تا حالا شده؟

تا حالا شده بخواهید از خودتون بزنید بیرون؟

تا حالا شده احساس درموندگی غیر قابل باوری بهتون دست بده که یهو یه چیزی تو قلبتون انگار تالاپی می افته و جاش تا مدتی خالی میمونه؟ انگار سرخرگ و سیاهرگ های قلبتون رو میبرند.

تا حالا شده ساعتهای متمادی بنشینید و به یک نقطه نامفهوم و گنگ خیره بشید و نه چیزی ببینید و نه بشنوید؛ نه فکر کنید و نه هوشیار باشید و نه بیهوش؟هیپنوتیزم

تا حالا شده از سر شادی یه جیغ های مسخره و بیخودی بکشید و حرکات مسخره ای از خودتون در بیارید؟

تا حالا شده خودتون رو ببینید و فکر کنید با یک غریبه طرفید؟

تا حالا شده حس کنید با تمام وجود دارید تو حفره عمیق درون وجودتون پرتاب میشید؟

تا حالا شده بیدار شید و آرزو کنید چیزی رو به خاطر نیارید؟

تا حالا شده عصر از خواب پاشید با حرص و ولع برید یه لیوان آب نسبتا خنک نوش جان کنید و بعد از چند دقیقه متوجه بشید بیهوش شده بودید و الان به هوش اومدید؟!!!خواب

تا حالا شده دلتون هیچکس رو نخواد؟ناراحت

تا حالا شده دلتون بخواد دل هیچکس شما رو نخواهد؟قهر

تا حالا شده شیفته بی قید و شرط خود باشید؟!از خود راضی

تا حالا شده اینقدر تو رویا و هپروت غرق باشید که دنیای واقعی تون تحت تاثیر قرار بگیره؟(مرزی بین رویا و واقعیت نباشه)خیال باطل

تا حالا شده افکار مالیخولیایی عجیب رهاتون نکنند؟

تا حالا شده اینقدر برای خودتون آواز بخونید که صداتون بگیره؟

تا حالا شده تو چشمان کسی طوری غرق بشید که زمان و مکان و همه چی و همه کس رو فراموش کنید فقط به خودتون که اومدید شما موندید و چشمان خیس خودتون؟

تا حالا شده بخواهید فقط برید ... بی هدف... بی مقصد... بی...؟

راستی وبلاگ فلوت زن رو که سر زدم یاد افسانه "فلوت زن هاملن" افتادم. بچه که بودم خواهرم کتابی رو بهم هدیه داده بود که محتوی چندین داستان کوتاه کودکانه معروف و زیبا بود. از جمله فلوت زن هاملن،دخترک کبریت فروش، جشن سال نو، کفش قرمزی، درخت ستاره و... میخوام تو چند خط بنویسم این داستان رو.

فلوت زن هاملن

این افسانه مربوط میشه به شهر هاملن در شمال آلمان.

یکی بود یکی نبود. زیر این گنبد نیلی قشنگ جز خدا هیشکی نبود. خیلی سال پیش وقتی حتی بابابزرگ های بابابزرگهای ما هم هنوز به دنیا نیومده بودند توی یه شهر قشنگ که اسمش هاملن بود همه مردم مثل همیشه زندگی آروم خودشون رو ادامه میدادند. بزرگترها کار میکردند. کوچولوها بازی میکردند. که... بچه ها یهو اتفاق عجیب و غریبی افتاد و اون اینکه یهویی و بی خبر یه عالم  موش صحرایی وارد این شهر میشن. خوب میدونید که موش اصلا چیز خوشایندی نیست بچه ها.  

