فریاد مورچه ها

بعد از مدت ها رها بازم اومدش. رها یکم سردر گمه. نه... نگران نباشیدها. از پسش برمیاد. همه چی درست میشه. چه غوغاییه. آه بگذرم دیگر سر فرصت درد دل میکنم اما نه حالا.

خوب امروزه رو چیکار کنیم ما؟ ...متفکر با فریاد مورچه های مخملباف چطورید؟ خودم تازه این فیلم رو دیدم. میدونم آثار مخملباف  طرفدارهای خاص خودشون رو دارند. این هم از اون دسته فیلم های خاص با مخاطبهای خاصه. من شخصا از صحنه ها و دیالوگ های فیلم لذت بردم.

 


خلاصه داستان:
دختری که به خدا باور دارد، عاشق مردی است که به خدا باور ندارد. آن ها تصمیم می گیرند، برای ماه عسل به هند بروند و ...



قصد ندارم به پیام فیلم بپردازم که خود فیلمساز هم قصد پیام دادن نداشت. بلکه او ما را در مقابل تصاویر و دیالوگ هایى قرار داد که نقش هر کدامشان تلنگر زدن به ذهن مخاطب بود. شروع فیلم با تصویرى سورئالیستى آغاز میشود که در آن زنى نشسته بروى صندلى چوبى میان خط راه آهن را میبینیم که دستکش پشمى که گویى دست کسى است که از مچ بریده شده است چشمان او را بسته و در پشت سرش مرد با چترى در دست ایستاده است. این شات دقیقا یک تابوى نقاشى است که بما وعده میدهد باید منتظر اتفاقات عجیب باشیم. دستکش پشمى بیش از هر چیزى دلهره اى را در بیننده القا میکند که این دلهره در صحنه هاى بعد در جاى منطقى خود مینشیند.

زوج جوان براى ما عسلشان بدنبال یافتن " مرد کامل" به سرزمینى آمده اند که بقول دختر فاحشه فیلم " سیصد ملیون مذهب در آن حکمفریایى میکند" . مرد خدانشاس و کمونیست بدنبال زنى در چنبره اى از وابستگى هاى عرفانى در پى یافتن حقیقت به این سفر رهسپار شدند. زن نمونه اى نمادین از نسل حاضر ساکن در ایران است که براى فرار از مصائب و تلخى ها زندگى به سکون و عرفان وابسته شده اند.نسلى که امروز گریزان از اسلام به بودا و مذاهب کنفسیوسى ژاپن رو کردند و مرگ پرست شدند. نسلى که براى فرار از فشار سهمگین اختناق یوگا تمرین میکنند و بدنبال سهراب سپهرى بدنبال یافتن سکه دهشاهى در جوى خیابان هستند و اسطوره هایشان فروغ فرخزاد است که برایشان وعده مرگى دلپذیر و آرام میدهد. زن فیلم نمونه اى از هزاران هزار دختر جوان از طبقه متوسط و روشنفکر ایران است که هرچه فضا بیشتر بر آنها تنگ شد اما آنها بیشتر به عرفان و فسلفه هاى پوچ گرایش پیدا کردند. بطوریکه طالع بینى ، جادوگرى، بحث هاى خودشناسى و روانکاوانه امروز یکى از مطاع هاى پرخریدار نسل امروز ایران است ، مطاعى که در دکان کانال هاى ماهواره اى و بحث هاى روان درمانى الهى قمشه اى و دکتر هلاکویى خریدارانى دارد که حاضرند زندگیشان را هزینه یافتن حقیقتى کنند که حتى مروجینشان هم به آنها باور ندارند.

