مفتون و آقا جون !

تو یه حالت بی تفاوت پشت میز کارم لم دادم و دارم به هیچی فکر میکنم. خیال باطل خلوته و سکوت خاصی حاکمه. هرچند وقت یک بار هم که یک رای جدید، یک مصوبه جدید صادر میکنند و انگیزه دوچندان بهمون میدن. این هم از رای جدید از خدا  بی خبرشون. اصلا اینها دیگه کی هستند؟کلافهببینیم چی میشه فعلا خیلی غرغر نکنم. چشمک

این بار که رفته بودیم خونه خواهرم(دومین گرامی خواهرم) البته بعد از مدتها کلی دو تا باجناق ها با هم گل گفتند و گل شنفتند(شایعه است که میگن باجناق فامیل نمیشه). و این داماد ما که کلی اهل شعر و شاعریه برای هرکدوممون یک شعر حافظ خوند و جو کمی ادبی شد. هروقت بحث به این سمت میره همه ما ناخوداگاه به یاد بابابزرگم می افتیم. روحش شاد ده سالم بود که فوت کرد. سواد درست و حسابی که نداشت اما کلی شعر حفظ بود و با خواهرم همیشه مشاعره میکرد. داداشم و من اون مواقع کوچیک بودیم و در حین مشاعره این دو کلی شعر یاد میگرفتیم. من هنوز هم اگه پیش بیاد که مشاعره کنم ٩٠ درصد محفوظاتم از اون زمانه.

یادش بخیر زمستون که میشد هم که زیر کرسی مامان بزرگم مینشستیم و این شب شعرها اجرا میشد. گرمای مطبوعی به تنم اومد یک آن حس کردم تو همون خونه قدیمی مامان بزرگم هستم و بوی صمیمی خونه شون و عطر غذایی که توی مطبخ پخته شده بود الان تو مشاممه. آقا(بابابزرگم رو آقا صدا میکردیم) شعرهایی هم از شاعرانی گمنام از حفظ داشت. یکی از این شعرها رو خیلی میخوند و تا بیت آخر از شنیدن شعر گمون میکنی که شاعر به قول خودش یک دو سه بستی زده و حالا کیفور و نشئه نشسته در وصف "اون چیز"نیشخند شعرش رو نوشته. در بیت آخر اشاره میکنه که بابا جون خیلی ذوق زده نشو منظورم از این بست و این حرفا بنگ نبود که بلکه اون موفقیت و حس معنوی بود که پس از رابطه با خدا پدید میاد. این شاعر با تخلص"مفتون" شعرهاش رو مینوشته ظاهرا . در کل آقا شعرهای عجیب و غریب خیلی میخوند. البته من جایی خوندم که این "مفتون" شاعری بوده از دیار همدان که خوب آقا جون ما هم اصالتا اهل همدان بودند. در حین جستجو در مورد شعر و نویسنده به مطلب خاصی دست پیدا نکردم و توی یک سایت فقط شخصی دنبال متن کامل این شعر میگشت و چند بیتی ازش اونجا موجود بود. همین! خوب... من هم از دفتر شعر خواهرم شعر رو نوشتم و هم اکنون اینجا تایپش میکنم. ابرو

آه از دمی که حقه وافور ما شکست

کروبیان زغصه گزیدند پشت دست

آدم کشید یک دو سه بستی چو در بهشت

شد توبه اش قبول ز عصیان خویش دست

نوح نبی اگر دوسه بستی نمیکشید

برکشتی نجات ز طوفان نمینشست

زردشت داشت نام و نشان از پیامبران

زیرا که داشت آتش وافور روی دست

چوب صلیب به دسته وافور گر نبود

عیسی از آن به چرخ چهارم نمیگذشت

احمد کشید یک دو سه بستی و به عرش رفت

با دست دوست در شب معراج عهد بست

در جنگ بدر یک دو سه بستی علی کشید

آن شد سبب که پشت همه کافران شکست

در کربلا حسین علی داد نشئه داد

چسباند و هی کشید و ز بست  بست روی بست

مقصود جذبه احدیت بود ز این

"مفتون" نه این عصاره مفلوک زشت و پست

اگه که کمی و کاستی یا اشتباهی باشه در نگارش این شعر به خاطر این هست که آقا جون روایت کردند و فری جون نوشتند. مژه حالا اگه کسی این شعر رو در اختیار داشت اشتباهات من رو اصلاح کنه لطفا.

- یک کتاب گلستان خطی در منزل مادر جون اینها از قدیم موجود بود که آقا جون با ذره بین کذاییش اونو مطالعه میکرد. خیلی قدیمی و نفیس بود. مدتی بود از هرکی سراغش رو میگرفتم ازش بی خبر بود تا اینکه خواهر جان یواشکی بهم گفت که برای اینکه این کتاب به دست نااهلان و نامردمان نیفته پیش خودش نگهش داشته و صداش هم در نیاورده. زبانشما هم لطفا به روی خودتون نیاورید.

 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ٩:٢٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/۱٥
تگ ها : مفتون ، بست