از جاهای خیلی کثیف رد میشه و بدنش خیلی کثیفه برای همین تو خونه های ما که میاد خونه مون کثیف میشه. حالا فقط همین که نبود. اونها خیلی زیاد بودند بچه ها. خیلی. فکر کنید تو  همه خونه ها، مدرسه، پارک، خلاصه همه جا و همه جا پر از موش ها شده بود. حتی غذاهای مردم رو هم میخوردند این موش های بدجنس. بچه ها هم خوب میترسیدند ازشون. مردم وحشت کرده بودند. خسته شده بودند. حتی نمیتونستند درست حسابی بخوابند. این موش ها اینقدر سمج بودند که با هیچ مرگ موش و تله موشی هم از بین نمیرفتند. مردم خسته و شاکی شده بودند. یه روز همگی تو میدون شهر جمع شدند و از شهردارشون کمک خواستند. هرکی یه چیزی میگفت و خلاصه شلوغ پلوغ بود. یه دفعه یه آقای غریبه با یه کلاه عجیب و غریب رو سرش داد زد من میتونم شر این موش ها رو از سرتون کم کنم. همه برگشتند سمت صدای غریبه. شهردار گفت تو واقعا میتونی این کار رو انجام بدی؟ مرد با آرامش و اطمینان گفت بله. شهردار گفت اگه تو تمام موش های شهر ما رو نابود کنی منم یه جایزه خیلی خوب به تو میدم. مرد قبول کرد و فلوت عجیبی رو از جیب لباسش دراورد و شروع به زدن کرد.

آهنگ عجیبی بود. یهو تمام موش ها از همه جای شهر دنبال غریبه فلوت زن راه افتادند. مرد هم همچنان که فلوت میزد میرفت و از شهر خارج شد موش ها هم به دنبالش. از کنار رودخونه که رد شدند خیلی از موش ها غرق شدند و بعضیهاشون رو هم آب با خودش برد. اینطوری شد که مردم شهر هاملن از شر موش های موذی خلاص شدند. دوباره شهر به حالت عادی و همیشگیش برگشت و مردم شاد و خوشحال شدند. اما...اما وقتی از شهردار شهر خواست جایزه اش رو تحویل بگیره شهردار بهونه آورد و جایزه رو بهش نداد. فلوت زن هم که از بدقولی شهردار و مردم خیلی ناراحت شده بود کار عجیبی کرد. وقتی همه مردم مشغول انجام کارهای روزانه شون بودند فلوت زن آهنگ خاصی رو با فلوت جادوییش زد که با اون آهنگ ایندفعه همه بچه ها به دنبال فلوت زن راه افتادند و آروم آروم از شهر خارج شدند. بعد از چند ساعت مردم با تعجب متوجه شدند که بچه هاشون نیستند. مردم وحشت زده دور هم جمع شدند و شهردار رو خبر کردند و ازش کمک خواستند. همینطور که با هم صحبت میکردند و فکر میکردند چکار کنند فلوت زن از راه رسید و گفت: "چیزی شده؟ باز هم که ناراحتید. موش ها که رفتند." مردم گفتند: "بچه هامون. بچه هامون گم شدند." فلوت زن خندید و گفت: "یادتون میاد وقتی خیلی کلافه بودید و میخواستید از شر موش ها خلاص شید؟ یادتون میاد این کار رو براتون انجام دادم و به زندگی عادیتون برگشتید؟" همه گفتند که تو این کار  رو برای ما انجام دادی. فلوت زن پرسید خوب پس چرا پاداشی رو که به من قول داده بودید ندادید؟ مردم شرمنده شدند و فلوت زن که ناراحتی پدر و مادرها و پشیمونی شون رو دید گفت خیلی خوب حالا دنبال من بیایید تا ببرمتون پیش بچه هاتون. همه پشت سر فلوت زن راه افتادند. کمی که از شهر خارج شدند فلوت زن وارد یک راه باریک شد که به غاری میرسید. غار عجیبی بود. پر از اسباب بازی های رنگارنگ و خوراکی های جورواجور.بچه ها  سرگرم بازی و خوش گذرونی بودند که چشمشون به پدر و مادرهاشون افتاد. با شور و ذوق به سمت اونها دویدند. همگی همراه هم به شهر برگشتند. شهردار از فلوت زن غریبه عذرخواهی کرد و پاداشش رو داد. مردم از فلوت زن خواستند پیششون بمونه. اما اون نمیتونست. چون همیشه در حال سفر بود. 

-شما آزادید هر برداشتی رو که دوست دارید از داستان فلوت زن هاملن بکنید.بغل

-البته بگم که گروگانگیری فلوت زن کار خوبی نبود. عینک

-قصد نداشتم عریضه بنویسم. فکم گرم شد و نوشتم. داستانش رو هم گیر نیاوردم کپی کنم. لبخند

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۳
تگ ها :