در کنیسه ما

 

داستان کوتاهی از فرانتس کافکا بنام "در کنیسه ما" که توسط صادق هدایت ترجمه شده شاید این داستان توسط خیلی ها خونده شده باشه و خیلی ها هم نقدهای متفاوتی بر اون نوشته باشند.

داستان جالبیه خلاصه داستان اینه که در یک کنیسه جانور عجیب و غریبی زندگی میکنه که تقریبا باندازه یک سموره و چهره وحشت آوری داره اما چون سالهای خیلی زیادیه که توی کنیسه بوده یه جورایی مثل حیوان خانگی اونجاست و دیگه همه به چهره ترسناک و عجیبش عادت کردند و فقط زن ها گاهی از او میترسند و مردها مدتهاست که دیگر به او توجهی نشان نمیدهند حتی زنان هم از ته قلب نمیترسند! در روزهای شلوغ کنیسه گویی استرس خاصی بهش وارد میشه و از مخفیگاهش که هنوز کسی کشفش نکرده بیرون میاد و جالبه که بعد از این همه سال هنوز به سرو صدای عبادت کنندگان عادت نکرده و میترسه...

این چکیده کوچکی از این داستان کوتاه اما پر معنای کافکا بود. حالا تفسیری هم بر آن نوشته شده که آن را نیز نقل میکنم.

 در آثار کافکا در خلال استعاره و رمز، یک نگرانی ثابت از مذهب که به حد درد میرسد به چشم میخورد. سکوت عجیبی در مورد نام خدا حکمفرماست که به هیچ وجه به دودلی یا حجب ناشی از زبونی وی برنمیگردد:کافکا میداند که فقدان کلمه خدا ،بواسطه خلا بی پایانی که در دنیا و قلب انسان حفر میکند ،تنها میتواند پرسشی را که باندازه اضطراب و روح ، ژرف و پهناور است ، پیش بیاورد و هرگز پاسخی بدست نمیدهد.

در کنیسه ما ، معرف افسانه حقیقی  نسیان است. کنیسه بنایی است کهنسال و ویرانیش ،مانند فرو ریختگی جامعه مذهبی یهود  که هنوز کنیسه مرکز آن است به کندی و به طرز اجتناب ناپذیری ادامه دارد. این جای دور افتاده و کانون نیمه خاموش یک زندگی مذهبی،که میکوشد به حیات خود همچنان ادامه دهد، به آرایشی بدل میشود که فاجعه فراموشی جلو آن بازی میشود.

حیوانی که با چهره وحشت آور در ساعتهای عبادت در کنیسه بسر میبرد اندیشه بزرگ فراموش شده ای است که انسان از خود طرد کرده است، گرچه فراموشی انسان موفق نشده آنرا از میان برداردف اما این اندیشه تا ابد زبون و ناشناختنی گردیده است. معهذا حیوان هرگز برآن نیست که خود را به به عبادت کنندگان تحمیل کند، ولی اندک وجود مجهول و آشفته ای که او هنوز حفظ کرده است ظاهرا وی را از همان اضطراب انسانی می آکند. نه تنها حیوان مزاحمتی ایجاد نمیکند بلکه شاید درست برای همین اضطراب اوست که انسان میتواند به عبادت ادامه دهد. حیوان میتوانست روزهای شوم و بی ثمر خود را در سوراخی به پایان برساند اما گرچه از روح انسانی رانده شده است ، ولی هنوز بیش از آن جذب آن است که بتواند رهایش کند؛ هر چند که دیگر حتی نمیتواند به آن نزدیک شود. اگر در ساعتهای پرستش نباشد پس چه وقت حیوان به شناساندن خود اقدام کند. ولی اقدام او هربار بیهوده است زیرا از این پس ممکن نیست فاصله ای را که انسان بین خدا و پرستش قرار داده است را پیمود.

 

حضور بی سر و صدای حیوان جزیی از تشریفات شده است و مردم که متدین ترینشان شاید نایبناترینشان هستندیعنی بیشتر در امانند ،او را نمی بینند همانطور که او با چشمان بی پلک خود آنها را نمیبیند.

 زنها، با آنکه بدین آسانی توجهشان از پرستش منحرف میشود معهذا بر اثر اضطرابی همانند اضطراب خود حیوان، از حضور ناخوشایند او فقط بطور مبهم آگاهند. نه اینکه عمق فراموشی آنها کمتر باشد، بلکه از ژرفای این فرموشی یک هشیاری ابهام آمیز و زودگذری آشکار می شود که حال که به زنان اجازه یک اندیشه ملکوتی را می دهید باید فقط بصورت شکل حیوانی باشد تا بتوانند آن را درک کنند، زیرا حیوان به آنها نزدیکتر است.

 اکنون کار تمام است. حیوان به هیچ وجه در روح انسان خاطره ای برنمی انگیزد، چه کودکان که در نخستین بار او را می بینند تعجب نمیکنند. بی ارادگی زاییده از فراموشی، همه چیز حتی تعجب را از میان برده است و انسان که دچار فراموشی کامل است در وضعی که درد را حس نمیکند خواهد زیست.

 ممکن بود حیوان در بین عبادت کنندگان مثل این باشد که مرده است چرا چنین نیست؟ چرا با وجود این میخواهند او را برانند؟ برای این است که انسان گرچه مدتها پیش به ناتوانی حیوان پی برده است ولی حیوان همچنان چهره وحشت آور خود را حفظ کرده است. مردم معمولی حتی آن را نمیبینند اما آنهایی که به خدا میبالند یقین حاصل کرده اند که او بزرگ و وحشت آور است و برای عظمت سابقش از او میترسند.

  لزومی هم ندارد که آنها به ترس خود اذعان کنند  زیرا بر اثر یک واژگونی اجتناب ناپذیر و مسخره آمیز، چیزی که در سابق عالی ترین چیزها بود اکنون در صحنه معبد  به چیز رسوایی مبدل شده است. کاملا طبیعی است که تصمیم  به راندن او بگیرند، و باز کاملا طبیعی است که پیشوایان مذهبی قادر نباشند تصمیم خود را به مرحله اجرا دراورند: آیا آنها نسبت به حیوان از خادم کنیسه، که شجاعانه برای روبرو شدن با خطر مسلح میشود، بیشتر بیگانه نیستند؟ به هر جهت گوییا باید صبر کرد تا ویرانی کنیسه به پایان برسد و حیوان بی فایده در زیر آوار آن خرد و نابود شود.

 ولی اگر حیوان، در مصیبتی که به سر بنا می آید، باز جان به در برد جا دارد از خود بپرسیم  که آنگاه وی در کجا آخرین پناهگاه خود را خواهد گرفت؟

البته لازم به ذکره که عین مطالب و تفسیر موجود در کتاب در اینجا نقل شده مژه اینها نظرات خودم نیستند.

نقل از کتاب: مسخ نوشته فرانتس کافکا با ترجمه صادق هدایت

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۱۱:٠٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٦