رها... برتولت برشت!

 نمیتونی یک سری چیزها رو در وجود خودت انکار کنی. گاهی هم نمیتونی اونطور که باید با خودت مواجه بشی. اینها بعلاوه یکسری عکس العمل های دور از انتظارت و هزار تا سئوال بی جواب باعث درخودماندگیت میشن. البته منظورم اوتیسم نیست. چشمکشاید بهتر بود میگفتم سرگشتگی. میشه راحت تر با همه چی برخورد کرد. میشه با چشمان زیبا، زیباتر نگریست و تصاویر را زیباتر دید. شاید بهتر باشه فرصت هامون رو بیشتر بشناسیم و همدیگر رو ببینیم؛  اونجور که باید. شاید بهتر باشه یکسری تعریف هایی که برای خودمون داریم رو اصلاحشون کنیم. و... زیاد سخت نگیریم. بغل

رها امروز یکم منگه. چشم اما خوب، برزخی نیست و این خوبه خیلی هم خوبه. لبخند

نمیدونم چرا اما یه شعر از برتولت برشت میخوام بنویسم. و یک مقداری از خود برتولت برشت.

 

 برشت Brecht نمایشنامه‌نویس و کارگردان تئاتر و شاعر آلمانی سوسیالیست و کمونیست بود.1956-1898
او را بیشتر به عنوان نمایشنامه‌نویس و بنیانگذار تئاتر حماسی، و به‌خاطر نمایشنامه‌های مشهورش می‌شناسند. اما برتولت برشت علاوه بر این که نمایشنامه نویسی موفق و کارگردانی بزرگ بود، شاعری خوش‌قریحه نیز بود و شعر‌ها، ترانه‌ها و تصنیف‌های پر‌معنا و دل‌انگیز بسیاری سرود. او سرودن شعرهایش را در ۱۵ سالگی و پیش از نمایشنامه‌نویسی آغاز کرد و نخستین سروده‌هایش را بین سالهای ۱۹۱۴ تا ۱۹۱۷ سرود و آنها را در نشریات محلی منتشر کرد. در سال ۱۹۱۸، هنگامی‌که به خدمت سربازی اعزام شد افزون بر کار در بیمارستان نظامی‌پشت جبهه، سروده‌هایش را همراه با نواختن گیتار برای سربازان می‌خواند و آنها را مجذوب نوای گرم و سرود دلنشین خود می‌کرد.( ویکی پدیا)

 «برشت» با قهرمان سازی دروغین کاری ندارد. در تمامی آثارش وجود دوگانه یا دو گونه‌ی شخصیت‌های کتاب را عرضه می دارد. او به اعتقاد به این که قهرمانان، همان مردم عادی اند شخصیت هایش را به وجود می آورد. برای همین در آثار خویش، همه‌ی این قهرمانان گوناگون را به جای خود می نشاند.
در نمایش نامه ی «زندگی گالیله» جایی که دانشمند بزرگ در مقابل کلیسای توانگر سر تسلیم فرود می آورد، شاگردان خشمگین و ناراحت به طعنه می گویند: بدبخت ملتی که قهرمان ندارد و پاسخی بی نظیر دریافت می دارند: بدبخت ملتی که به قهرمان احتیاج دارد!
به هر صورت شخصیت‌های «برشت» شخصیت‌های ساده و عادی هستند. اما سادگی، طبق قانون تحول و تکامل بشری همیشگی نیست. در جریان مبارزه ی مردم عادی شکل می گیرند پولاد آبدیده می شوند، با حوادث برخورد می کنند و تجربه می اندوزند...

 روشنفکر پوچ گرای ناامید امروزی همین که به مردمی بر می خورد که دارای معیارهای مورد قبول او نیستند ناامید می شود. خیال می کند که هرکس باید از شکم مادرش با آگاهی و شعور متولد شده باشد... اما «برشت» مثل هر انسان با شعور و دلسوز دیگری آدم های ساده را وارد صحنه می کند با تمام احساس به آن ها جان می دهد. نیروی خلاقه ی این مردم را آشکار می سازد.
در آثار «برشت» خیال و خیال پردازی نیز جای گاه والایی دارد او خیال را جدا از واقعیت نمی داند و معتقد است که حقیقت با خیال کامل می شود.خیال باطل او در اغلب نوشته‌هایش به خوبی نشان داد که از خیال می شود به واقعیت رسید.

