آغوش بی دغدغه تو ...

یادمه بچه که بودم زمستون ها که هوا سرد میشد و برف میبارید عاشق این بودیم که مدرسه تعطیل شه و خونه بمونیم. سال 67 شاید خیلیها یادشون نباشه، زمستون سختی بود یادمه چند روز چند روز مدرسه هامون تعطیل میشد. شب موقع خوابیدن به مامان با یه حالت معصومیتی که خاص خودمه مژه نیگا میکردم میگفتم "مامان ! فردا تعطیله؟سوال ..." مامان هم با حالت اعتماد بنفسی که همیشه بهم آرامش میداد میگفت آره خانمی حتما تعطیله. خیالم راحت میشد جوری که اگه خود رئیس آموزش و پرورش میومد بهم میگفت مدارس رو میخوام تعطیل کنم راحت نمیشد. اونوقت بود که با آرامش میچپیدم توی بغلش و سرمو فرو میکردم تو سینه اش و همونطور میموندم.

آغوشی که همیشه گرم و خوب بود و هنوز هست. اونوقتا بیشتر نگرانی ها و ناراحتی هامو میگفتم و سریعتر آرامش پیدا میکردم. با بزرگتر شدنم و بزرگتر مشکلاتم و بالاتر رفتن سن مامان و حساس تر شدنش ناراحتیهام دیگه مال خودم شد و تنها تنها حملشون میکردم. تو آغوشش میرفتم اما ساکت و بی شکایت. آروم میشدم. اما دردامو داشتم. دیروز باهاش صحبت کردم یکم براش حرف زدم و راجع به یه چیزی باهاش صحبت کردم.( نه که از مشکلاتم ها) اینقدر قشنگ آرومم کرد دلم میخواست بپرم از طریق سیم ها برم اونور بغلش کنم. با خودم فکر میکردم همین با هم بودنامون چقدر باارزشه. همین گرمی و صمیمیت هایی که الان کمرنگ شده. اما خوشحالم که محبت، سادگی و عزت نفسو از جفتشون تو وجودم به یادگار دارم و عمیقا بهش میبالم.

همیشه نمیشه همه چی رو با حساب دو دو تا چهار تا  حساب کرد.  بعضی چیزا حسابشون با دله و  با حساب کتاب  عقلانی جور در نمیاد. یه سری کارا رو آدم واسه خاطر صرفا دلش انجام میده. خوبه اختیار ادم گاهی دست دلش باشه. چشمک

امروز داشتم آهنگ اشتیاق علیرضا قربانی رو گوش میکردم . و چون خیلی به شعرش علاقمندم میخوام شعر فریدون مشیری فقید رو بذارم اینجا. قلب البته من این شعر رو به نام "کبوتر و آسمان" پیدا کردم. به هر حال اشتیاق یا کبوتر و آسمان مهم اینه که شنیده بشه و خونده بشه. چشمک

 

کبوتر و آسمان

بگذار سر به سینه من تا که بشنوی
آهنگ اشتیاق دلی دردمند را
شاید که پیش ازین نپسندی به کار عشق
آزار این رمیده سر در کمند را
بگذار سر به سینه من تا بگویمت
اندوه چیست عشق کدامست غم کجاست
بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان
عمری است در هوای تو از آشیان جداست
دلتنگم آن چنان که اگر ببینمت به کام
خواهم که جاودانه بنالم به دامنت
شاید که جاودانه بمانی کنار من
ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت
تو آسمان آبی آرام و روشنی
من چون کبوتری که پرم در هوای تو
یک شب ستاره های ترا دانه چین کنم
با اشک شرم خویش بریزم به پای تو
بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح
بگذار تا بنوشمت ای چشمه شراب
بیمار خنده های توام بیشتر بخند
 خورشید آرزوی منی گرم تر بتاب


بغل


  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱٠:۱٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/۱۱
تگ ها :