عادت داشت. هوا را بس دیده بود. پلنگ داشت برفی میشد. اما او ازش چشم برنمیگرفت. پلنگ خیلی اوج گرفته بود. اما هنوز او را میدید. مثل یک دانه برف در اوج آسمان پرپر میزد.

 چندبار از خانه اش دور شده بود. از این کار خوشش نمیآمد که روپشت بام خانه مردم برود. این کار کبوتر بازان ناشی دستپاچه بود که بدنبال کبوتر بام ببام بروند. حالا دیگر سوزش زنجیر دائی رحمن رو شانه اش بیشتر شده بود. عرق تن به زخم راه یافته بود. در دستپاچگی و دلهره ای که داشت، چشمش دنبال یک بلندی بگردش درآمد که بالای آن برود و بهتر بتواند مواظب پلنگ باشد.

 بام سرپله ای را نشان کرد و برای رسیدن ببام سرپله، ناچار بود از روی یک کوچه باریک ببام دیگر بپرد. اما هنوز خیز برنداشته بود که ناگهان چشمش به دریچه خانه ای افتاد که از پشت شیشه آن، زنی با موهای افشان که تا روی شانه هایش ریخته بود و یک جفت چشم سیاهِ سرمه سای نگران اوبود. و خانه در دو قدمی او بود.

 دائی شکری سرجایش چسبید. واله و شرمزده و غافلگیر شده بود دست و پا گم کرده، بچشم های زن خیره ماند. چشم و چهره زن از میان دریچه ای که چهار شیشه سفید غبار گرفته و یک صلیب چوبی آنرا ساخته بود، خواهان و دلباخته، دائی شکری را مینگریست. دائی لرزید و دستی در موهای سیاه فشرده خود فرو برد. نگاهش تو دریچه گیر کرده بود. دلش تندتند میزد. خواست برگردد. کوشید به بالا تنه اش چرخی بدهد و از آنجا بگریزد، اما پاهاش تو گل اندود بام گیر کرده بود. نمیدانست از آن چشمها چه میخواست، و نمیدانست آن چشمها از او چه میخواستند.

 همچون چینه گلی خیس خورده ای رو زمین پهن شد. اما چشمانش تو دریچه، در چهره و چشمان زن لحیم شده بود. چشمان زن دلش را به زنجیر نگاه کشیده بود.

 همه چیز تو سرش گم شده بود. فکر و اراده اش خفته بود. نمیدانست کجاست و نمیدانست برای چکاری بآنجا رفته بود. خلوتش از هم پاشیده شده بود. تنش به تنی راه یافته بود و داغی هرگز نبوده ای سرتا پایش را میسوزاند. چشمانی که در پناه ابری از موی سیاهِ آشفته آرمیده بود او را بسوی خود میکشید. اما او توان رفتن را نداشت. در عمرش چنان مو و روئی ندیده بود.

 اتش غروب بر آن چشم و چهر زبانه میکشید و شعله آن رخ، در دل او شراره افکنده بود. لحظه ای پنداشت آن صورت برجام نقش شده بود؛ اما سوزش آن نگاه زنده دلش را میشکافت. چهرِ زن تَنُک تر و رقیق تر شد و سنگینی آن از پشت شیشه کاهش یافت. او از پشت دریچه گذشته بود، اما نقش اثیری وتابناکش برجای بود و نگاه مرد در آن جفت شده بود. دائی دگرگون شده بود. مست بود. گم بود.

 شب آمد. زبانه نگاه زن هنوز دلش را میسوزاند. و نگاه او از چشمان زن کنده نیمشد. آن دوچشم سیاه سرمه ناک بر دلش داغ انداخته بود خیلی کبوترها بالای سرش آواره بود. مادر و کبوترها و شیراز و خود را از یاد برده بود.

بغل

http://pakdelan.mihanblog.com/post/68

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٤٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/٦
تگ ها : کفتر باز