گیر و دار زندگی...

صبح بخیر قلب "امروز" فکر میکرد برام خوب شروع نشه اما فقط فکر بود ... چون خیلی خوب شروع شد و فعلا هم داره پیش میره به آرومی و ملایمت...

یکم PMS داره ریز ریز خودنمایی میکنه اما خوب منم راهشو بلدم چیکار کنم . مژه نمیذارم تمام زورش رو روم پیاده کنه بله اینه... از خود راضی در کل باید تا اونجا که بتونیم کنترل اوضاع رو به دست بگیریم مگه کاری از دستمون ساخته نباشه. لوییز هی میگه باید شکرگزاری کنیم و برکت بفرستیم. خوب... باشه. مدتیه که عادت کردم شکوه نکنم و بیشتر سپاسگزار باشم لبخند کمتر تو فکرای مشوش کننده باشم. خوب تاثیرش مثبت بوده. گمونم بقیه مسایل هم با سهولت بیشتری حل بشن نه؟ چشمک 

انگار از پست قبلیم استقبال خوبی شد. آره یعنی بازم love song نیشخند البته متن کامل شعر "عاشقانه" سروده فروغ فرخزاد فقید رو اینجا قرار میدم که معین هم قسمتهاییش رو در قالب یک ترانه زیبا(به نظر من) اجرا کرده. بخونید و لذت ببرید بغل

عاشقانه

ای شب از رویای تو رنگین شده
سینه از عطر تو ام سنگین شده
ای به روی چشم من گسترده خویش
شادیم بخشیده از اندوه پیش
همچو بارانی که شوید جسم خاک
هستیم ز آلودگی ها کرده پاک
ای تپش های تن سوزان من
آتشی در سایه مژگان من
ای ز گندمزار ها سرشارتر
ای ز زرین شاخه ها پر بارتر
ای در بگشوده بر خورشیدها
در هجوم ظلمت تردید ها
با تو ام دیگر ز دردی بیم نیست
هست اگر ‚ جز درد خوشبختیم نیست
ای دل تنگ من و این بار نور ؟
هایهوی زندگی در قعر گور ؟
ای دو چشمانت چمنزاران من
داغ چشمت خورده بر چشمان من
پیش از اینت گر که در خود داشتم
هر کسی را تو نمی انگاشتم
درد تاریکیست درد خواستن
رفتن و بیهوده خود را کاستن
 سرنهادن بر سیه دل سینه ها
سینه آلودن به چرک کینه ها
در نوازش  ‚ نیش ماران یافتن
زهر در لبخند یاران یافتن
زر نهادن در کف طرارها
گمشدن در پهنه بازارها
آه ای با جان من آمیخته
ای مرا از گور من انگیخته
 چون ستاره با دو بال زرنشان
آمده از دوردست آسمان
از تو تنهاییم خاموشی گرفت
پیکرم بوی همآغوشی گرفت
 جوی خشک سینه ام را آب تو
بستر رگهایم را سیلاب تو
در جهانی این چنین سرد و سیاه
با قدمهایت قدمهایم براه
ای به زیر پوستم پنهان شده
همچو خون در پوستم جوشان شده
گیسویم را از نوازش سوخته
گونه هام از هرم خواهش سوخته
آه ای بیگانه با پیراهنم
آشنای سبزه زاران تنم
آه ای روشن طلوع بی غروب
آفتاب سرزمین های جنوب
آه آه ای از سحر شاداب تر
از بهاران تازه تر سیراب تر
عشق دیگر نیست این ‚ این خیرگی ست
چلچراغی در سکوت و تیرگی ست
عشق چون در سینه ام بیدار شد
 از طلب پا تا سرم ایثار شد
 این دگر من نیستم  ‚ من نیستم
حیف از آن عمری که با من زیستم
ای لبانم بوسه گاه بوسه ات
خیره چشمانم به راه بوسه ات
ای تشنج های لذت در تنم
ای خطوط پیکرت پیراهنم
آه می خواهم که بشکافم ز هم
شادیم یکدم بیالاید به غم
آه می خواهم که برخیزم ز جای
همچو ابری اشک ریزم هایهای
این دل تنگ من و این دود عود ؟
در شبستان زخمه ها ی چنگ و رود ؟
این فضای خالی و پروازها ؟
این شب خاموش و این آوازها ؟
ای نگاهت لای لایی سحر بار
گاهواره کودکان بی قرار
ای نفسهایت نسیم نیمخواب
شسته از من لرزه های اضطراب
خفته در لبخند فرداهای من
رفته تا اعماق دنیا های من
 ای مرا با شور شعر آمیخته
 این همه آتش به شعرم ریخته
 چون تب عشقم چنین افروختی
 لا جرم شعرم به آتش سوختی



 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٠۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٥/۱٦
تگ ها :