منتظرتیم!

تو خونه خواهرم همه تقریبا این روزها آماده باشند. آخه یه مهمون کوچولو قراره فرشته ها برای دخترش بیارن. یه دختر کوچولوی ناز. مثل این.

خواهرم حسابی در تکاپوه و حسابی دلشوره داره. مامان نی نی هم که نگو و نپرس. یه حرفهایی میزنه، یه فکرهایی میکنه. این کوچولوی نیومده ما نوه اول هم برای خونواده مادری هم پدری شه. شنبه ای که با خواهرم رفتیم خونه نی نی اینها. مرضی ساک نی نی رو که برای بیمارستانش بسته بود بهم نشون داد من هم به نظرم چیزایی رو که کم و کسر بود بهش گفتم و همینطور ساک خودش رو. باهاش حرف زدم که آروم باشه و کلا خیلی با هم صحبت کردیم. شب هم برگشتم منزل خواهر و با مابقی خواهرزاده های گرامی سر و کله زدیم. این سر و کله زدن ها و این با هم بودن ها رو دوست دارم. آزی دیروز میگفت خوب حالا نمیشه امشب هم بیایی خونه ما؟تعجب یا شوهرت شاکی میشه؟ گفتم عزیزم میخوای کلا جمع کنم بیام اینجا یه دختر به دخترای مامانت افزوده شه؟

با خودم فکر میکردم چه خوبه که میتونیم در ارتباط با همدیگه ابعادی از وجودمون رو کشف میکنیم. این حتی میتونه یه ارتباط خیلی کوتاه و معمولی رو هم شامل بشه. همین کریستف کلمب بازی ها در سرزمین ناشناخته وجودمون گاهی بسیار شگفت انگیز و با شکوه میتونه باشه. و ما آدم ها موجوداتی هستیم قابل...

الان تا این پست رو تموم کنم ظهر شد. از بس این طرف اون طرف رفتم  اوه

خدا جونمی کمکش کن که آروم باشه و سلامت هم خودش هم نی نی.

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱
تگ ها : نی نی