او تئاتر را این چنین تعریف می کند:«تئاتر عبارت است از نمایش زنده ی اتفاقات گزارش شده یا ابتکاری میان انسان ها با دیدی سرگزمی زا. هر وقت از تئاتر کهنه و یا نو سخنی به میان می آوریم همین مفهوم را در نظر داریم.»

 کتابی از مجموعه عاشقانه ها، ترانه ها، شعرهای کوتاه و باز سرایی های برتولد برشت به نام "هرگز ‏مگو هرگز" به ترجمه دکتر علی غضنفری و علی عبداللهی منتشر شده است.

 نکته‌ی دیگر در محتوای تکنیک «برشت»؛ عدم امکان نیکی در جهان معاصر است. به نظر او بدی و شرارت آن قدر گسترده است که درهمه ی ابعاد زندگی ریشه دوانده و امکان نیکی کردن را از انسان سلب کرده البته وسوسه‌ی نیکی همواره وجود دارد.

 «برشت» اما؛ از مساله‌ی عدم نیکی کردن به ارزش پول می‌رسد. در جامعه‌ای که همه چیز در آن با پول سنجیده می‌شود، نیکی کردن هم پولی می‌شود. اگر پول داری به تو رحم خواهد شد و اگر چیزی در بساط نداری؛ جبرا محکوم به مرگ هستی. اما این مساله تنها به همین جا ختم نمی شود. باید راهی جست. اگر در این دنیا؛ خوبی ممکن نیست؛ باید دنیا را تغییر داد. زیرا فقط زیستن در دنیای خوب، می تواند خوبی به بار آورد. بیندیشید، به نیکی و نیکنامی از این دنیا رفتن چه سود؟ نیکی واقعی این است که آدم در دنیایی خوب زندگی کند و از دنیایی خوب برود.خنثی

  تفکر چپ در مخالفت با هرگونه برخورد احساسی و تراژیک، بر این باور بود که تسلط بر نیروهای طبیعی با به کارگیری نیروی عقل امکان پذیر است و یگانه راه هدفمند و ارزشمند کردن زندگی انسان خردمحوری است. تعارض تراژدی و تفکر انقلابی چپ در نمایشنامه‌های برشت بیش از همه در نمایشنامه‌های" محاکمه‌ی ژاندارک در رُوان" و"زندگی گالیله" جلب نظر می‌کند.(آزاده شاهمیری-ایران تاتر)

http://www.seemorgh.com/culture/default.aspx?tabid=2085&conid=9457

http://www.mandegar.info/1386/Esfand/k-bajan.asp

من،برتولت برشت،از جنگل‌های سیاه می‌آیم
مادرم
هنگامی‌که در تنش خانه داشتم
به شهرهایم آورد.و سرمای جنگل‌ها
تا روز مرگ در من خواهد ماند

در شهر آسفالت ساکنم، و از روز ازل
در بند آیین مرگ
با روزنامه و توتون و عرق
بدبین و تنبل و سرانجام،راضی


با مردم، مهربانم
به سنت ایشان، کلاهی اتو شده بر سر می‌گذارم
می‌گویم:آنها جانوران بسیار گندی هستند
و می‌گویم:مهم نیست. من خود نیز چنینم


روی صندلی‌های راحتی،پیش از نیمروزها
چند زن را کنار خویش می‌نشانم
و خاطر آسوده نگاهشان می‌کنم و می‌گویم
درمن کسی هست که بر او امیدی نمی‌توان بست

تنگ غروب،مردان را گرد خود می‌آورم
ما یکدیگر را "نجیب‌زاده" می‌نامیم
آنها پاهایشان را روی میز من دراز می‌کنند
و می‌گویند:"وضع ما بهتر خواهد شد."و من
نمی‌پرسم:کی؟
...بغل


  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱
تگ ها :