شب های روشن...

 میلاد (از پرسنلمون)همه اش میگفت پوپک و مش ماشالله اینجوری پوپک و مش ماشالله اونجوری. میگفت بذار براتون بیارم ببینید خیلی قشنگه. من هم که در جهت پیشرفت فرهنگ کشورم همیشه فعالم میگفتم نه خودم میخرم. دیروز که میرفتیم خونه از همسر خواستم مایحتاجمون رو که خریداری میکنه از سوپر یه پوپک و مش ماشالله رو هم بگیره ببینیم چیه و از آنجا که همسر جان علاقه وافری به ژانر کمیک دارند همین دیروز غروب به کار تماشای فیلم با هم پرداختیم. البته فقط توصیه میلاد نبود. بیشتر بخاطر اینکه فیلم، فیلم فرزاد موتمن بود. اما انتظاراتم رو راستش براورده نکرد. نه شخصیت محور بود نه داستان محور به نظرم. نه بازی ها رو خیلی دوست داشتم نه سبک و حتی پیام فیلم رو. انتقاد طنزگونه ظریفی درش بود اما برام کشش نداشت. نتونستم ارتباط برقرار کنم با فیلم خلاصه. شاید هم بخاطر زمینه ذهنی قبلیم از فیلم قبلی که از فرزاد موتمن دیده بودم. کار خیلی متفاوتی از "شبهای روشن" بود.

شبهای روشن یک درام عاشقانه و خیلی خاص بود. فیلمی بود که اگرچه خیلی دیده نشد اما اگر دیده شد به دل تماشاگرش نشست. خود من راستش خاطرم نیست چند بار اما میدونم چندین بار این فیلم رو دیدم و باز هم هوس دارم که ببینمش. جایی میخوندم که نوشته بود عاشقانه ترین فیلم سینمای ایران. شاید اینطور نباشه اما میتونم بگم عاشقانه ای بی ریا و بی تکلف و گیرا. هر فیلم ایرانی ای نمیتونه آدم رو درگیر خودش کنه اما این فیلم از فیلم هایی بود که خود من همراهش شدم و خیلی شفاف تو ذهنم دیالوگ ها و صحنه های فیلم باقی موند. 

شبهای روشن برداشت آزادی از کتابی به همین نام نوشته داستایوفسکی است. اگه اجازه بدید خلاصه ای از این فیلم رو براتون تعریف کنم. داستان زندگی مردی است که استاد ادبیات دانشگاه است. زندگی سرشار از تنهایی و سکوتی دارد که با ورود ناگهانی یک دختر به زندگیش دگرگون میگردد. آشنایی استاد با این دختر کاملا اتفاقی است. طوری که وقتی در جواب دوست کتاب فروشش که ازش پرسید از کجا پیداش کردی گفت تو خیابون حتی تویی رو که از اول فیلم همراهش بودی رو به بهت فرو میبره. رویا تنها به تهران اومده در پی قرار عاشقانه ای که سال پیش با مرد مورد علاقه اش داشته، به مدت 4 شب بین ساعت 10-11 هر شب در یک مکان مشخص منتظر اوست. استاد به رویا دل میبندد. دل رویا در گرو مرد دیگر. زندگی استاد دگرگون میشود. کتابخانه بی نظیر و خاصش رو که یک به یک کتابهاش  رو با وسواس و زحمت خاصی جمع کرده بود در کمال ناباوری به دوست کتاب فروشش واگذار میکند و به خودش جرات میدهد و از رویا میخواد که با او بماند. اما امیر (عشق رویا) برمیگردد و مرد میماند و زندگی و تنهاییش اما اینبار با سوز و گداز عاشقانه و با رنگ و بویی تازه.

در صحنه به صحنه فیلم با آرامش و تلاطم استاد  همراه میشویم. دگرگونی او را حس میکنیم. رویا دختر پر شوری است که به زندگی او طراوت خاصی میدهد. رویا عاشق است عاشقی که رنج سفر به جان خریده و با عشق و امید ساعتها منتظر میماند تا عشق خود را ملاقات کند. هر شب با هم به سر قرار میروند ، شعر میخوانند تا ساعت ها سپری شود. دوست کتاب فروش به او میگوید "تا حالا اینجوری ندیده بودمت" جواب میده "خوب برای اینکه تا حالا اینجوری نبودم". دست آخر استاد شیفته به رویا میگوید در کنارش بماند. اما رویا که دل در گرو امیر دارد تردید میکند. و پس از ساعت 11:30 امیر میآید و رویا میرود و استاد بهت زده بر جای میماند.

رویا تشنه و شیفته کتابخانه استاد است. همان کتابخانه ای که استاد به خاطر او میفروشد. اما کتابی است که دختر خوانده و استاد نخوانده و تنها کتابی است که برای استاد باقی مانده. و این شاید همان عشقی باشد که رویا تجربه کرده و استاد نه... اما استاد اکنون در این وادی وارد شده و آخرین سکانس با سوز و حس بیشتری شعر عاشقانه ای را که در ابتدای فیلم فقط ادای کلمه میکرد میخواند.

چند وقت پیش مصاحبه ای رو که سلامت با فرزاد موتمن انجام داده بود میخوندم. جالب بود که گفته بود خیلی از وقایع فیلم تو زندگی شخصی خودم بوده. مثلا از همسرش که خواستگاری کرده در جواب ایشون که میپرسه حالا من چی باید بگم؟ میگن که من جای تو بودم دور این استخر پارک رو میزدم(پارک جمشیدیهنیشخند) اونوقت میگفتم بله. تو فیلم هم استاد به رویا میگه من جای تو بودم شب تا صبح قدم میزدم اونوقت میگفتم بله. مژه

حین نوشتن این پست یک وقفه افتاد که اتفاق خاصی برام بود و اون اومدن یکی از هم دانشکده ای هام به محل کارم بود. بعنوان نماینده علمی یک شرکت اومده بود. 5 سال بود ندیده بودمش. وقتی  که وارد شد به چشمام باور نکردم و بعد دوتایی با یک جیغ کوتاه همدیگه رو بغل کردیم. دیدار خیلی غیر منتظره ای بود. مرتب میگفت چه خوب شد که این آقا(منظورش میلاد بود) گذاشت من تو بیام. حالا میلاد هم به من گیر داده که خوب حالا چی به من میدید شما رو به دوستتون رسوندم. از خود راضی کلی ازش خبر گرفتم از بچه ها و فراموش کردم که کجاییم و اصلا به چه منظوری اومده بود اینجا. در مورد کار فقط یک دقیقه صحبت کردیم و قرار شد که مرتب پیش ما بیاد زبان

بغل

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٥