آن دو رهسپار دنیایى میشوند که ما فقط از آن " تاج محل و گاندى " اش را میشناسیم . اما این دوربین فیلمساز است که هندوستان جادویى را از اسمان به زیر کشیده و ما را با صحنه هایى روبرو میکند که نفس در سینه حبس میشود. فیلمساز اگاهان تمامى عقاید و خرافاتى که ما ابلهانه عادت کردیم به بهانه " احترام به عقاید جامعه " پاس داشته و محترمشان بشماریم را به سخره میگیرد. او نشان میدهد که تمامى مذاهب و عقاید اوهاماتى پوچ هستند که به واسطه منافعى که قشرى از جامعه به آن نیاز دارند حفظ و پاسدارى میشوند ، قشرى که هم میتوانند سرمایه داران باشند و هم انسانهاى فقیرى که تنها راه نجاتشان را وابستگى به آنها میدانند.که نمونه اى زیباش در سکانس " نگه داشتن قطار توسط پیرمرد" نشان داده میشود .



پیرمردى افلیج روى ریل قطار مینشیند و با دستهایش قطار را متوقف میکند. با توقف قطار از هر طرف گرسنگانى که پنهان شده بودند هجوم میاورند که تکه نانى از مسافران بگیرند و قطار براه خود ادامه میدهد. پیرمرد میگوید " من قطار را نگه نمیدارم ، این لکوموتیو ران است که با دیدن من قطار را متوقف میکند" ! و از غریبه ها میخواهد که او را از آن محل دور کنند. اما مردم مانع میشوند و پیرمرد را بزور کنار خود نگه میدارند تا او را روى ریل بنشانند تا قطار بعدى تکه نانى را برایشان به ارمغان بیاورد و این داستان همینگونه تکرار میشود.

شاید همین سکانس براى یک فیلم کافى است که سر را به نشانه احترام در مقابل فیلمساز فرو بیاوریم. ایا اگر حتى معتقد باشیم که سینما وظیفه پیام دادن دارد و هنر براى هنر بى معنى است ، باز هم باید تقدیر گر چنین صحنه اى باشیم که اینچنین میتواند بخشى از واقعیت را برایمان عیان سازد. واقعیات هایى که البته در ادامه فیلم سهمگین تر و عظیم تر برویمان آوار میشوند.



همراه زوج به شهر میرویم. از همان دست شهرهایى که ما از آن " امیتى پاچان " را میشناسیم و آنها را با تصاویر بالیوود تعریف میکنیم. اما این دوربین لرزان فیلمساز است که هر "فید این" اش روى واقعیتى دردناک کات میکند. خانواده هایى که نسل اندر نسل در گوشه اى پیاده رو متولد شدند و مرده اند. گدایان و افلیجان مانند مورچه هایى که در هر قدم ما له میشوند زیر دست و پایمان ول میخورند. و در این میان آن دیالوگ تکان دهنده درست همانجایى که باید بیاید مى اید و در ذهنمان حک میشود " عدم خشونت است که منجر به اینهمه خشونت شده ، صلح طلبى گاندى چه ارمغانى داشته جز اینکه به نفع سرمایه داران شده و به ضرر فقیران و دردمندان" !! فیلمساز در هیچ فیلمى و تحت پوشش هیچ تصویرى قادر نبود اینچنین تاثیرگذار حرفش را بزند. ما باید چشممان بروى یکملیارد گرسنه در کشورى که مبادى امنیت و دمکراسى در خاورمیانه معرفى شده است باشد تا این دیالوگ براى همیشه در ذهنمان حک شود . از یاد نبریم که مخملباف سالها پیرو گاندى بود و او را یکى از مردان بزرگ زندگیش معرفى میکرد. اما او مثل من و شما نیست که " حرف مردش همیشه یکى باشد" او بر خلاف ما عوض میشود، به اعتقاداتش پشت میکند، به چیز تازه اى رو کرده و دوباره همانها را به نقد میکشد. او در اوج فرود و فرازهایش اما صادق بود. چه آن زمانى در راه اعتلاى سینماى دینى میکوشید و چه امروز که بر همه آنها پشت پا زده است. کارى که از عهده کمتر کسى از ما بر خواهد آمد.

