آزادگی!

هوا عجیب گرفته مثل دل همیشه گرفته من که این روزها سرگیجه گرفته از بس که گرفته!!!

صبح که آلارم ساعتم نواخت دلم نمیخواست از تختخواب بیرون بیام. یه ٢٠ دقیقه ای غلت زدم و بعدش پا شدم. صبحانه همسر رو آماده کردم که ببره و ناهار خودم رو. صبحانه ام رو هم خوردم و طبق معمول آماده رفتن و روز از نو روزی از نویی دیگر. اینجور وقتها دلم میخواد خودم رو بپیچم توی یکی از پتو سفریامون و پاهام رو جمع کنم تو شکمم و کز کنم روی کاناپه. اما آماده آماده که شدم یکی دو صفحه از کتابم رو خوندم که دبی فورد داشت در مورد پوسته های ما سخن میگفت. پنهان کردن غم خود زیر لبخند و خشم خود را زیر زرهی از آرامش... مدام حرفهای دیروز مریم و الهه تو ذهنم تکرار میشد که در مورد جعفر صحبت میکردند. الهه عروس خونواده جعفره و از فامیلهای مامان هستند. الهه شاکی بود که جعفر یه جورایی از دست رفته و صد و هشتاد درجه تغییر کرده. جعفر پسر بامعرفت و خوش فکریه. خونواده اش مذهبیند و جعفر هم تازگیها به عقاید تازه ای رسیده که خونواده اش رو نگران کرده. عرفان و اوشو و... الهه معتقد بود که این افکار اون رو بی قید و بند میکنه و حتی به خونواده بی توجه شده. قبل از اینکه این بحث شروع شه گفتم ببخشید من موضوع این شازده رو نمیدونم چیه اما خوب شاید این نظر شماست و اون نظر دیگه ای داره و الزاما نباید نظرات شما بر هم منطبق باشه.

اما معتقد بودند که بی خیال همه چی و همه شده و تاثیر این کتابها و ...است. نظری نداشتم. هنوز هم ندارم. باید حرفهای او هم شنید. او حتما میخواد خودش رو پیدا کنه. حتما دنبال آرامشه. حتما قصد نداره به عزیزانش بی توجهی و بی احترامی کنه. نمیدونم چرا بزرگترها گاهی از کوچکترها توقعات عجیب و غریبی دارند. فکر میکنند احترام گذاشتن اینه که مطلقا حرف رو حرفشون نیاد و هر چی گفتند همون اجرا شه. این خودخواهی نیست به نظر شما؟ چون خودشون فکر میکنند اون کار اشتباهه پس تو هم باید اون کار رو اشتباه فرض کنی و دور و برش نری. گاهی یادشون میره که تو یک موجود مستقلی و حق ندارند احساس مالکیت نسبت به تو داشته باشند. این حس تملک داشتن ها تو زندگی آدم رو بیچاره میکنه. هم قدرت استقلال رو از طرفت سلب میکنی حالا اون طرف میخواد بچه تو باشه، میخواد شوهرت باشه، زنت باشه یا ... و هم خودت رو اسیر میکنی. نه اون رهاست و نه تو. نتیجه چیه؟  ... کشمکش، بی توجهی، مشاجره و گاهی هم سکوت که به نظرم این مورد آخریه بهترین و خطرناک ترین مورده. بهترین از اون جهت که مشاجره و بحث و ... رو نداره اعصاب خردی توش نیست و خطرناک که حرفها زده نمیشه. حرفها هم که زده نشه روابط مریض میمونند. روابط که سالم نباشند آدم ها هم سالم نمیتونند باشند. اینه که روح جامعه فکر جامعه بیمار میشه.

البته گاهی صحبت کردن هم بی فایده است وقتی درک نباشه وقتی هرکی حرف خودش رو بزنه. وقتی تو به طرفت میگی بچه! این فکرت غلطه تو نباید اینطوری فکر کنی ...ای بابا یعنی که چی؟ تو میخوای فکر اون بچه رو هم تحت کنترل خودت در بیاری فکر بچه ات، فکر زنت رو، فکر شوهرت رو، فکر خواهرت رو... رو... رو ؟! تعجب الحق که ما آدم ها موجوداتی هستیم قابل تقدیرررر که خدا جونمون خلقمون کرده که بهمون همه فرشته ها سجده کنند. آخه این سجده کردن داره؟ نه این سجده کردن داره شما بگید؟ از همه چی استفاده ابزاری میکنیم جهت حفظ منافع خودمون. من بزرگترم پس تو باید اطاعت امر کنی. من مردم پس تو باید هرکاری میکنی من باید مهر تاییدش رو بزنم. ما پدر و مادریم پس باید مراعات حال ما رو بکنی هرچقدر حرفم غیر منطقی و چرند باشه. و و و خیلی چیزای دیگه. همیشه میخوایم همه چی تحت کنترل بی قید و شرط ما باشه. اما برای چیزایی که اصلا لازم نیست شرط و شروط تعیین میکنیم: دوستت دارم به شرطی که...رو انجام بدیتعجب میخوامت چون با من اینجوری رفتار میکنی... اگه رفتارت تغییر کنه تو دوست داشتنم تجدید نظر میکنم. آیا دوست داشتن قید و شرط میخواد؟به قول استاد و دوست عزیزم ما به دست و پاهامون یک عالم از این قید و بندهای نامرئی و الکی بستیم.

کاش میتونستیم آزاده باشیم...

رها یکم دلش پر بود. غرغر کردنهاش رو بر او ببخشاییدبغل

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٩
تگ ها :