another wedding anniversary!

از قبل قصد داشتم امروز این پست رو بنویسم اما با خوندن این پست کیامهر یه رنگ و بوی دیگه گرفت. ممنون از تو کیامهر از دلت بر اومد که لاجرم به دلمون نشست. فکر میکردم چقدر خوبه که کسانی هستند که همچنان حرمت عشق رو حفظ میکنند و برای همسفر زندگیشون ارزش قائلند.

 

فردا به شماره شش میرسه؛ سالهای با هم بودنمون رو میگم. باز هم با تو موندن رو انتخاب کردم و قصد دارم که فقط به دلایل موندنم فکر کنم و به لحظه های فوق شیرینی که باهات داشتم و تکرارشون کنیم و شیرین تر. اولین بار که اومدم پیشت رو یادت میاد؟  هنوز درسم تموم نشده بود و تا یه فرصت پیدا میکردم جیم میزدم میومدم پیشت هنوز نرفته بودیم زیر یه سقف. چقدر تو نوشتن تزم کمکم کردی بعد از اینکه دادیم برای تایپ nبار هم خودمون ویرایشش کردیم. سخت بود اما با وجود تو نه. بیشتر از 200 تا رفرنس رو منیج کردن و ترجمه و تحقیق و ... میدونستی که دلم میخواست بهترین رو ارائه کنم از وسواسم خبر داشتی و با آرامشت آرومم میکردی. میگفتم کی میشد من دفاع میکردم و تو میگفتی خانوم دفاع هم میکنی و یه موقع هست که 5 سال از دفاعت گذشته و امسال همین چند ماه پیش بهم یاداوری کردی که دیدی 5 سال گذشت. پشت اتاق دفاع مامان بعدا برام تعریف کرد که چه استرسی داشتی تو اما من اون تو با آرامش داشتم به بهترین نحو به هیئت ژوری ارائه میکردم همون طوری که به خودت یه روز قبل تو همون اتاق تمرینی ارائه کردم.  n بار این خاطرات شیرین رو با هم مرور کردیم و تو میدونی که چقدر علاقمندم به این کار. یادته میرفتیم تئاتر شهر بار اول هم ماه رمضون بود تئاتر سه خواهر ؟ و تو از تئاتر آمادئوس خیلی خوشت اومد(ارژنگ امیر فضلی). یادت میاد بچه ها کوچیک بودند وقتی میرفتیم خونه مامان اینا تو آروم یه گوشه میشستی (مثل همیشه) و به بازیشون نگاه میکردی و از همه شون کوچیکتر که ثمین بود و کیس تو بود؛ میگفتی مثل اون موش کوچولوه تو تام و جریه که طوسی رنگه و مامی میپوشهبغل و عشقت این بود که با سرعت غیر مجاز و بی هوا پشت سر بقیه میدوید و کلی ازشون سوژه تهیه میکردی و سر بسرشون میذاشتی و قلقلک و ...یادته یاسی چقد خودشو برات لوس میکرد و میومد لپهات رو میگرفت و میگفت عزیزم و بوست میکرد منم میخندیدم و میگفتم این چش سفیدو نیشخند رفتیم اصفهان رو یادت میاد؟ چقدر هم پیاده روی میکردیم.لبخند میدونم که عمده شون رو  تو هم یادت میاد. انسی یه بار که خواستگار داشت دغدغه اش این بود که نکنه چون از قبل باهاش آشنایی نداشته به مشکل برخورد کنه منم گفتم خاله ای نگران نباش هنوز که عمو زنگ در خونه رو میزنه با هیجان دلم میلرزه و الان میتونم بگم که با وجود اینکه 3 سال از اون ماجرا گذشته و با وجود تمام اتفاق هایی که افتادند و بالا و پایین شدن زندگیمون میتونم بگم که اون لرزشه و ذوقه هنوز هم هست. همچنان هم موقع قرارهایی که با هم گاهی داریم هیجان زده میشم و به بهترین شکل دوست دارم که جلوه کنم. کی مثل تو با آرامش، بهونه گیری های بچگونه من و تنوع و گوناگونی طلبی منو با خنده و طمانینه میپذیره و کی میتونه اینطوری مثل تو منو گاهی با سرکشی ای که دارم قانع کنه ؟  از وقتی اومدی مسائل ریاضی زندگی و کارم چقدر راحت حل میشن بدون استفاده از ماشین حساب؛ خودت همه رو ذهنی حل میکنی دقیق دقیق و این چقدر لذت بخشه برام جدا چشمک  اینها رو نمیتونم ندید بگیرم. مگه میشه انکارشون کرد؟ بازم بگم؟ کافی نبود؟...

 

 

 

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٧:٢٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۸/٢٥
تگ ها :