فیلم سرشار از حرف هاى ناگفته است. مرد جابجا منکر خدا میشود و وجود او را در پس اینهمه فقر و رنج و درد به محاکمه میکشد. او خدا را سنگدل و بیرحم معرفى میکند و میگوید اگر خدا سبب بوجود آمدن و خلقت اینهمه انسانهاى بدبخت در جهان شده پس خودش از همه جنایتکارتر است. این دیالوگ ها بارها در سینما گفته شده اما همگى بنوعى به یک بیانیه سیاسى تبدیل شدند و نه چیزى که از دل یک واقعیت ملموس بیرون آمده باشد که این فیلم توانست چنین واقعیاتى را در درست ترین تصویر ممکنه اش بنشاند. اینجاست که تصویر و دیالوگ با یکدیگر معجزه سینما را رقم میزنند . اینجاست که سینما دیگر خود سینما میشود و نه روزنامه و اعلامیه. اینجاست که میبینیم میتوان در سینما هر چیزى را گفت اگر قوائدش را بلد باشیم و مراعاتشان کنیم.

محال است سکناس پایانى فیلم را ببینید و تا سالها در خاطرتان نماند. عجیب است که بیشتر فیلمهاى مخملباف داراى یک " هاى لایت " بودند که چه بخواهیم و چه نخواهیم از یادمان نخواهند رفت. سکانس پایانى این فیلم هم از همان دسته هاى لایت هاى ماندار هستند.

آن آب کثیفى که قرار است شفا دهنده و پاک کننده گناهان باشد اما پذیراى مرده هایى است که هرگز شفا نگرفته اند و در کنارش سوزانده میشوند. بچه هاى خردسال در حالى درون اب میپرند که همزمان در کنارشان مرده را براى سوزاندن غسل میدهند. مرده هایى که حتى سوختنشان هم تابع قوانین طبقاتى است. پیرزنى که براى سوزانده شدن به آنجا آورده شده تمام نگرانى اش این است که هیزم کافى برایش نباشد و مرد آلمانى برایمان توضیح میدهد آنانى که وضع مالى شان مناسب است هیزم بیشترى دارند بطوریکه حالا بادیدن صحنه سوختن جنازه ها هم میتوانیم فاصله فقر و غنا را در همان محیط محدود تعریف کنیم.

و اما ماجراى سوختن صندلى که تمام فیلم همراه بازیگر بود خودش از آن دست اتفاقات عجیب است که ذهن را براى مدتى درگیر میکند. چرا آن صندلى که قرار بود براى خواندن خطبه عقد توسط " مرد کامل" مورد استفاده قرار بگیرد در نهایت روى جنازه اى سوخت و چرا مرد صندلى را بروى جنازه اى گذاشت که از بقیه متمول تر بود و هیزم بیشترى داشت؟

فیلم " فریاد مورچه ها" از آن دست فیلمهاى بررسى نشدنى است. درست مانند بسیارى از اثار کیارستمى که کسى قادر به بررسى و نقدشان نیست. چرا که این فیلمها هنجار شکن و تابو شکن هستند. اینها همه قوائد بصرى ما را بر هم میریزند . قواید متعارف سینما را سخره میگیرند و مهر خود را بر پدیده ها میکوبند. از همین روست که نمیتوان آنها را درست نقد کرد چون ملاک هاى ما جهت نقد و بررسى براى اینگونه فیلمها قابل استفاده نیستند. بنابراین فقط باید با دقت و لذت دیدشان. نه یکبار، بلکه صدها بار .

بازیگرى

هردو بازیگر اصلى فیلم " محمود شکرالهى و مه نور شاد زى( لونا شاد)" از تهیه کنندگان فیلم هستند .

شکرالهى سینماخوانده مقیم فرانسه است که تنها تجربه بازیگرى اش در فیلم روزهای خوب زندگی (مهدی صباغزاده - 1372) بوده که یکى از نقش هاى فرعى فیلم را برعهده گرفته بود. بازى شکرالهى از همان دست بازى هاى معمول سینمایى است بدون هیچ پیچیدگى خاصى. میمیک صورتش در تمامى صحنه ها بدون تغییر میماند و

قادر نشد در مقابل نقش آفرینى برجسته لونا شاد عرض اندام کند.

