چیزی بگو...

سلام صبح بخیرقلب

امروز شارپ شارپم. سرحال سرحال. آره خدا رو شکر. صبح خیلی زود پا شدم، دیشب آخه زود خوابیدم. چشمم رو که باز کردم هوا تاریک تاریک بود نه حتی گرگ و میش. فقط صدای خواب عزیزم میومد نه اما خرو پفش، آروم آروم. لبخندی از سر رضایت زدم و شاکر شدم خدا رو که باز یه روز دیگه رو با سلامتی کنار هم شروع کردیم. یکم دراز کشیدم و پا شدم. ذهنم هم که قربونش برم توش ترافیک... هر چی میومدم یکم مدیتیشن کنم ...دینگ دینگ ...بپر از روی این تخته سنگ روی اون یکی از روی رودخونه ... صدای شرشر قشنگ آب...یهو بقیه افکارم مثل یه هلی کوپتر مزاحم و پر صدا ویژ میومدند و تمرکزم رو بهم میزدند. داستان دارم با این افکار بابا من.اما این ابی رو بگو تو سرم از صبح داره میخونه این ترانه اش: چیزی بگو اما نگو از مرگ یاد و خاطره کابوس رفتنت بگو از لحظه های من بره...آخه کی قراره بره شما که اگه قرار باشه برید هم با هم میرید. حالا برای اینکه ذهنم یکم سبکتر شه تکستشو میذارم اینجا چون  این ترانه رو هم خیلی دوست میدارمقلب

OK... let 's go:

چیزی بگو

دلبرکم چیزی بگو
به من که از گریه پرم
به من که بی صدای تو
از شب شکست می‌خورم

دل‌برکم چیزی بگو
به من که گرم هق‌هق‌ام
به من که آخرینه
آواره‌های عاشقم


چیزی بگو که آینه
خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه‌ها
نه هق‌هق دل‌واپسی

نذار که از سکوت تو
پرپر بشن ترانه‌ها
دوباره من بمونم و
خاکستر پروانه‌ها
چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه‌های من بره
چیزی بگو اما نگو
قصه ما به سر رسید
نگو که خورشیدک من
چادر شب به سر کشید


دقیقه‌ها غزل می‌گن
وقتی سکوت رو می‌شکنی
قناری‌ها عاشق می‌شن
وقتی تو حرف می‌زنی
دل‌برکم چیزی بگو
به من که خاموش توام
به من که هم‌بستر تو اما فراموش توام

چیزی بگو که آینه
خسته نشه از بی کسی
غزل بشن گلایه‌ها
نه هق‌هق دل‌واپسی

نذار که از سکوت تو
پرپر بشن ترانه‌ها
دوباره من بمونم و
خاکستر پروانه‌ها
چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه‌های من بره
چیزی بگو اما نگو
قصه ما به سر رسید
نگو که خورشیدک من
چادر شب به سر کشید

چیزی بگو اما نگو
از مرگ یاد و خاطره
کابوس رفتنت بگو
از لحظه‌های من بره


چیزی بگو اما نگو
قصه ما به سر رسید

بغل قلب بغلقلب


 

  
نویسنده : رها پویا ; ساعت ۸:۳٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/۱٩
تگ ها : چیزی بگو