رها در یک پاییز دیگر!

با یه عالم آرزوی قشنگ و یه دنیا امید برای داشتن روزگار بهتر برای همه عزیزانم بازم اومدم

حس پاییزی غمناک و خاص و آرامش عجیبی دارم. اغلب تو پاییز این حس رو دارم. دوست دارم حس های خاص و عجیب رو. حس هایی رو که کمتر میشه تو قالب کلمات آوردشون. حس هایی که فقط خودت میتونی درکشون کنی و فقط مال تو هستند. البته این منحصر به یه زمان خاص مثل پاییز یا زمستون نمیشه بلکه میتونه در مواجهه با یه موقعیت خاص یا یه مکان یا یه فرد خاص باشه. مهم اینه که بتونیم به حسمون بها بدیم و بیهوده نپنداریمش. مهم اینه که گاهی سرشار از حس بودن میشیم  و ماندن و زندگی کردن. خیلی خوبه که در آن بتونیم احساسمون رو خوب درک کنیم و باهاش زندگی کنیم.

خیلی وقتا به خودم میگم خودتو رها کن از قید و بندهایی که داری و بپر و برو تا جایی که میتونی بپری. جایی که تو بمونی با  یه بیکران آسمون. اما گاهی این قید و بندایی که میگم تنیده شدند به تار و پود زندگیم. این سخته. اما میتونه کلی تو تکامل شخصیت و احساس آدم موثر باشه. به نظرم خیلی با شکوههمژه جاناتان رو یادتون میاد؟ همون مرغ دریایی رو میگم. همون که میخواست بلند بپره. همون که میخواست از بقیه سوا شه و مثل همه نباشه. همون که طردش کردند... میشه حس کرد که چقدر باشکوهه و چه لذتی میتونه بده؛ علیرقم اون دردهایی که حین پرواز برات پیش میاد و اون امنیت هایی که با از میان جمع بودن از تو سلب میشه. پیچیدگی های وجودی انسان خیلی زیاده. چشم گاهی لازمه که یکم به خودمون برسیم به خود مقدسمون. خود واقعی مون. خود خودمون.

هنگامی که جاناتان مرغ دریایی به میان گله درساحل آمد، شب تمام بود.بسیارخسته ومنگ بود.با این حال برای نشستن با سرخوشی چرخی زد، چرخی ناگهانی، درست پیش ازاینکه زمین را لمس کند.اندیشید، اگرآنها بشنوند که سد را شکسته ام، شادی پرشوری درمی گیرد. اکنون زندگی چه پرمعناتر شده است! اینک به جای ضربه های سخت و پس و پیش و یکنواخت به قایقهای ماهیگیری، دلیلی برای زندگی داریم! می توانیم خود را از بند نادانی برهانیم، میتوانیم از خود جاندارانی سرفراز و هوشمند و ماهربسازیم.


این هم یک قسمت کوچکی از داستان گیرای "جاناتان مرغ دریایی". بغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٢۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۸
تگ ها :