بسیارى " لونا شاد ( مه نور شاد زى) " را از مجرى گریش در برنامه " شباهنگ " تلویزیون صداى امریکا میشناسند. اینکه مخملباف چنین کسى را براى بازى برگزید در اول تعجب آور بود اما بازى خوب " شاد" نشان داد که یکى از درسترین انتخابات کارگران براى این نقش بود. فقط چهره معصوم، سراسر از ابهام و آن نگاه هاى از گوشه لونا شاد است که میتوانست در این نقش بنشیند. شخصیت مرد تکلیفش با خودش روشن بود اما این زن بود که بدنبال رسیدن به سئوالاتش قدم در این سفر گذاشته بود. پس او میبایست سرگشتگى اش را در چشمان و نگاهش در حالى نشان دهد که آن ارامش ظاهرى را هم بتواند حفظ کند. ارامشى که در جستجویش بود.



چند صحنه برهنه لونا شاد در فیلم بیش از کل نقش آفرینى اش مورد توجه قرار گرفت. واقعیتى است که او مجرى یکى از پربیننده ترین کانال هاى ماهواره ى است و در عین حال بسیار زیبا. همین ها کافى بود که جامعه سکسى! ما بیش از هر چیزى بدنبال دیدن بدن لخت این بازیگر باشد!

چند صحنه برهنه موجود در فیلم هم براى کارگردان وهم براى بازیگر قابل تحسین است. به این خاطر که آنان میدانند با چه جامعه اى روبرو هستند. با جامعه اى که در حالى بدنبال خلاصى از دست حکومت دینى هستند که قتل هاى ناموسى و رگ هاى غیرت برادرانه شان چه در داخل و چه در خارج از کشور کماکان در حال جنبیدن است! به جمهورى اسلامى فحش میدهند اما خواهراشان را براى ارتباط با پسر غریبه به باد کتک میگیرند. حالا در چنین جامعه پرتناقضى بنمایش در آمدن چنین صحنه هایى موج آفرین و جنجال برانگیز خواهد شد.



بازى " شاد " بسیار خوب بود. او توانست بدرستى در نقش حل شده و خود را با داستان فیلم هماهنگ کند.

در پایان:

ما باید یاد بگیریم که هر اثر هنرى، اعم از نقاشى ، کتاب، شعر و فیلم وقتى به جامعه عرضه میشود دیگر از خالقش جدا شده و شخصیتى مستقل پیدا میکنند. قاطى کردن این دو با یکدیگر در نهایت به فاشیستى ترین دیدگاه بر سر هنر ختم خواهد شد که در حکومت هاى ارتجاعى شاهدش بودیم و هستیم. میتوان به شخصت و دیدگاه هاى خالق یک اثر برخورد داشت اما در کنارش با خود اثر بمثابه یک شخصیت مستقل روبرو بود.

میتوان مخملباف را بعنوان یک شخصیت سیاسى و اجتماعى زیر ضرب برد اما در مورد اثرش که سینماست، از دریچه سینما و هنر برخورد کرد که بدین شکل جایگاه خود را در مرز میان فاشیسم و آزاداندیشى متمایز میکنیم.

محسن مخملباف باید روزى پاسخگوى همراهى و همکاریش در سرکوب ازاداندیشان در سالهاى اولیه قیام باشد و هیچ فرارى از این قضاوت همگانى متصور نیست. اما میتوان هنرش را منصفانه به قضاوت نشست.
http://tribun-e-azad.blogspot.com/2007/11/blog-post_6746.html

 این بهترین نقدی بود که پیدا کردم اینجا بذارم. متاسفانه نگاه برخی به فیلم خیلی سطحی و چیپ بودشقهر اما خوب  به نظرم در اینجا بهتر بررسی و تحلیل شده بود.

بغلشاد باشید

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۳٠
تگ ها :